تبليغاتX
سهم من

عصر که میرفتم،دیدمش که روی پل ایستاده بود.داشت خودش را برای پرت کردن آماده می کرد.بیکاره های شهر که برای تماشای هر چیز حتی ترک دیوار جمع می شوند کمی دورتر از او می خندیدند و سقوطش را مسخره می کردند.

عصرگاه تابستان بود.از آنجایی که من ایستاده بودم،زندگی هنوز زیبا بود.آب توی شاهرگ خیابان خواجه عبدالله جاری شده بود.قرار بود شب یک فیلم خوب از تلویزیون نشان دهند.زن و مردی چرخ دستی خریدشان را با هم هل می دادند.بوی بلال می آمد و دختر وپسری،نزدیک پل به خیال خودشان دور از چشم اغیار معاشقه می کردند.

از آن جایی که او ایستاده بود،زن بسیار لاغری که مانتوی قرمز به تنش لق می زد و کاکل زردش مثل ذرت بو داده نظر هر جنبنده ای را جلب می کرد جلوی شاسی بلندها مشغول مذاکره بود.بچه های شرور،دم یک گربه را مجروح کرده بودند.کمی پایین تر،بادکنک صورتی بچه زردنبویی رها شده بود و بچه دم به دم عر میزد.مرد به صورت بچه سیلی میزد و او را مثل همان بادکنک دنبال خود می کشید تا اتوبوس را از دست ندهند.

عصر که می رفتم دیدمش که روی پل ایستاده بود.داشت خودش را برای پرت کردن آماده می کرد.وقتی برمیگشتم،جنازه اش را با چنگک از آب در می آوردند.

یادم آمد چند سال پیش نمونه این تصویر را در یکی از بلوک های اکباتان دیده بودم.تا یک عده از پله های فرار و آسانسور گیرش بیندازند،خودش را از گیر و گور دنیا نجات داد.پرید.شرط می بندم یک دو سه هم نگفت.به هیچ کس مهلت حرکت هم نداد.از شنیدن صدای تالاپ سنگینی سرم به عقب پرید وگردنم گرفت.

قبلا شکل دیگری از این تصویر را دیده بودم. توی سهرودی،صدای بوق ممتد یک ماشین به گوش میرسید.جمعیت زیادی دور یک پیکان سفید حلقه زده بودند.پلیس و آمبولانس از هجوم گردن های کشیده و چشم های دو دو زده جلوگیری می کردند.سر راننده روی بوق افتاده بود.

سال ها بعد این صحنه دیگر یک صحنه خیابانی نبود که با ترس از کنارش رد شوم.لمسش کردم.از نزدیک.می شود گفت مرگ به سرم دست کشید.عین معشوقی که بخواهد رابطه ای را تمام کند.همان قدر محتاطانه و بیرحم.

 پیش تر،تصویر مات دیگری نظیر این در ذهنم رسوب کرده بود.بابلسر بودم.هوا گرم بود و بعضی از مردم برای فرار از گرما با چتر راه میرفتند.دستم ریسه های رنگی سیر را لمس نکرده بود که چشممان به هم افتاد.

به جبران سال ها پرحرفی،سکوت کردیم.چترش را تا آخرین لحظه که هم مسیر بودیم از سرم نگرفت و وقتی از کنارش گذشتم،لبخندش شبیه دوره گردی بود که میخواست جنس بنجلش را به من بفروشد.همان قدر بیرنگ و نیمه کاره و مرعوب.

 توضیح: عنوان مطلب از نمایشنامه ای به همین نام اثر آرتور میلر وام گرفته شده. 

+ نوشته شده در  91/02/04ساعت 11:1  توسط آزاده | 

 پیشنهاد خودش بود.می گفت این کار جنبه تراپی دارد.درمانگر روح است.پذیرفتم.بی درنگ.حتی یک دم هم فکر نکردم که می خواهم یا نمی خواهم.پاسخ درونی ام این بود که درهر صورت در آن لحظه می خواهم.همین هم مهم بود.مثل باقی کارهایم.

 می خواستیم تئاتر بازی کنیم.یک نمایش چند پرسوناژی عاشقانه.

اما من بیشتر از آن که عاشق بازی کردن باشم،دلباخته پرده های مخملی شده بودم که با نخ های مخصوص باز و بسته می شدند و صدای طراح صحنه که تشر می زد: نکن.

عاشق نوازنده کلارینت بودم که نوای آشنایی که سالهای پیش شنیده بودم را به شکل انفرادی برای من می نواخت و موقع زدن،چشم هایش را می بست و  من به جبران این تک نوازی برایش قهوه درست میکردم.

روزهای تمرین متوالی بودند و من دل مشغولی هایم را می خواستم که تنبلی و تا چانه زیر پتو رفتن در راس آنها قرار داشت و رانندگی تنهایی در اتوبان های دراز و بی انتها و فرو رفتن در خلوتی که با دنیا عوض کردنی نبود.

بین گروهی گیر کرده بودم که مجبور  به رعایت نظم بودم.مثل آدمی که وادارش کنند راگبی بازی کند.بی آنکه بلد باشد.

 تقریبا بین گوشت آدم های مختلف احاطه شده بودم.بعضی هایشان به گمان خودشان،زرنگ بودند.بعضی ها زیاد حرف میزدند.بعضی ها برای باز کردن سر صحبت هرجا آدم را گیر می آوردند خسته نباشید می گفتند.حتی صبح های زود.بعضی ها فقط نگاه می کردند.بعضی ها اصلا نگاه نمی کردند و فقط سیگار می کشیدند.

 قسمتی از نمایشنامه را من نوشتم و بقیه قسمت ها را او.سعی کردم پشت سطرهایم پنهان بمانم.اما او نظرش غیر از این بود.پس،پرسوناژ زنی را بازی کردم که با من فرسنگ ها فاصله داشت.بعد از پایان هر تمرین،او دستش را به سمتم چرخ می داد،بشکن می زد و می گفت: خودشه...همین را می خواستم.

مقابل آینه اتاق گریم از خودم می پرسیدم: واقعا خودش است؟هنوز نمی فهمیدم.

اما لباس هایی که خیاط برایم می دوخت را دوست نداشتم.به هیچ وجه با قالب من طراز نبود.مثل پرایدی که با یک پرادو طراز نمی شود.

آخرین بار،وقتی فکرمی کرد همه چیز طبق برنامه پیش می رود،به جای لباس های صحنه،یکی از لباس های قدیمی مادرم را پوشیدم و جوانی اش را بازی کردم که کوچک ترین شباهتی به جوانی خودم نداشت.با نوای آشنای نوازنده کلارینت همصدا شدم و زدم زیر آوازی که سال ها پیش از پیرزن غمگینی در مهریز شنیده بودم.

 نوازنده کلارینت را دیدم که نمی توانستم از بوی ادوکلن تلخ و کت آبی نفتی تیره اش که دکمه های طلایی داشت صرف نظر کنم.مردم را دیدم که هر یک به فراخور تفسیر شخصی اشان اشک میریختند.

 پایان بازی را عوض کردم و او را تصور کردم پشت سرم که لابد با چشم های گرد شده و رنگ پریده به این تصویر نا متجانس نگاه می کرد و نمی توانست با کات هایش صحنه هایم را برش بزند و خودم را که در تمام آینه های چیده شده،هزار تکه می شد و دوباره به هر جان کندنی بود از نو به هم می چسبید.

 

+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 16:54  توسط آزاده | 

 بعد از خانواده ام،با تنها کسی که حشر و نشر دارم تویی و این کتاب ها که گاهی حوصله ام بکشد ورقشان میزنم.همه اشان را خوانده ام.بیشترشان را هنوز بعد از چند بار می خوانم.

این شکاف بین من و این آدم ها از کی شکل گرفت؟! نمی دانم!

من تابلوی گل های آفتابگردان ونگوگ را دوست دارم و از همه بیشتر ناهار خوردن در آن کافه رستورانی که بوی چوب میدهد.اما نکند یک روز به خاطر من گوشت را ببری.

این جوری اش را دیگر نیستم.حقیقت دارد که ذائقه آدم ها سال به سال تغییر می کند.شاید اگر آن روز بود دلم می خواست کسی زنگ خانه را بزند و پاکتی که گوش بریده تو در آن است را تحویلم دهد و حتی بگوید این جا را امضا کنید لطفا یا بگوید آن طرف،هزینه اش پرداخت شده.

اما امروز آن روز نیست که دلم بخواهد آن کاغذ را امضا کنم.امروز دلم می خواهد پنج شنبه باشد و من فارغ از کار،این روسری ارغوانی که خیلی وقت است خریده ام را سر کنم و با هم برویم آن رستوران که تابلوهای ونگوگ را درنهایت بی سلیقگی به دیوارهای زرداب بسته اش آویزان کرده است.

 رنگ ابروی قهوه ای را خیلی دوست دارم.

ته نشین شدن شیرینی زودگذر هات چاکلت را دوست دارم و این بستنی های پر از اسمارتیز که می تواند مثل دینامیت تا مرز ترکیدن مشایعتم کند.

بعد ازاین همه سال،هنوز نفهمیده ام گرمایی ام یا سرمایی.تو می دانی؟! از کجا بفهمم که همه چیز را می دانی.

مد شده است که آدم ها دیگر از هم سوال نمی کنند.مد شده که تو کت چرم مشکی بپوشی با شلوار لی.مد شده که تو در برابر اظهارات من سکوت می کنی و وقتی آستینت را می کشم می گویی باید حواسم به خیابان باشد.

مد شده که من حواسم به تو باشد و به خطوط عریض و سفید خیابان.مد شده که ماشین ها روی خط عابر پیاده پارک می کنند و راننده ها انگشتشان را به زاویه صد و هشتاد درجه در دماغ هایشان بچرخانند.

به نظرت این جنبه روانشناسی دارد که من دوست دارم عینک ذره بینی تو را به چشمم بزنم؟! از کجا بدانم!

راستی! امروز یک نفر توی تاکسی کنارم نشسته بود که ادوکلن تو را زده بود.دست از بدجنسی همیشگی ام برداشتم و کمی برایش جا باز کردم.کم پیش می آید .

شعری می خواند که همیشه می خوانده ایم: "حالا كمي صبر كن

بهار كه آمد

فكري براي آسمان تو و سطرهاي پنهاني خودم خواهم كرد"

 به نظرت این که من دوست دارم یخ بجوم یعنی چیزی در من کم شده؟! از کجا بفهمم.چرا همیشه وقتی زیر دوشم،فکر می کنم صدای جیغ می آید؟!

+ نوشته شده در  90/12/08ساعت 12:11  توسط آزاده | 

بهشت زهرای زمستان ها چیز دیگری است.درست است که بهشت زهرا به طور کلی یک موضوع منفرد از روزمرگی قلمداد میشود اما بهشت زهرای زمستان ها چیز دیگری است.

از سنگ قبرهای پا گرفته شده که بگذری و از قطعه های انبوه که تنگاتنگ هم چیده شده اند بی آن که کسی ازشان پرسیده باشد از این همسایگی رضایت دارند یا نه،به حفره های گل آلود و تازه کنده شده میرسی.

 عمیقند!

گودال ها را می گویم و هنوز هیچی نشده بوی نا می دهند.بالای سرشان که می ایستی بالکل یادت میرود برای چه اینجایی.مثل چای داغ می مانند که غذا را می شوید و میبرد.خلاء عجیبی در این گودال هاست.یک سکوت طولانی و بی پایان.

این جا همه چیز بدون تشریفات انجام میشود.حتی بدون یک گریه کن هم مراسم متوقف نمی ماند.خاک است که آدم ها را اینجا به سوی خود صدا می زند.

خاک قاچ خورده و یک عالم هکتار زمین بایر.

 تا چشم کار می کند خاک است و خاک و خاک و حفره های تنگ هم.یک عالم سکوت است و هجوم فکرهای بد و خوب. صدای قاری طمعکار که یک چشمش به قرآن و یک چشمش به ساعت است و صدای چندشناک کلنگ. هسته خرماهای تف شده روی زمین است و فاتحه های نیمه کاره و از سر حواس پرتی.

خاک صدایمان می کند.

وقتی چلوکباب را به زور نوشابه قورت می دهیم و از پشت شیشه های ماشین با سکوت طولانی وداع می کنیم، دوباره می شویم همان ها که بودیم.

از روی سر یکدیگر در خیابان ها ویراژ می دهیم.کلاه می گذاریم و کلاه برمی داریم.دروغ می گوییم و همدیگر را می شکنیم.

درباره یکدیگر قضاوت می کنیم و حکم می دهیم و یادمان میرود در هر صورت،دم و بازدممان در این حفره های گل آلود به خفقانی همیشگی ختم خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 16:45  توسط آزاده | 
چای که برایش می ریزم،شروع می کند به زدن.سه تارش را برمی دارد و می زند.هر زخمه اش تنم را می لرزاند.انگار روی زمین نیستم.نشسته ام روی هوا.چهار زانو.

آخرین صفحه کتاب را که می خوانم،نیم رخش را می بینم که در اتاق رو به رو کنار گرامافون یادگاری پدرم نشسته است.ناگهان تمام رخ برمیگردد و نگاهم می کند.هنوز هم مثل روز اولی که هم را دیدیم از نگاه عجیبش دستپاچه میشوم.

می زند زیر آواز : جایی که تو بنشینی صد فتنه که برخیزد!

+ نوشته شده در  90/10/16ساعت 12:45  توسط آزاده | 

دوست دارم راننده ترن بشم.مسافر جابجا کنم.بعدش برم ایالت یوتابری،هات داگ فروشی سیار باز کنم.هات داگ بدم دست مردم با نون تازه و خیارشور فراوون.تلافی کم فروشی ساندویچی های تهرون رو اون جا در بیارم.

مردم ساندویچشون رو گاز بزنن و دعام کنن.

دوست دارم،نوازنده ویلون سل بشم.با یک سیاه پوست دو رگه آشنا شم و بریم توی سالن های متروی دوسلدورف،اون سالن های دراز و شلوغ و نیمه تاریک.من اون تصنیف همیشگی رو بزنم و سیاهه ازم بپرسه: where are you from?و  من یکی از اون لبخندهای ملیح و زنانه رو تحویلش بدم و اون روش نشه بیشتر ازاین سوال کنه.

دلم می خواد گوینده یکی از این فرستنده های بی طرف رادیویی باشم و توی روزهای بارونی برای شنونده ها،تصنیف های خاک خورده قدیمی و شاد رو پخش کنم.

با جوراب های راه راه قرمز برم تو رختخواب و سرمای یوتابری خوابم کنه.از این که شیش ماه تو شب زندگی کنم و شیش ماه تو روز گاو گیجه بگیرم و بشینم به ورق زدن آلبوم قدیمی و بافتن یک شال گردن به درازی همه عمری که نگذروندمش.

 از برف بازی و قدم زدن زیر باریدن دانه های پنبه،نوک پاهام توی پوتین یخ بزنه و کلاه بافتنی قرمز و سرمه ای یادگاری،موهامو نمناک کنه.

دوست دارم راننده ترن بشم.مسافر جابجا کنم.بعدش برم ایالت یوتابری و از درآمد سرشار هات داگ فروشی یک اسباب بازی فروشی باز کنم و با پول اسباب بازی ها برم کنسرت پینک فلوید.

توی کنسرت این قدر عربده بکشم و آهنگ Happiest Days Of Our Lives"را بلند بلند بخونم و به این و اون تنه بزنم که عین خیالمم نباشه بهم بگن کله سیاه آواره.

 

 

 

+ نوشته شده در  90/09/01ساعت 13:15  توسط آزاده | 


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه  باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

زنده یاد قیصر

+ نوشته شده در  90/08/06ساعت 14:14  توسط آزاده | 

اون زودتر رسیده بود کافه و من دیرتر.نشستم روبه رویش.دست کشید روی آستر بارونی نازکی که تازه خریدم.

می دونست این کافه رو فقط من بلدم و اون.از اون کافه های شاخ بود که توی قوطی هیچ عطار آدم حسابی و روشنفکر نمایی پیدا نمیشد و تابستون و زمستون هاش،بوی قهوه خاچیکش سر آدمو به دوران می انداخت.

 آخرین باری که اومد،زمستون سال پیش بود.سر ظهری توی نادری،سرپایی ساندویچ خورده بودیم و تمام بعد از ظهر رو توی پیاده روهای منوچهری دنبال یک چمدون جا دار گشته بودیم.

غروبش که با یک چمدون برزنتی بزرگ و چرخدار وارد کافه شدیم،چند تا بچه مدرسه ای جلوی کافه،برف بازی می کردند و من بازم از رد پای نگاهش روی صورت و دستام معذب بودم.براش کتاب آورده بودم و یک پولیور.گرون بود و خوب گرم می کرد.

نگاهش غم داشت.صداشم همین طور.گفت: ازچیه من خوشت اومده؟

اخم کردم.فنجونم رو گذاشتم زمین.سرم رو انداختم پایین و جدی شدم.گفتم: از هیچی ات.

اما دروغ می گفتم مثل سگ.قصه سکوتش رو دوست داشتم و تن صدایش رو وقتی قهوه سفارش می داد یا شکر می خواست یا تلفن حرف میزد.

مثل اون های دیگه نبود.ولی من هیچ وقت بهش نگفتم و نمی گم.منظورم مثل اون هاست.مثل اون هایی که دائم می خوان ور بزنن.کشفت کنند.قربون صدقه ات برن و اون قدر آسمون ریسمون ببافن که خسته بشی.

 لباس پوشیدنش رو دوست داشتم که خاص بود.با رنگ های سنگین و تیره.ایده هاشو دوست داشتم که منطقی و باور پذیره.

مدل نشستنش رو دوست داشتم.بدون این که مدل خاصی داشته باشه.آهنگ هایی که گوش می کرد.غذاهایی که با هم می خوردیم.از علایقش.نظرش راجع به زندگی.از دانشگاه هایی که توشون درس خونده بود.

از سوت زدنش وقتی پل رودخونه کوای رو می زد وبا  فازمتر می خواست لولای فلزی رو تعمیر کنه.

 می دونست من عاشق دانشگاه نبراسکا بودم.اما هیچ وقت پزشک نشدم.به جاش روزنامه نگار شدم.بعدشم اسس هم دوست داشتم.اما هیچ وقت وکیل نشدم.با اون خیابونای خیس و دراز.

دلم میخواست،دست می انداختم تو بازوش و توی اون خیابونا راه می رفتیم یا بعد از دادگاه، می اومد دنبالم و وکیلم می شد.با چتر و کلاه.می رفتم زیر چتر قایم می شدم و دیگه در نمی اومدم.حتی توی آفتابی ترین هوا.

 حالا امسال زودتر از زمستون خودشو رسونده این جا.چهارشنبه است و ما هم قهوه خاچیک سفارش می دهیم برای خوردن و هم برای بردن.قهوه جوش دو نفره هم می خریم.دو هزار و پونصد تومان.مفت.

دستش رو می ذاره روی آستر بارونی نازکی که تازه خریدم.قصه سکوتش رو دوست دارم.بلند می شیم و مثل دو تا قطره آب توی خیابون دراز و خیس گم می شیم.

 

 

+ نوشته شده در  90/07/15ساعت 13:40  توسط آزاده | 
می خوام تمام پست های این وبلاگ را قبل از حذف کردن تقدیم کنم به کسی که اینجا رو یک وقت هایی می خونه.

به احترام رفاقتش،شهامتش،صداقت کلامش و خیلی سجایای خوب دیگه اش که گفتنش توی این صفحه و هیچ صفحه دیگه ای نمی گنجه.

پست های بی ارزش و با ارزش این وبلاگ تقدیم به رفیقم.رفیقی که توی این سال ها نامرئی بود و حالا یکهو مرئی شده...

+ نوشته شده در  90/07/06ساعت 17:21  توسط آزاده | 
سرم شلوغ است.کوچه روزنامه هم توی پاییز دیدنیه.بد.
+ نوشته شده در  90/07/02ساعت 16:8  توسط آزاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مثل همه آدم های کره زمین،دغدغه هایی دارم که این جا می نویسم.دست اندازهایی در زندگی ام بوده که با نوشتنشان حتی در لفافه سعی کردم ازشان عبور کنم.همین!

من: آزاده صالحی همیشه روزنامه نگار


هر گونه استفاده از مطالب اين وبلاگ بدون کسب مجوز از نويسنده آن پيگرد قانونی دارد.




نوشته های پیشین
4/20/2012 - 5/20/2012
3/20/2012 - 4/19/2012
2/20/2012 - 3/19/2012
1/21/2012 - 2/19/2012
12/22/2011 - 1/20/2012
11/22/2011 - 12/21/2011
10/23/2011 - 11/21/2011
9/23/2011 - 10/22/2011
7/23/2011 - 8/22/2011
6/22/2011 - 7/22/2011
5/22/2011 - 6/21/2011
4/21/2011 - 5/21/2011
3/21/2011 - 4/20/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
1/21/2011 - 2/19/2011
12/22/2010 - 1/20/2011
11/22/2010 - 12/21/2010
10/23/2010 - 11/21/2010
9/23/2010 - 10/22/2010
8/23/2010 - 9/22/2010
7/23/2010 - 8/22/2010
6/22/2010 - 7/22/2010
5/22/2010 - 6/21/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
3/21/2010 - 4/20/2010
2/20/2010 - 3/20/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
12/22/2009 - 1/20/2010
11/22/2009 - 12/21/2009
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
آرشيو
نویسندگان
آزاده
azadeh
پیوندها
سپیده شاملو (به جای روزانه)
مهستی شاهرخی (چشمان بیدار)
حسن گوهر پور (آدم های مثلثی)
محسن فرجی (غزلداستان)
اسدالله امرایی ( از زبان دیگران)
یوسف علیخانی(تادانه)
محمد هاشم اکبریانی (پرانتز بسته)
حسن محمودی (آدم و حوا)
فرزام شیرزادی(مداد سیاه)
یاسین نمکچیان
سایت داستان جن و پری
شمس لنگرودی
مصطفی خلجی(گوراب)
امید طحان(زیرو)
احسان رافتی
جواد مقیمی
ابوالفضل سلمان زاده (عکس بازی)
مهناز چتر فیروزه (سیمرغ)
مجید عسگری پور
شقایق آرمان(شقایق گل سوار قایق)
عباس حبیبی (مرده نگار)
ناتالی (یک مردادی دیگر)
سجاد صاحبان زند (ابرک شلوارک پوش)
مجید توکلی (حاشیه های خاکستری)
مهدی نور علیشاهی (نارون)
دکتر عطاء الله مهاجرانی (مکتوب)
محمد کاظم روحانی نژاد (خاطره به قلم یک خبرنگار)
محمد رضا نوریان (پایتختستان)
سایت ادبی قابیل
مجله ادبی هزار تو
مجله ادبی سخن
امیر مهدی حقیقت
رضا ولی زاده (ایستگاه)
مسیح علی نژاد
یک دوست مجازی (چه اهمیتی داره)
الهام صادقی (الیکا)
آزاده کریمی (ساعت ها)
نادیا اروجلو (شازده کوچولو)
شهرزاد عبدیه ( در گوشی)
حامد ملک پور(خیلی دور،خیلی نزدیک)
علی تجدد (کاریکاتوریست درک نشده)
صولت فروتن (نغمه ناجور)
عبدالجبار کاکایی (سال های تاکنون)
دکتر محمود فتوحی (کاروند پارسی)
سید رضا شکر اللهی (خوابگرد)
دکتر محمد رضا ترکی(فصل فاصله)
سارا محمدی اردهالی (پاگرد)
حافظ موسوی ( تو با کدام زبان حرف می زنی)
فرزان سجودی
اعظم پیرصدیق (برگ های درخت زندگی)
بهناز شیربانی (سه نقطه های دلتنگی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM