تبليغاتX
سهم من


سهم من

و آینده، حتما باید شبیه دویست و شش قرمز خویشاوند نزدیک من باشد که به سمت جاده هراز خیز بر می دارد.بی آن که از  گردنه ها بترسد و اصرار دارد مرا هم در این تجربه شریک کند.

من از شراکت خوشم می آید و از آن تاس هایی که جفت شش در می آیند و از این حرف که "ریسک و آینده چسبیده اند به هم".

و گذشته، حتما می بایست شبیه زنی مثل من بوده باشد.زنی که همیشه خود را در  آینه نگاه می کند.در هر آینه ای...

88/04/10 23:4آزاده | |

امروز بعد از مدت ها دوباره مسیجت رو خوندم: "بیا و کمتر خطوط قلبت را اشغال کن.شاید خداوند پشت خط باشه"....

 حس کردم خالی شدم.بعد حس کردم پر شدم.بعد خالی.دوباره پر.شاید باید این جا می بودی و دستت را می ذاشتی روی سرم تا توازن دوباره برقرار شود.

می تونستم چشمامو روی هم بذارم و سکوت کنم.یک سکوت طولانی یا جا شکری روی میز آشپزخونه را از خجالتم جلو و عقب بکشم.

 

 

 

88/04/09 21:8آزاده |

" آدم باید هزار بار ببازه تا یک بار بتونه ببره".این بهترین جمله ای بوده  که توی این مدت ازت شنیدم.خوشحالم که هزار بار باختم اما این یک بار رو برنده شدم.

خوشحالم که تمام رنج های من بالاخره نتیجه داد.

خوشحالم که تو  این جایی و با هم می تونیم پوشال های کولر فکسنی را عوض کنیم تا جلوی باد کولر بشینیم و تو بازم از این حرف های دلنشین بزنی.

من حتما،حتما،حتما،می بایست طی سال های گذشته در زندگی ام کار خوبی کرده باشم که حضور تو پاسخ آن بوده باشد.حتما...
88/04/08 23:2آزاده | |

به پای عشق من بمون،هیشکی رو جای من نیار....
88/04/06 22:48آزاده |

چرا  همِیشه توی تونل رسالت صدای هواکش می یاد؟ چرا  وقتی به" ایلیا" نگاه می کنم می گه نه نه نگاه نکن؟ چرا شب ها توی خواب  عرق می کنم؟

چرا اتوبان شیخ فضل الله غروب ها می شود عینهو کف دست و بوی شمال می ده؟ چرا گربه ها نصفه شب ها یادشون میاد با هم معاشقه و دعوا کنند؟

چرا قشنگ ترین قرآن ها و اذان ها از مصلا پخش می شود؟ چرا نوستالوژی پنجره منو خبرنگارای پر جار و جنجال ورزشی دزدیدند؟

چرا پلیس راهنمایی رانندگی، پس دادن و چک کردن گواهی نامه را این قدر طول می دهد؟

چرا من دیگه هیچ وقت لب به مربای توت فرنگی نزدم؟ چرا  من توی ذل آفتاب،عینکم را می ذارم روی موهام و اون قدر به نور خیره می شوم تا اشک از چشام بیاد؟

چرا من دیگه بادبادک بازی توی پارک پردیسان رو دوست ندارم و می ترسم بادبادک هام ناغافل گیر کنند به سیم های بلند خاردار و پاره پوره بشوند؟

چرا من مثل همه،آدم نیستم و هر کی موبایلش را کنارم میذاره روی زانوش و می ره توی بولوتوث تا سکانس پایانی ندا رو ببینه،دهنم خشک می شود و با دماغ تیغ کشیده طوری از جلویش فرار می کنم که طرف فکر می کنه جنون بهم دست داده؟

 چرا توصیه ام نمی کنی دوباره شروع کنم به خوندن هزار و صد بار یا ودود؟ چرا ساختمون بیمارستان شریعتی مثل بختک می افته روی  تل استار دوازده سگ مصب ؟

 چرا  تا شیشه شیر  "ایلیا " را می دهم دستش، پشت تخت قایم می شود و میگه نه نه نگام نکن.نگام نکن....؟

88/04/03 20:48آزاده | |

این  روزها بهترین جا برای قایم شدن،اتاق "ایلیا" است.اتاق "ایلیا" برخلاف اتاق پسر بچه های دیگه صورتی خوشرنگ است و به دیوارهایش نه میکی موس چسبانده و نه عکس های موش و گربه.

از در که وارد می شوی بوی دمی بچه، تمام وجودت را قلقلک می دهد و چشمت که می افته به باگزبانی از شیطنت عروسک یک جورهایی جگرت حال میاد.

اتاق "ایلیا" بهترین جا برای قایم شدن است.مقنعه ام را برمی دارم و وارد اتاق  می شوم . توی آستانه در می شینم و پاهامو دراز می کنم و سرم را تکیه می دهم.

برمی گردد و با چشم های آبی سرد نگاهم می کنه و دوباره با بی تفاوتی و کمی کنجکاوی مشغول بازی می شود.

اتاق "ایلیا" صورتیه.برعکس اتاق خواب که نیمه تاریکه و نور قرمز و سکر آورش، آدمو اذیت می کنه.

اتاق مثل همیشه ریخت و پاشه و  تمام وسایل و لباس ها و اسباب بازی ها به اضافه پازل ها و ماشین پلیس ها روی زمین ولو شدند و من یک آن تصور می کنم، الانه که همه محتویات اتاق از دهانش بریزه بیرون.

نزدیکم می شیند و به انگشترم نگاه می کنه.حتی اگه هزار سال هم روانشناسی بالینی کودک و کوفت و زهرمار خونده باشم،محاله بتونم حدس بزنم الان داره به چی فکر می کنه.

دستم را روی دست های تپلش می ذارم.با کج خیالی نگاهم می کنه و موهای پریشونم را مثلا مرتب میکنه.تازه اون وقته که از هر فرصتی برای بوسیدن دست ها و صورتش استفاده می کنم.

سرش را روی پاهام می ذاره و دراز  می شود.با این که مثل لاک پشت می مونه و هر آن ممکنه،سرش رو توی لاک خودش کنه، اما ریسک می کنم و موهای بلوطی اش را نوازش می کنم.

 همون جوری که خوابیده کج کج نگاهم می کنه.سردی چشمانش یک جوری منو در همم می کنه.می دونم اگه مادرم الان اینجا بود تشر می زد: این جوری نگاه نکن مادر.چشمات چپ  می شود.

اما خودم دلم می خواد دستامو بذارم روی شکمم و بهش بگم "ایلیا" برای بزرگ شدن عجله نکن.دو قدم این ور تر هیچ خبری نیست.

و حتی اگه روم بشه دلم می خواد یواشکی نهیب بزنم اگه پشیمونی برت گردوندم تو دلم.

88/04/02 21:53آزاده | |

مادربزرگی داشتم که در مواقعی خاص این تعبیر را به کار می برد: "ماران کنند،موران کشند".

و من همان عصری که ترا به جرم عبور از خیابان،به ضرب هر چه و به دست هر که کشتند،این تعبیر را با گوشت و خونم لمس کردم.

دلم می خواست دستم را روی پیشانی ات بگذارم و به زار گریه کنم و از آرزوهایت برای خود شال بلندی ببافم.شاید از کلاس زبان برمی گشتی دخترکم.

شاید از خانه فلان دوست یا کلاس یا شاید آمده بودی یک رژ صورتی بخری و شاید اندکی به دور از این هیاهو،پسرکی در کوچه بن بستی با کف دست های عرق کرده و چشمان دو دو زده به انتظارت قدم می زد.

شرط می بندم می توانستی مثل من هزار بار از دغدغه عاشقی پر و تهی شوی.

بره قربانی! آسوده بخواب و به کار این دنیا نیشخند بزن.بگذار تا همه موقع نیشخند،دندان های شیرفامت را ببینند

و به خود غره شوند که برای رسیدن به مسند قدرت،به هر قیمت باید هزاران لبخند را از من و تو  بدزدند.ما بی لبخند زیبا تریم مگر نه دخترکم؟

دست های ما بی ناخن و خالی،پسندیده تر .صورت هایمان در محاق ترس مهتابی تر .لب هایمان بی این رژهای صورتی،نجیب تر،گناهمان هر چه کمتر ،تاوانمان بیشتر .

چشم هایمان،هر چه بارانی تر بهتر.دلمان هر چه ابری تر آسان تر و سهممان هر چه ناچیزتر،جشنواره پسند تر.

آرام بخواب دخترک نوجوانم.تو بی داماد،عروس خوشه های اقاقی شدی.آرام به خواب خوش! منزل نو مبارک.

پ.ن: واژه "کشند" را در سطر اول، با کسره ک بخوانید.

88/04/01 0:23آزاده | |

فکر کن دو روز اول تمام می شود و دو روز آخر و دو روز اوسط نیز به همین ترتیب.

فکر کن سه سال و چهارسال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر از سایه بهت زده من بگریزی و در پس کوچه ها، صدای قهقهه تمسخر آمیزت طنین بیندازد.

فکر کن سه سال و چهارسال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر،حقیقت و ناخود آگاهت را پیچ دهی و تمام مسیرهای راست را به دوربرگردان نامعلومی منحرف کنی.

بعد از این که در آن گودال حفر شده در انتهای خیابان خیسی خواباندنت و صدای پرسش و پاسخ ها بلکه ده بار در گوشت کشیده شد،با سایه بهت زده من چه می کنی؟!!

فکر کن سه سال و چهار سال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر مرا به تمام هیچ هایی که کاشته ای واگذاری و سوالم را بی پاسخ بگذاری،بر پرسش نامه او چه جوابی خواهی نوشت؟!

حتی اگر من، مدت ها پیش از تو مرده باشم.

88/03/29 15:4آزاده |

جلوی مغازه بستنی فروشی خوابم می بره.دلم بستنی می خواد و نمی خواد.دلم هوس فالوده کرده و نکرده.

دراز می شوم و چشمامو می بندم.می خوام یک امشب بهت دروغ بگم.فایده این همه راستی چی بوده!! درست فکر کن.یک جایی باید منطقی بشویم.هرچند به ازایش بهای خیلی چیزها را پرداختیم و مکافات ها کشیدیم اما می ارزه.

نمی خوام حالا که راه دوری،از چیزی با خبر بشوی.نمی خوام بدونی این روزها توی آسمون،ابرها شدن اره ماهی و ستاره ها رو می خورن.

نمی خوام بدونی این روزها رنگ هیچ روزی نیست و تمامش پر از لیوان های چای پر رنگه که دانه های شفاف نبات رویش بی خیال شنا می کنند.

نمی خوام بدونی نیم کره های مغزم،پر شده از پچ پچ و تردید و زیر جلکی حرف زدن و گوشم به صدای بوق های ممتد حساس شده و ترس تا توی تحتانی ترین لایه های وجودم هم لونه کرده.

نمی خوام بدونی آدرنالین خونم داره میرسه به حداقل و تیترها و خبرها و تحلیل ها و طنزها و کوفت و زهرمارها،آستانه تحملم را به باد فنا داده.

نمی خوام بدونی این جا همه چیز رنگ سیاست به خودش گرفته و هیشکی به حال خودش نیست و آدم ها شدن دو دسته که یا جو می دهند و یا جو می گیرند.

نمی خوام بدونی این روزها دو تا بوق به ازای یک انگشت سبز نشان دادن سر هر چهار راه، مد شده و همه ویرشون گرفته مدت های زیاد،پیاده گز کنند.

نمی خوام بدونی این روزها ما + همه کائنات خط خطی شدیم.هاشور خوردیم.صورتامون چهارخونه شده و همه از هم می ترسیم.

بذار یک امشب بهت دروغ بگم.فایده این همه راستی چی بوده!! فکر کن.یک روزی باید منطقی بشویم.

یک روزی باید باور کنیم که کم آوردیم نگو نه!

شاید برای همین یک عالمه دلیله که وقتی از اون دورها تلفن می کنی تا حالمو بپرسی، صدایم می لرزه و طول می کشه تا بخوام بهت بگم خوبم.

کلمات سرافرازی،تجمع،پیروزی،وطن،آرامش،مجلس،آراء،ازدحام،باتون برقی،بوق آمبولانس ها و آژیر ماشین های پلیس مثل سنگ از پشت ناغافل توی سرم می خورن و وسط اتاق درازم می کنند.

خوشحالم که تو دوری و نمی تونی صورتمو ببینی.خوشحالم که نمی تونی منو توصیه کنی به فرستادن هزار و صد تا یا ودود.

خوشحالم که سرب های این آسمون را استنشاق نمی کنی و پرواز هلی کوپترها به وحشت نمی اندازتت.

شاید واسه همینه که دلم می خواد پای تلفن بهت دروغ بگم و الکی زر بزنم که حالم خوبه. ولی توی دلم هزار بار بگم مرده شوره این جو  رو ببرن.

بعد التحریر: قناری جون بمونه که این روزها،سیاسی شدن یک پز روشنفکری محسوب می شه و مبتلا به همه.من این روزها حتی به اون دو تا یا کریم هایی که زیر سقف دستشویی یک خونه،لونه کردند هم غبطه میخورم.تظاهر نمی دونم.

 

 

88/03/28 0:32آزاده | |

که من رفتم،خداحافظ...
88/03/25 20:25آزاده |


Design By : Night Skin