سهم من
سالگرد است.سه سالگرد.نه سالمرگ است.از ميان آن سه سالگرد يکی را شايسته است که سالمرگ لقب داد. دو تولد و يک مرگ. مرگ يک رابطه،گسست،شکاف،قهر،کدورت،دوری،نفرت،سردی.... اسمش را هرچه می خواهيد بگذاريد.ديگر اهميتی ندارد. مرگ اتفاق افتاده است.صورتی که مات و واخورده از شنيدن اين خبر تلو تلو خورده بود، دوباره به حالت عادی برگشته.مراسم عزاداری اجرا شده است.آبرومندانه که چه عرض کنم.اما برگزار شده.دوران سوگواری هم گذشته .ماه هاست حتی ديگر بهانه آشتی هم تبديل به پوزخند و يا شايد بهتر بگويم زهرخندی شده است. سالمرگ است. مرگ يک رابطه.مرگ يک دروغ بزرگ.بيمار و رنگ پريده در تاريکی دراز می کشی. سايه ای که نمی شناسيش پشت پلک هايت سر می خورد.دستی به موهايت فرو می برد.می گويد : ببين نذار روياهات بميرن.. پلک می زنی و نگاهش می کنی.پشت پلک هايت سر می خورد.انگار سوار قايقی شده ای و در وسط دريا به سمت ناکجا آبادی می روی. سر گيجه ولت نمی کند.می دانی که بعضی خاطرات مثل چرک های پاک نشدنی می مانند. چشم هايت را آهسته باز می کنی.يادت می آيد که جوان بودی.لااقل يک سال جوان تر ازحالا و اين قابليت را داشتی که شور و شر باشی.عاشقی کنی.دل بسپاری.ساده و روان مثل جوی آب تميزی راهی شوی و باور کنی. دوستی کنارت می نشينت.با دقت نگاهت می کند.می گويد: ببين ، نذار روياهات بميرن. بيمار و رنگ پريده در تاريکی دراز می کشی.در دل او را مسخره می کنی.او را که نمی شناسی وفقط فکر می کنی که يک دوست است و يا حداقل شايد يک دوست است. تازه ياد گرفته ای به روياهايی که مرده اند بخندی.چطور می توانی دوباره خر شوی و تمام آنها را با جزييات کامل آنچه می خواستی به ياد آوری. به روياهايی که مرده اند می خندی.زمانی برای از دست دادن آنها می گريستی. به بهای حفظ آنها به زمان بيهوده اعتماد کرده بودی وعمر شتابان گذشته بود. ذهنت از دغدغه پرواز پر شده است. می دانی که ديگر خام شدن محال است.کنار پرتگاه هميشگی خودت را فرض می کنی.کمی وزن اضافه کرده ای.اما نه آن قدر که نتوانی بپری. پيش از اين شنيده ای از تمام آنهايی که به سنگلدلی زمزمه کرده اند گذشته سکوی پرتاب است.حالا تو هم ياد گرفته ای هيچ چيز در حال حاضر به اندازه سنگدلی ناجی تو نخواهد بود. يک دو سه می گويی. روی زانوهایت فشار می آوری.سنگ ريزه ای از زير پاهايت به درون پرتگاه ناپديد می شود.عرق از سر و رويت می ريزد. چهار چنگولی خود را به هر چه هست و نيست می آويزی.ندايی می گويد خاک بر سرت...ببين که چطور آدم ها به طرفه العينی از تو گذر می کنند صدای ديگری می گويد: عيب نداد....سخت است اما دوباره سعی کن. به ناچار عقب نشينی می کنی.می دانی که رمز موفقيت اين روزها در دنيای موبايل ها و مايکروفرها، در دنيای ديوانه ديوانه ديوانه گذر از آدم هاست. زمان زيادی گذشته است.دوستی می پرسد چقدر گذشته؟ ذهنت مثل دندانی که درد کرده باشد کرخ است.چشم هايت را روی هم فشار می دهی.نمی توانی به ياد بياوری که چه روزهای ملالت باری را پشت سر خود تا اين جا کشانده ای. تا اين جا هم خوب آمده ای.مشاوره گرفته ای.دوستانت کمکت کرده اند که به زندگی عادی برگردی و به اين فکر کنی که شايد حالت دوباره خوب شود. اما آرامش نداری.به خصوص تاريخ سالگردها وسالمرگ ها از ذهنت پاک نمی شوند. به خصوص سر اذان های مغرب خيلی دعا می کنی.توی تاکسی يا تنها هنگام قدم زدن. دعا می کنی.دروغ چرا؟ دعا که نه، نفرين هم نه، زاری هم نه نيست. چيزی بدتر از اين هاست. وردی که بر زبانت جاری و به سمت کسی روان است که قشنگ ترين لحظات زندگی و جوانی ات را به تلخی کشانده بود. به کسی فکر می کنی که به بهای دوستی اش آن چه را از دست داده ای گران تر از به دست آوردنش بوده است. دعا می کنی. گوشه تاکسی دربستی که کرايه کرده ای کز می کنی و زير عينک دودی بی صدا می گريی.راننده از آينه ماشين اشک هايت را سوک می زند. حالت خوب نيست. يا لا اقل گاهی حس می کنی که واقعا خوب نيستی. راننده تاکسی از خاصيت تجربه کردن حرف می زند. تو به ياد تجربه وحشتناک يک دلباختگی می افتی و از ترس ته تاکسی تقريبا رو به مرگ می شوی.چطور می توان از کنار اين تجربه آسان گذشت. دلت می خواهد تمام آدم های ساده ای که مثل تو فکر می کنند را در جايی مثلا ميدان انقلاب جمع کنی و برايشان بگويی چه بر سر عشق آمده؟ دوستی که بيشتر اوقات رفيق راهت بوده است لااقل بعد از وقوع آن اتفاقات به نرمی در گوشت زمزمه می کند: فکر می کنی بتوانيم کسی را پيدا کنيم که به عشق ايمان داشته باشد! معلوم است که نمی توانيم. باران ريز و تندی گرفته است.اما تابستان سگی پيش رو داری. به خودت می گويی چرا احساست را سلاخی کرد، به هرچه درقالب محبت نثارش کرده بودی تف انداخت و گذشت. شعر "آدم ها"ی "نيما" در ذهنت تداعی می شود و دائم به اين می انديشی که چرا بی جهت احساست سلاخی شد! چرا؟ چرا؟ به اين نتيجه می رسی که اجتماع ايران بيمار است.آدم ها بيمارن. مناسبات اجتماعی بيمار است.چرخه ارتباطات ميان زن و مرد معيوب است.درست نمی چرخد. اما می چرخد.دولت به فکر ارزان کردن يا گران کردن گوشت و مرغ است و بنزين و مردم هی می خرند و می خرند و می خرند و درصف های دراز برای تاکسی ها و اتوبوس ها دست بلند می کنند. کسی به فکر سلاخی شدن احساس آدم ها نيست. جامعه مصرف زده مثلا رو به تمدن پيش می رود.انگار هر کسی که کنارت راه می رود چاقوی درازی برای قلع وقمع کردن حس های زيبای تو دارد.کسی عاشق نيست و عشق برای همه يا آن قدر غير قابل لمس است يا اين قدر دردناک و يک طرفه که مخاطب باور پذير ندارد. سالمرگ است. مرگ يک رابطه.گسست. شکاف.قهر،کدورت،سردی.اسمش را هر چه می خواهيد بگذاريد. می دانی که چوب خط زمان خواه ناخواه علامت می خورد و پر می شود. می دانی که وقت تنگ است و بايد شتاب کنی.می دانی که موها برای خاکستری شدن اجازه نخواهند گرفت. می دانی که هر که زد و رفت وشکست يک روز يک جا تاوان می دهد.می دانی که زرنگی زيادی جوانمرگی می آورد.می دانی که شکستن دل تاوان وحشتناکی دارد... می دانی که با اين همه جاده خاکستری عمر باقی مانده را نمی توان بدون همسفر طی کرد. می دانی که باز هم عاشق می شوی. احساست را در طبق سادگی نثار کسی که می آيد می کنی...می دانی که لحظه های زندگی به هم شبيهند. می دانی که دنيا گرد است و آدم ها جايی در اين جاده خاکستری پر پيچ و خم به يکديگر تلاقی می کنند.... پلک می زنی.سايه ای در کنارت نشسته که پيش تر جايی او را ديده ای.با او در پياده روی های زيادی شريک بوده ای.شايد دوست است.دستش را ميان نرمه موهايت فرو می برد و آهسته کنار گوشت نجوا می کند: اين سالگردها و سالمرگ ها را دور بريز. خدا بهتر می داند که چه تدبيری برای آن که زخم می زند، می خندد و می رود در پيش گيرد. صدايش هنوز توی گوشت هست که می گويد: ببين، نذار روياهات بميرن.... دو خط موازي زائيده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه كردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي كه چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد . فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت . پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد . نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار ميكنم.ميتوانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
از صحراهاي سوزان ...
از وهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات ردند .
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد .
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجاكه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد.
در ساعت پنج عصر
ديروز زيبا مرد. شايد هم پريروز . كنار ميز تلفن نشسته بود و با انگشتهايش حساب مي كرد . چشمهايش را روي هم فشار داد . درست يادش نمي آمد. فقط اين را ميدانست كه زيبا ديگر به خانه برنمي گردد. دوازده نيمه شب هنگام برگشت به خانه ماشيني به او زده بود و در تاريكي متواري شده بود. جسد در سردخانه بود علت مرگ بي احتياطي عابر درج شده بود. پرونده بسته شده بود.
جگرش مي سوخت ! دلش مي خواست يك مشت آب به صورتش بزند . زانوهايش مي لرزيد . نمي توانست روي پاهايش بايستد . به تلخي انديشيد :
آدمها چه زود در ميراث يكديگر شريك ميشوند!
وقتي اين خبر را به او دادند گريه نكرد . حتي يك قطره اشك هم نريخت. با چشمهاي مات و ترس خورده از چهارچوب در فاصله گرفت . كنار ميز تلفن نشست و با انگشتهايش حساب كرد. ماموري كه براي صورت جلسه آمده بود از همسايه ها پرسيده بود : ديوانه است ؟
كسي نمي دانست ! هيچ كدام از همسايه ها آنهارا نمي شناختند . فقط اين را مي دانستند كه سالهاي عجيب و تاريكي بر اين خانواده گذشته است .
اول خودش در آن حادثه رانندگي كور شد . تمام روزهاي عيد در بيمارستان بود. وحشت زده و عاصي از روئيت دنيايي خاموش و تهي از تصوير و تصور به همه چيز و همه جا چنگ مي انداخت . خيال مرگ بارها او را تا پرتگاه عميقي برد و برگرداند.
دكترها گفته بودند فقط اميد . درهمان روزها بود كه آن بازي شروع شد . هرروز كسي به اطاق مي آمد . يك سبد رز سپيد مي آورد و بي آنكه كلامي بگويد اطاق را ترك ميكرد. از زيبا و پدرش سراغ اين ملاقاتي ناشناس را مي گرفت . كسي جواب روشني به او نمي داد.
احساس ميكرد زندگي با او سر شوخي دارد. تمام آن شبها از زير پانسمان چشمهايش از خود هزار بار پرسيد :
ممكن است كار او باشد ؟
يكسال تمام مداوا كرد . هيچ اميدي افاقه نكرد . پدر از اين غم ناگهاني شوكه شد .
حواس پرتي گرفت و با بي احتياطي در حادثه اتوموبيل آنها را ترك گفت . او ماند با زني كه هرگز ياد نداشت او را دوست داشته باشد. اين زن از وقتي با پدرش ازدواج كرد براي او زن بشو نبود. سالها از ازدواج پدر با زيبا گذشته بود . سالها از اين زن فراركرده بود . سالها بي جهت با او كشمكش و دشمني داشت .
وقتي از بيمارستان برگشت بي اختيار كنار ميز تلفن نشست . چيز غريبي در وجودش زنده شده بود. از همان روز تلفن در ساعت پنج عصر زنگ زد .
كسي كه در آن سوي خطها بود گرچه هرگز حرفي نزد اما با سكوتش صدبار او را از اين لذت ناشناخته كشت و زنده كرد .
درباره اين مرد هميشه امين و خوددار بود . حتي تا روزي كه پدر مرد هم از بازگو كردن آن امتناع كرد . به يادش آمد آخرين روزي كه با زيبا تنها مانده بود اولين بعد از ظهر خفه زمستان بود. آنوقت بود كه زخمش سر باز كرده بود .
من كور شدم . ديگر هيچ جارا نمي بينم . وقتي به صورتم دست مي كشم از وحشت خشك مي شوم . با اين همه او هنوز هم مرا مي خواهد. تو مي گويي چرا حرفي نمي زند ؟ چرا به ديدنم نمي آيد؟
زيبا جلوي آينه قدي ترك خورده ايستاده بود و تند تند دور چشمهايش را مداد مي كشيد .
چه ميدانم ؟ تو هم چه چيزها از آدم مي پرسي ! لابد خجالت مي كشد ! راستي رژ صورتي بيشتر به من ميايد يا قرمز ؟
آخ ! جگرش مي سوخت ! دلش مي خواست يك مشت آب به صورتش بزند . آهسته چشمهايش را باز كرد . در باز مانده بود و همسايه ها رفته بودند.
كنار ميز تلفن نشسته بود و با انگشتهايش حساب مي كرد . ديروز زيبا مرد. شايد هم پريروز . درست يادش نميامد . فقط اين را ميدانست بعد از آن حادثه كه زيبا به خانه برنگشت ديگر هرگز كسي در ساعت پنج عصر به او تلفن نكرد.
آزاده صالحي – بهار 1383 ( منتشر شده مورخ ده خرداد ماه ۱۳۸۵-روزنامه راه مردم)
| Design By : Night Skin |

