سهم من
درست روزی که مطلب من درباره ادبيات فانتزی در روزنامه کارگزاران منتشر شد،خبر آمده بود که روزنامه هم ميهن توقيف شده است و اين خبر را تقريبا تمام روزنامه ها تيتر يک خود کرده بودند که امروز هم مهين توقيف شد! وقتی اين پست را می خوانيد،منظورم همه آنهايي است که به نوعی با اين وبلاگ آشنا هستند،لابد چند روزی از فرا رسيدن روز خبرنگار گذشته است.من آدم ديری هستم. زمانی در تبريک گفتن سالروزهای تولد و يا مناسبت های شغلی و اجتماعی از تمام همسالانم پيش بودم ويا در رديف آنها حتی.اما روزگار از من انسانی دير ساخت.به خصوص در ارسال اس ام اس. احساس می کنم چيزی نفرت انگيز تر از اس ام اس در اين دنيا وجود ندارد ونمی دانم پاسخ چند نفر را که روز خبرنگار را به من تبريک گفته بودند به سکوت برگزار کردم....کدام روز! شايد هم اصلا امسال برای هيچ خبرنگاری تبريکی نفرستادم. روز خبرنگار برای من معنايی نداشت.هفده مرداد بود.يعنی سيزده روز از تولدم گذشته بود.فرقی نمی کرد باشد يا نه.چون از زمانی که وارد مطبوعات شدم بی پارتی و ارتباط و رانت مثل ساير شماها شايد،زجر کشيدم وآشيانه ام را عوض کردم. روز خبرنگار هم صنفانم به من تبريک گفتند.چرا يک شاخه گل هم دادند.ديگر چه می خواهم؟ واقعا هيچی..... دو روز پيش از فرا رسيدن روز خبرنگار بود که خبر آمد شرق هم توقيف شد.سرخورده و رنگ و رو پريده بودم.دو گزارش درباره ادبيات داستانی و مميزی کتاب داشتم که عن قريب می بايست در روزنامه منتشر می شد . نمی دانم کی اما يکی آمد و خبر آورد که شرق توقيف شد! بلافاصله به ياد يادداشتی که محمد آقا زاده درباره توقيف روزنامه هم ميهن نوشته بود افتادم :" درکافه تيتر نشسته ام،به گوشه ای زل زده ام.حس بدی دارم.بحران در فضا موج می زند.بحرانی که خود می سازيم.بحرانی غير لازم،ناگهان خبر ميرسد که هم ميهن توقيف شده است.غافلگير نمی شوم.مدت هاست حسی به من می گفت که روزنامه های اصلاح طلب تحمل نخواهند شد و اين ادعا پسگويی نيست. من به ياد آقا زاده و جو گير در نوستالوژی مطلب او آن روز را تا ميدان انقلاب پياده و تنها قدم می زنم. باز هم اخمو و کسل و رنگ و رو پريده ام و دلم می خواهد بدانم چرا آشيانه ای برای خبرنگار وجود ندارد.همان طور که راه می روم مطلب "ثمانه قدر خان"- روزنامه نگار روزنامه هم ميهن را زير لب زمزمه می کنم که چه زيبا نوشته بود امشب تا صبح می نويسيم همه هستن با کرباسچی مصاحبه می کنن با قوچانی مصاحبه می کنن عطريانفر گوشه ای ديگر مشغول است امشب ما تيتر يک روزنامه ها هستيم تيتر روزنامه فردای ما سهميه بندی آزادی است سهميه هر چه هست آن قدر توقيف شده ايم که توقيف شدن بخشی از سرشت ما شده است روز خبرنگار جز در مراسمی که دلم می خواهد چند دوست از حوزه قديمی ام را در آن جا ببينم هيچ جا خبری نيست.پنج نفريم که دور يک ميز می نشينيم و به اقتضای طبيعت اين چند ساله امان يا حتی از سر عادت،همان مراسم را هم خبر می کنيم و به رسانه هايمان باز می گرديم. روز خبرنگار تا رسيدن به محل کار من صرف می کنم: من زجر می کشم تو زجر می کشی...من در کار آشيانه ندارم،توآشيانه نداری،ما آشيانه نداريم بی اختيار ياد دوستی می افتم که چند روز پيش از توقيف شرق سر ناهار چشم های اشک آلودش همه امان را به تعجب واداشت و وقتی دليلش را پرسيديم گفت: اين روز ها چه کسی از خبرنگاران ايلنا تقدير می کنه؟ اصلا الان کجا هستن؟ فلانی و فلانی را می گويم....يادت هست آن يکی از شهری ديگر آمده بود و در خيابان جمهوری اتاق داشت وکرايه هم زياد می داد واتفاقا خوب هم قلم می زد.آن يکی هم سال پيش عيالوارشد و.... گوشم سنگين می شود.دلم می گيرد.اين روزها اوضاع کاری خودم بدتر از سايرين است.بی بيمه و حقوق کافی با چند سال سابقه کار و آرشيوی که هر روز قطور تر می شود و نمی دانم چکارشان کنم....بی اختيار دستم روی تلفنم می لغزد تا به يک کسی ام تبريک بگويم. ساعت از يازده شب گذشته اما هنوز کار می کند.تازه کسی هم از او تقدير نکرده.حتی لوح تقدير هم نگرفته.کوله بارش آن قدر سنگين بوده که در تمام روز بتواند بعدها ادعا کند بانی آرتروزهای جوانی اش همين لنزها بوده اند! هنوز سلام نکرده ايم که پرخاش می کند: به نظر تو عکاسان جزء خانواده خبرنگاران محسوب نمی شوند! نمی دانم پاسخ سوالش چيست.گوشی را می گذارم و چشم هايم را می بندم.روز خبرنگار است...... سعی می کنم به چيزی فکر نکنم.به مطلبی که درباره مميزی ادبيات داستانی ديگر در آرشيو روزنامه شرق خاک خواهد خورد.برای نوشتنش چه رنجی را متحمل شده بودم. چند بار خودکار را ميان دست های عرق کرده ام بازی دادم.چند بار تلفن زدم.چند بار سراغ جمال مير صادقی و فتح الله بی نياز رفتم.چند بار برای حسين سناپور دعا کردم که ای کاش رمان لب بر تيغش زودتر مجوز بگيرد و او تلخ فقط تلخ خنديده بود. روز خبرنگار تمام می شود.هفده مرداد زير خاک می رود.مثل سال های پيش. سخت تر از هميشه کار می کنم و فکر می کنم چرا همه می خندند وقتی می گويم خبرنگار آشيانه ندارد.... توانی ندارم.اما حرف برای گفتن و نوشتن فراوان دارم.باز هم مطلب دارم.باز هم سوژه هست که درباره اش بنويسم.باز هم برای آن نويسنده مو سفيدی که نيمی از ادبيات داستانی امان را مرهون شاهکارهايش هستيم گريه می کنم که چرا کتابش قلع و قمع شد ومجوز نگرفت. باز هم از مميزی خواهم نوشت که چه بر سر رمان هايمان می آورد و اگر فرصتی باشد در ملغمه هوس انگيز مطبوعات که آوازش تنها از دور خوش است تن به اين رودخانه وحشی می زنم و برای بقای زندگی ام باز هم بی رانت و ارتباط وپارتی و پول،بی يدک کشيدن نام خبرنگار برتر،بی هديه و چشم داشت فکر می کنم می توانم ادامه دهم،هرچند آشيانه ندارم.... در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا را مشاهده کرد.
ا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد." در متن آب های آبی صمیمی در اطلس خیال ای کاش قایقی......


| Design By : Night Skin |

