تبليغاتX
سهم من




















سهم من

نوشته شده در 86/06/29ساعت 0:0 توسط آزاده |

             

گمشده. کی می تونه پيدايش کنه؟

 

چه جوری؟کسی چه می دونه.تو راه خونه....تو راه اداره....تو يک برنامه. کجا.....

دست کی بستنی قيفی ديد و اون کوچه دراز را تا آخر دنبالش رفت! کجا آن قدر توی ظرف مسی پشمک دستفروشه را نگاه کرد تا سرش گيج رفت و وقتی به خودش اومد فهميد گمشده.

 

بيچاره چقدرم از گم شدن می ترسيد.هميشه دست باباش را سفت می چسبيد.باباش قد بلند بود.از بالا نگاهش می کرد.لبخند ميزد.لبخندش از تمام مردهايی که تا حالا می شناخته صادق تر بود.می گفت: می تلسم گم شم بابايی.

 

باباش می خنديد.دستش را سفت می گرفت.کجا بودند. کدوم پارک بود.الاکلنگ هم داشت انگاری.باباش سوارش می کرد.اوج می گرفت.بازم بابا قد بلند تر از بقيه بود.دلش هری می ريخت پايين.جيغ می زد

 

- می تلسم گم شم بابايی

 

اگر پيدا شود....

 

اما يعنی واقعا کجاست! همه جا دنبالش می گردند.همه به هم می گن چرا خودش را نديد! چرا گم شد....با کی گم شد؟ تنها گم شد؟ کجا گم شد....

 

هيشکی نمی دونه.آخه اين يک رازه.خيالباف بود.سر کلاس ادبيات اول عاشق اون استادی شد که می گفت شمس وجود نداره و ساخته پرداخته ذهن مولانا بوده.بعد عاشق استادی شد که سر کلاس معانی بيان درس می داد. چقدر انشاء می نوشت.چقدر بيخودی واسه صمد بهرنگی و صادق هدايت اشک ريخت. چه می دونست توی روز های  گمشدن همين اشک را کم می آورد...

 

چقدر عاشق شد.حالا نه اون عشق ها هستند ونه اون....

 

رفته...باباش ديگر خيلی پير شده.هر روز نگاه می کنه به قد زانوهايش و فکر می کنه دختر کوچولو هنوز دستش را سفت گرفته.اما گمشده.....

 

کی می دونه کجاست....کی می دونه چی شده! کی می دونه چقدر راه ها را اشتباهی رفته و برگشته.ببينم شماها می دونين کجا و با کی گم شد.کاش تنها نباشد....

 

اون موقع ها اتاقش قد خودش بود.نداشتم مهم نبود.همه جایدنيا می تونست اتاقش باشد.اما حالا، حالا که گمشده حتی همه دنيا هم برای پناه گرفتنش کمه....

 

اصلا رفت که گم شود.خودش بهم گفت آره خودش.....می گفت خسته شده انگار.

يا خسته بوده...ای بابا.فرقش چيه....

 

خودش گفت می خواد گمشه.....اما جاشو بلد نبود...به حرف اونی که می گفت خاطرات آدم ها مثل چاقو می مونند خنديده بود.رفته بود....

 

ولی گمشده.کجا و با کی را نمی دونم. اما گمشده اين را خوب می دونم.انتهای يک خيابونو که توش بوی بادکنک می آيدو گرفته و رفته...

 

دنبال مداد سياه های سوسمار نشونه....اون قرمزاش که خوشمزه تره.

 

 

باباش عصبانی می شد:

 

- ته مدادو نجو

 

دنبال اون پروانه خالدار رفته که يک روز توی حياط خونه ديدش....

گمشده. حالا که چشم وا کرده يک عالمه چاقو ديده که هر کدوم از يک طرف توی بدنش فرو رفتند.

 

 

 

جيغ نمی زنه.به خودش نمی گه يعنی من کجام.چشماشو می بنده.لبخند می زنه.احمق گم شده ولی لبخند می زنه.يکی می گه چاقوها سمی اند.باز لبخند می زنه. می ذاره سم ها وارد خونش شوند.قورتشون می ده.خوشمزه اند.دلش نمی خواد پيدا شود.

چشماشو می بنده.....

نوشته شده در 86/06/15ساعت 9:48 توسط آزاده |

شيطان را گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

 گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

 پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز

نوشته شده در 86/06/11ساعت 0:10 توسط آزاده |

در ايستگاه تاکسی منتظر ايستاده ای.زير پايت علف سبز شده وگردنت مثل غاز دراز مانده آن قدر که گردن کشيده ای تا محض رضای خدا تاکسی تو را از سر راه بردارد.موبايلت زنگ می زند.

می گی هيچ معلومه چته؟به همين سادگی.آره می گی هيچ معلومه چته! زنی که عينک آفتابی مضحکی به چشم زده و چند قدمی از تو جلوتر ايستاده با غيظ نگاهت می کند:

مگه چيکار کردم؟ارث باباتو خوردم؟ حالا ديدم صف درازه اومدم جلوت وايستادم! درست حرف بزن...

به خودت می يای.به پشت سرت نگاه می کنی.اه چه صفی درست شده.تو کجايی دختر! خفه شو.تلفن هنوز دستته.ترجيح می دهی گوشی سياه را واضح تر به زن نشون بدهی.چشم چپت چند بار می پرد.نظر همه جلب شده.

زنه عينکش را بر می دارد.

 

اوا خاک بر سرم فکر کردم با من بودين

 

هوا گرم است.با دست خودت را باد می زنی.شانس می ياری که همان لحظه تاکسی مياد و سوار می شوی.دلت نمی خواد با اين جماعت که توهم توطئه دارند حرف بزنی.فقط می خوای برسی اداره.با کراوات پاره....همين و همين...

 

 

 

 

توی اتاقت نشستی وسرگرم خوندن کتابی هستی.تلفن زنگ می زند.کسی آن سوی خطوط تلفن بی مقدمه به تو بد وبيراه می گويد.بهت زده سکوت می کنی و گوش می کنی والبته يادت نمی ره گاهی هم وسط اين همه فحش بپرسی با منی!! يارو کلی جيغ می زند .يادت می ياد که هميشه کيسه بوکس ديگران بودی.پس خانوم باقی می مانی و تا آخر گوش می دهی تا طرف بتونه حسابی خودشو تخليه روانی کنه.

 

مکالمه وسط داد و بيداد قطع می شود.گوشی را می گذاری و سعی می کنی آرشيو ذهنت را جستجو کنی.آهان! يادت آمد.هفته پیش يک مطلب پر از حاشيه و جار و جنجال از تو چاپ شده.( حالا بی خيال اسم روزنامه) ولی هر چی فکر می کنی ارتباط اين آدم را با اين مطلب نمی فهمی.

 

آهان! عجب! يک پاراگراف را می شود مرتبط با اين آدم دانست.پس از آن جايی که انسان احمقی هستی که دوست نداری کسی از دستت ناراحت شود دوباره به هر مشقتی هست به طرف زنگ می زنی و به آرامی برايش توضيح می دهی.يارو بعد از اين که خوب دهنت کف کرد و بيست دقيقه پول تلفن به موبايل پياده شدی،نفس راحتی می کشد و می گه:

 

آهان....ببخشيد فکر کرده بودم با منی...

 

 

سری تکان می دهی و گوشی را می گذاری.حالا ياروئه که ول کن نيست.زنگ پشت زنگ و اس ام اس پشت اس ام اس معذرت خواهی کلافه ات می کند.

آن وقت واقعا فکر می کنی اين استاد گرانمايه عزيز تر از جان با آن عينک های ته استکانی چه قابليتی در اين وادی دارد.مطمئنش می کنی که از دستش ناراحت نیستی. تازگی از مکه برگشته و حلال بودی می طلبد.نمی خواهد کسی از دستش ناراحت باشد!

 

شب است.تو در دنيای مجازی پی چيزی می گردی که باز هم اس ام اسی می آيد.با تعجب متن را به دقت می خوانی.دوباره و سه باره.دوستی نوشته واقعا که....منظورت از آن حرف اين بود که من فلان هستم و بهمان و دوست پسر عزيز تر از جانم چمدان......

 

 

نفس عميقی می کشی.سيب گلويت به نوسان می افتد.يادت می افتد شب گذشته با جمعی از دوستان بساط گپ وگفت داشته ايد و از آن جايی که از بچگی عادت کرده ای زن و مرد در نظرت فرقی نکنند،ظاهرا شوخی کرده ای بی منظور و واضح....مقابل جمع.عده ای خنديده اند و به هر حال باعث انبساط خاطر شده ای.

 

ساعتی به سکوت می گذرد.نشسته ای و فکر می کنی. حال جواب دادن به اس ام اس را نداری.دلت چرکين است.شب به پاِيان نمی رسد که همان دوست از آن جا که می داند بوتيمار تنهای شب های زيادی بوده ای. به تو زنگ می زند.حالا عذرخواهی است که پشت عذرخواهی به زبان می آورد و تو در يک لحظه به ذهنت خطور می کند که نکند واقعا سوزنش گير کرده باشد!!

 

 خسته ای.کمرت را راست می گيری و آه می کشی.دوستی که آن سوی خطوط است با گريه می گويد امروز با....دعوام شده بود.می دونی مدت هاست ديگر حرفی از ازدواج نمی زند.اين مسئله نگرانم کرده....

 

 

چشم هايت را می بندی.سعی می کنی با هوش شوی و ربط بين اين دو مسئله را تفکيک کنی. دست آخر دوستت! با همان شرمندگی می گويد: ببخشيد من فکر کردم شايد منظورت از اون حرف من بوده باشم....بعد که فکر کردم ديدم با تو بد تا کردم.....واقعا منو ببخش و پقی می زند به گريه و گوشی را می گذارد.

چراغ را خاموش می کنی که بخوابی.باز هم اس ام اس دوستت قطع بشو نيست.هنوز دارد معذرت خواهی می کند و البته يادش نمی رود جواب ندادنت را حمل بر بچگی و بی شعوری تلقی کند.....

 

 

خسته ای. دراز می کشی و فکر می کنی که بی جهت با اين دنيا دوقلو شده اين.بی آن که از يک پدر و مادر باشين. دنيايی که حال مردمش خراب است وذهنشان پر از علامت های منفی ......

 

 

 

چشم برهم می گذاری.هنوز از دست آن دوست دلت چرکين است.به قدری که موقع خواب اشک امانت را می برد.

 

 

صبح می شود.پای کامپيوتر نشسته ای و چيزی تايپ می کنی.تلفت زنگ می زند. صدای زنانه اش سين و شين می زند و غمزه آلود حرف می زند می گويد به چه حقی برای يک کسی اش کامنت گذاشته اي!!!!

 

 

تو خسته ای.ديشب را خوب نخوابيده ای.ای بابا....خودت هزار تا گرفتاری داری که بايد به فکرشان باشی.اين ها ديگر چه می گويند....گريه می کند و حرف می زند.چند بار دهانت پر می شود که چيزی بگويی و اتفاقا هم می گويی که از درج آن در وبلاگ معذوری.قانعش می کنی.به ده دقيقه نمی کشد که می فهمد اشتباهی آمده.سرخورده و غمگين به موبايلت نگاه می کنی.هزار فکر در سرت چرخ می خورد.به خودت قول می دهی بيشتر از حالا در خودت باشی.

 

 

اما چيزی نمی گويی.آن روز را تنها و باز هم پکر تا خانه پياده قدم می زنی و فکر می کنی.....بودن يا نبودن توهم توطئه، مسئله اين است.........کليد می اندازی و به خانه می روی.آن جا هستند کسانی که وقتی اشتباه می گيرند فقط به يک ببخشيد ساده اکتفا نکنند.دلت چرکين است.بودن يا نبودن....توهم توطئه...مسئله اين است...اجتماع بيمار است.....و دل تو پر از چرک است...

 

نوشته شده در 86/06/02ساعت 22:0 توسط آزاده |


Design By : Night Skin