تبليغاتX
سهم من




















سهم من

 

              

 

موضوع اين پست يک آدمه.نمی دونم چقدر غريبه است يا چقدر آشناست.اما اين را خوب می دونم که انسانه.يک آدمه مال همين کوچه پس کوچه ها.دلشم مثل همين کوچه ها تو در تو و بزرگه.اووووووه چقدرم پيچ وخم داره.آدم گم می شود توش...

 

غريبه اين جاست.اومده تا کمک کنه.اومده تا باشه.اومده تا پيدا کنه چيزها و کسايی که گم شده بودند را.

 

 مثل خود من يک جورايی اهل کويره.شايدم سهم اون از کوير خيلی بيشتر از من باشد.من نسلم به کوير می رسه و اون با تمام وجودش شب های پرستاره کوير را دست کشيده و لمس کرده.توی لابيرنت هزار توی کوير نمک و برهوت،تصاويری را ثبت کرده که توی قوطی هيچ عطاری نمی تونی پيدايش کنی.

 

غريبه اينجاست.اما نه انگاری ديگر غريبه غريبه هم نيست.مثل يک امدادگر که به محله زلزله زده اعزامش کرده باشن روز اول که اومد بدجوری وحشت کرد از ديدنم.

زلزله به من زده بود.خراب شده بودم رو آسمون و آسمون خراب شده بود روی من.طاق باز زير آوار افتاده بودم. تنم و روحم دستخوش موج های عصبی و وهم آلود.می گفتم ديگر زندگی وجود ندارد.چون می ديدم تمام روزنه های زير آوار به تاريکی ختم می شود.

 

 

اما چموش بودما....بازم تقلا می کردم.آسمون خراب شده بود روی من اما بازم دست

 

وپا می زدم.سنگين بودم.مثل يک کوه.انگار دماوند روی شونه هام بود.خدا خواست که دستم بيرون از آوار بماند.خدا خواست که غريبه توی بخار نمک يک روز غروب پيداش شود و تکان های ضعيف بندهای انگشتامو ببينه.

 

خدا باهام بود که مدفون نشدم.وقتی پيدام کردن چقدر داغون بودم.له ولورده بودم.انگار کاميون از رويم رد شده بود.يک بارم نه. پهنم کرده بودند وسط جاده و کاميونه هی رفته بود و برگشته بود....

 

غريبه از بالای آوار نگاهم کرد.گفت: بلند شو

 

نمی تونستم.می تونستم. خودم نمی خواستم.انگيزه نداشتم واسه بلند شدن.می خواستم بخوابم.چشمامو ببندم.درد داشتم.غريبه اومد و گفت بلند شو.نگاهش کردم وساکت موندم. اشک می ريختم به پهنای صورت. گفتم نمی شود.....

 

وقتی غريبه اومد باران نباريده بود.هوا گرم بود و بدجوری اذيت می کرد.دستای بزرگش را دراز کرد طرفم.گفتم چيکار کنم؟ لبخندش از دستاشم بزرگ تر شد وقتی که گفت: توکل

 

غريبه بابا  لنگ دراز نبود.منم جودی نبودم.موهامم قرمز نبود.کک ومک هم نداشتم. غريبه پول نداشت.به جايش بار انسانيتش سنگين بود.غريبه ماشين نداشت اما به جايش کوله بارش پر از صداقت بود.کويری بود.هست يعنی.يک جورايی مثل خود من.عاشق آسمون کويره که برود ثبتش کنه و من بی بته فقط بشينم نگاه کنم.

غريبه اين جاست.شايدم ديگر غريبه نيست.شايدم يک روز بشود که نشود ازش نوشت.شايد برود....شايد بمونه.شايد.....

 

ای بابا...اين همه آسمون ريسمون واسه چيه....يک راست برو سر اصل مطلب و خلاص.....

 

اون غريبه هه را می گفتم که نجاتم داده.اين پست مال اونه.اونی که چشم وابروش ديگر مشکی تر از اين نمی شود.اونی که اومده وشايدم بخواد بمونه.اونی که بدجوری  خالص و مخلصه..

 

اون غريبه که ديگر غريبه نيست.اون غريبه که پناه شده.مثل ديوار چين.سايه اش روی من افتاده و نمی دونه توی سنگر پناه گرفتيم که  خط سفيد رادار دشمن، شناسايی امون نکنه....اون غريبه که ديگر غريبه نيست.اون غريبه که آشناست...

 

 

نوشته شده در 86/07/11ساعت 17:40 توسط آزاده |


Design By : Night Skin