سهم من
پاییز که می شود دلم دائم تنگه.دیوونه که هستم بدتر می شوم.ذهنم کور می شود.منی که این قدر عاشق نوشتن و نوشتنم لال می شوم.خنگ می شوم.اصلا می دونی هیچی به ذهنم نمی یاد.دنیای من از بچگی تا الانه دنیای مخصوصی بوده است که بازم در قیاس با دخترای دیگر یک جوری تره.سکوت دارد.این سکوت تاریخچه دارد.تاریخچه اش قدمت دارد.قدمتش خاطره داره....یک جوریه. اما دنیامو دوست دارم.خیلی وقت ها با هم حال می کنیم.تنهایی.می خزیم لای برگ های خشک توی پارک ها.به پیرمردهایی که خیلی هم شبیه بابام نیستن لبخند می زنیم.اون ها هم با تعجبی که توی چروک های صورتشان دویده نگاهمون می کنن. خیلی وقت ها با هم قدم می زنیم.من حرف می زنم اون گوش می کند.اون حرف می زنه من گوش میکنم.هیچ کدوم توی حال اون یکی نمی زنیم.هیچ کدوم از نشدن ها صحبت نمی کنیم. دلم تلخی نمی کند.از نبود تفاهم و پول و درآمد حرف نمی زند.به رخم نمی کشد که شایسته ام عروس کدوم خانواده یا حتی مرد بدبختی بشوم.شماتتم نمی کند که چرا عاشقی ام دامنه داره تا دریای خزر. با دلم راحتم.یک جوراییه می دونی.به من طعنه نمی زنه که پس کو مرد رویاهات! نمی گوید نرو عاقل باش.نمی گوید سر می خوری منطقی باش.نمی گوید ترمز کن احساست داره تخته گاز می رود.نمی گوید نمی شود عزیزم،چرا متوجه نیستی نمی شود،اگر می شد این کار را می کردم.... وقتی با همیم از هیچی با هم حرف نمی زنیم.نه از تفاهم،نه از لباس عروس،نه از یک عالمه آرزو،نه از اختلاف فرهنگی،نه از ایکس نه از ایگرگ.از غریبه شاید.دلم به فکرمه.دلم به یادمه.دلم دلش برام می سوزه. بد جوری .نه سر کارم می ذاره.نه سرم را گول میزنه. نه سر به سرم می ذاره.نه ازم خسته می شود.نه می گوید بشین.نه می گه بکن. نه می گه هماهنگ باش .نه تظاهر می کنه.نه باهام تعارف داره....رک و راست توی چشمام زل می زنه و می گوید نذار رویاهات بمیرن دختر..... با دلم راحتم.می دونی یک جوراییه...آدم دلش غنج می ره واسه اش.دیگر نگران نیستی که همیشه باهاته یا نه...دیگر نگران نیستی که اگر پرش کنن که تو رو نخواد.اگر یکی دلبری کنه و مخش را بزنه.اگر خودش بی ظرفیت باشد و بشنگه.... نگران نیستی که یک روز بیاد بگه آزاده اختلاف فرهنگی نگران نیستی که یک روز بیاد بگه آزاده دوستت دارم ولی نشد نگران نیستی اگر یک روز دوستت نداشته باشد نگران نیستی اگر یک روز یک عالمه دوستش داشته باشی نگران نیستی اگر هزار بارم بگی دوستش داری سیر شود نگران نیستی که یک روز اگر توی راه تصادف کرد و.... رویین تنه بی آن که اسمش اسفندیار باشد.دلم باهامه.سرکوفتم نمی زنه با این احساساتی بازیت تخته گاز کجا می ری بچه جون!!! هر چند از حالا توی سراب جاده اون پرتگاه عمیق و پر شیب را می بینم.پشت سراب جاده می لغزم. آهای سقوط دارم می یام......
| Design By : Night Skin |

