سهم من
پیراهن قرمز جیگری تنته و موهاتم آلا گارسون کردی که خوشش بیاد.ای یک کمکی هم آرایش کردی و به خودت رسیدی. نگاهش می کنی که توی سکوت لقمه پنیر و نون بربری اش را با لذت می جود و به اطراف نگاه می کنه.یاد حرفاش می افتی از وقتی می شناختیش شونه بالا می انداخت که هیچ مشکلی عین خیالم نیست! بهش حسودی می کنی که عین خیالش نیست و در عین حال مواظبی یک جوری لقمه ات را بخوری که رژ لبت پاک نشود. بازم همو نگاه می کنین و به هم لبخند تحویل می دین.آن هم لبخندهای لوس و بیمزه. چاره ای نیست.بالاخره شکستن سکوت اول و آخر کار خودته.از کار شروع می کنی و از محیط های کار می گی.گوش می کنه و همان طور که لقمه اش را می جود،لبخند می زند. سکوت پاره می شود.آهان خوب است.حالا افتادید روی دور حرف زدن و از هم "سرقت" می گیرید. می گه آهان راستی! چشم می دوزی به لب و دهانش و منتظر می مونی.لقمه اش را که کوچک هم نیست به سختی می جود و می جود .چای شیرین را سر می کشد. منتظری مرد رویاهات حرف بزنه.سعی می کنی از اون لبخندهای ملیح اول آشنایی از همون هایی که توی کافی شاپ و یا رستوران بهش می زدی،تحویلش بدهی و می دهی. قابلیت های زیادی توی نقش بازی کردن داری که خب اینم بد نیست.لقمه اش را می جود و می جود.شاید اون هم توی صفحه سلامت خونده اگر لقمه را زیاد بجود لاغر می شود. بنال دیگر.صبر می کنی.صبر می کنی،صبر می کنی.بالاخره فریاد می زنی خب..... انگشت اشاره اش را بالا می آورد.عجب این مردها پسر بچه اند! به هن و هن می افتد.خونسرد و بی خیال است.بیخود نیست ناخن ها و موهاشون این قدر زود به زود رشد می کنه. می گه این دختره هم خیلی خوشگله ها... دستت روی میز صبحانه بین پنیر و نون بی حرکت می موند.فکر کن یکی صبح علی الطلوع دست بذاره روی نقطه ضعفت. به خودت تشر می زنی :کم نیار دختر.کم نیار. سعی می کنی آروم باشی.بی لبخند نگاهش می کنی که نگاهت نمی کنه و دارد لقمه دیگری می گیرد.یادت می افتد که می گفته عاشق صبحانه خوردنه. - دختره؟ کدوم دختره؟ - همین همکارم.خیلی ام کارش را قبول دارم ها...بین همه کسایی که می شناسم اون بهتر کار می کنه.باید ببینش.دیدیش؟ سرت را به حالت منفی تکون می دهی و بی اختیار نگات می افتد به خرخره اش که دارد می جنبد و یک آن یک خیال بد می زنه به سرت. ساعت را نگاه می کنی.ولی ول کن نیست.هنوز دارد از یارو می گه. - خیلی خوشگله....یک سگ هم داره...اسمشم بامزه است.سگ دوست داری؟ فوری جواب مثبت می دهی و یادت می یاد حالت از همه سگ ها به هم می خوره.حتی وقتی خواهرت یک سگ باز قهار بود،هم تو از سگ هایی که دائم پارس می کردند و لوس می شدند،متنفر بودی. به خودت می گی کم نیار دختر،کم نیار. همزاد پنداری می کنی و حاضری توی اون لحظه برای این که از حسادت نمیری از هر چیزی که اون دختره که نمی شناسیش خوشش می یاد،خوشت بیاد. به خودت میگی مگه من کم خوشگلم؟خب این فقط ادعای تو نیست .چون مامانت هم خیلی وقت ها به زبون آورده!! اما دیگر نمی تونی.نخیر دیگر نمی تونی خودت را کنترل کنی.نمی شود بحث را هم عوض کرد.اصلا که چی؟ یکه کاره صبح کله سحر از دختره می گه که چی! حالا لبخندی که موقع نشستن پای میز صبحانه،روی صورتت پهن بود، تبدیل به یک پوزخند کج شده و گوشه لبت جا خوش کرده.بی لبخند نگاش می کنی و شانه بالا می اندازی.داغ شدی و الان است که اعلان جنگ را بدی. از گوشه چشم نگات می کنه و می گه: اون بربری را بسرُ این ور قربون دستت.... کفری هستی و فکرت هم مشغوله.با خودت ور ور می کنی .یادت می افتد یک بار توی سینما از یک هنرپیشه مرد تعریف کرده بودی و آقا سی و شش ساعت توی لک بود. از گوشه چشم نگات می کنه و به چموشی یک پسر بچه که انگار خیال ندارد هیچ وقت بزرگ بشود می گه: - ولی یک سفر رفتیم.شوهر دختره هم آمده بود.چه شوهر خوبی هم داشت.یک پارچه آقا.خیلی خوش گذشت.قربون دستت یک چایی دیگر بریز. انگار یکی می گیرتت می زنتت توی دیگ آب سرد.راحت می شوی.خدا را شکر می کنی. عرق پشت لبت را با احتیاط طوری که رژ لبت خراب نشود پاک می کنی .هر چند بعید می دونی از شدت حرص و جوش دیگر چیزی ازش باقی مونده باشد. تا می آیی فکر کنی مردها واقعا کرم دارن صدای خنده اش که از سر خوشی دوباره سر کارت گذاشته، سکوت یک جمعه کشدار و بدجنس را پاره می کنه...
| Design By : Night Skin |

