سهم من
خدایا فقط یک روز دیگر به پایان امسال مانده است و بعد وارد یک سال جدید تر می شویم.پس ترا به خاطر داده ها و نداده های سالی که گذشت شکر می کنم. خدایا تو می دانی که تعطیلات عید امسال برای من با سایر تعطیلات سال های قبل تفاوت دارد و در انتظاری عمیق خواهد گذشت.پس از تو می خواهم به دل من نگاه کنی و این انتظار را برای من ساده و روان گردانی. خدایا تو می دانی که با اراده و میل تو ،امسال برای من سال سرنوشت سازی خواهد بود و زندگی ام دستخوش تحولاتی می شود.پس از تو که به تمام امور زندگی من واقفی می خواهم،به من کمک کنی تا مسیر درست را انتخاب کنم. خدایا تو می دانی که درست در واپسین روزهای آخر سال اتفاقی برای من افتاد که همه چیز مرا لااقل برای مدتی زیر و زبر کرد. خدایا تو به گریه های روزانه و شبانه من در این مدت واقف بودی.پس به من کمک کن تا شیر اشک هایم را در سال جدید ببندم و به زندگی لبخند بزنم. خدایا تو می دانی که من به هیچ کس در زندگی ام بدی نکردم.دلی نشکستم هر چند دل خودم بارها شکست.به احدی زخم نزدم هر چند زخم های زیادی خوردم.باعث ریختن اشکی از چشمی نشدم هر چند بسیار اشک ریختم. بین کسی یا کسانی قرار نگرفتم.جدایی نینداختم.به دروغ با احساسات کسی بازی نکردم. همیشه نماز نخواندم.اما هر لحظه دلم با تو بود.حتی وقتی از کنار هر بیمارستانی عبور می کردم،در دل ترا بلند بلند فریاد می زدم که به بزرگی ات همه بیماران را شفا بده. پس از تو می خواهم به من کمک کنی.چون راهی پیش روی من است که من خیلی احساس تنهایی می کنم و ناچارم این راه را خود تا به انتها بروم و من چقدر همیشه از تنهایی مطلق خود می ترسیدم. خدایا می ترسم و نه دوست و نه آشنا و نه حتی پدر و مادر هیچ یک به اندازه تو به این ترس واقف نیستند.پس از تو می خواهم حالا که فقط بیست و چهار ساعت تا شروع سال نو وقت دارم به من کمک کنی. خدایا می دانم که اگر می خواستم این سطور را روی کاغذ بنویسم،این قدر پر از لکه های اشک می شد که دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند و جوهر پخش شده روی کاغذ مانع می شد تا خطم را بخوانی. پس شکر می کنم که کامپیوتر اختراع شده و مونیتور از چشم های من فاصله دارد. خدایا من واقعا از تو می خواهم به من کمک کنی.چون من نه شیر زن بوده ام و نه قوی دل.من در تمام سال های زندگی ام فقط یک زن بوده ام که با آرزوهای خود عالمی بنا کرده ام. پس از تو می خواهم به آرزوهای این زن که به هر حال در این جامعه جنس دوم محسوب می شود رحم کنی و او را در آستانه سال جدید کمک کنی... کارگردان و فیلمنامه نویس: آزاده صالحی با همکاری ایران خودرو بازیگران: شطرنجی کنید مدت: ۵۰ دقیقه برداشت اول: ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر با صدای زنگ تلفن از تخت پایین می آیی.صدایی که شبیه صدای خواهر بیست وپنج شش سالت هست از آن سوی خطوط تلفن می گوید: ماشین اشکال پیدا کرده.گوشی را بده به بابا و گوشی را می دهی به بابا و مکالمه برقرار می شود.ناگهان گوشی از دست پدرت بر زمین می افتد و صدای خواهرت که فریاد می زنه خدایا آتیش،سکوت یک عصر کشدار را پاره می کنه. دستپاچه و هراسان سعی می کنی دوباره و سه باره و هزار باره موبایلش را بگیری که دیگر در دسترس نیست.به گریه می افتی.پدرت به گریه می افتد.مادرت جیغ می زند و وسط هال بیهوش می شود. اصلا قوی نیستی توی این جور مسائل.گریه می کنی و پریشون دنبال یک شماره آشنا توی فون بوک موبایلت می گردی.تازه می فهمی چقدر حضور یک مرد توی زندگی موثره.حضوری که می تونه فقط برای همخوابگی و لی لی لی و عروسی و عشق و عاشقی نباشد.مردی که بتونی بهش تکیه کنی یا بهش زنگ بزنی. ولی پیدایش می کنی.می تونی پیدایش کنی.اون آدمی است که مدت هاست به زندگی تو آلوده شده و تو هر چقدر که می خوای اذیتش نکنی نمی شود.انگار تلفن بهش توی اون عصر یک روزنه است که توی زندان تاریک باستیل پیدا کردی. پژوی ۴۰۵ در راه بازگشت از استادیوم آزادی اول دود می کنه و بعد یکهو آتیش می گیره.حریق وحشتناکی از کاپوت ماشین دامنه پیدا می کنه به جاهای دیگر ماشین.مردم هراسون می دوند طرف محل حادثه.دختر بیست و پنج شش ساله که تازه پارسال توانسته با تلاش و همت خودش،به تیم ملی قایقرانی راه پیدا کنه به سرعت از ماشین بیرون می پره.دختری که همه چیز خانواده اشه مثل بقیه بچه های دیگر و توی خانه چشمهایی به انتظارش نشستند.کات برداشت دوم :دختر جوونه و تجربه ای از زندگی نداره.لباس قایقرانی تنش خیسه و داره از سرمای کنار جاده می لرزه.مستاصل وسط آزاد راه می یاد و با دست به مردم اشاره می کنه که اگر می تونند با کپسول های توی ماشینشون آتیش را مهار کنند و این ایرونی ها هم عجب آدم ها باحالی هستند.مردم هجوم می آورند طرف پژوی نیمه سوخته و کپسول ها را خالی می کنند. پدر بیستم اسفند ماه ۱۳۸۲ پشت فرمون همین ماشین توی اتوبان کردستان سکته مغزی می کنه.فلج تا مدت ها و بعد از گذشت پنج سال دست راستی که کار نمی کنه و پایی که به مدد یک سه پایه فلزی طبی می لنگد. دختر توی آزاد راه ایستاده و گریه می کنه.شانس آورده موقع حریق کمربند ایمنی نبسته و تونسته به موقع خودشو از ماشین سوا کنه.حالا می فهمه توصیه مادرش که می گه همیشه کمربند ایمنی را ببند کاربرد نداره. تو و مادری که داره از نگرانی رو به موت می شود با یک آژانس و چند تا از فامیلا از طرف دیگر به سمت آزاد راه حرکت می کنید.باز هم با موبایل سعی می کنید با دختر و محل حادثه ارتباط برقرار کنید و وقتی می فهمید حالش خوبه و خطری تهدیدش نمی کنه سعی می کنید به خودتون بیشتر مسلط شوید.کات. برداشت سوم: به محل حادثه رسیدید.سه راه دهکده بهش می گن ظاهرا.اون هم می رسد.خسته از یک ترافیک سگی و خودمونیم حضورش توی سیاهی شب آزاد راه چقدر باعث قوت قلب است.آتش نشانی کارش را کرده و رفته.چند نفر دژبان ارتش توضیح می دهند: -این پژو ۴۰۵ های ایران خودرو چند بار توی همین آزاد راه قربانی گرفته.همین دو ماه پیش بود.مردی با دو تا بچه اش به خاطر حریق یکبارکی و ناگهانی توی چنین ماشینی جزغاله شدند. حتی تصورش هم ممکن نیست.همه چشماتونو می می بندید و روتون را بر می گردونید.پلیس که از کلانتری ناحیه آمده،با دقت جزئیات را یادداشت می کنه و صورت جلسه بر می داره. آن طرف تر لاشه ماشین افتاده.ماشینی که محصول شیرین کاری ایران خودروست و حالا بیریخت و زشت گوشه آزاد راه،بار دوش یک جرثقیل شده. زمزمه های مردم را می شنوی.دختر بیست و پنج شش ساله از سرما به خودش می لرزه.کار تموم شده.مردم خدا را شکر می کنند.دعا می کنند.سوار ماشینی که همیشه ازش بهترین خاطره ها را دارم می شویوم و راه می افتیم.بیچاره پا به پامون می یاد بدون این که حتی کاغذی یا امضایی ما را به هم وصل کرده باشد. ماشین می رود به تعمیرگاهی در طرشت.دنبال ماشین راه می افتین.خسته ای و اعصابت حوادثی که اگر شانس یاری نمی کرد را جلو جلو پیش بینی و ترسیم می کنه.کات. برداشت آخر: یاد حرف یکی از پسر عموهات می افتی که همین پارسالی رفت به ایالت می سی سی پی توی امریکا.توی مهمانی نشسته بودین و وقتی از جلای وطن می گفت،رگ های گردنت سیخ شده بود که پس مام وطن چی و اون که حتی جوون تر از خواهرت بود،خندیده بود که ...پدر مام وطن. داد زده بودی.آره نگفته بودی داده زده بودی برویم زیر آسمونی که آدم هایش را نمی شناسیم؟ مگه کشور خودمون آسمون نداره؟ یادت مونده بود موقع رفتن دم در بازم خندیده بود: نمی شود زیر این آسمون نفس کشید.لااقل من یکی نمی تونم. برای جون آدم ها ارزشی قائل نیستن و تو نفهمیده بودی تا روز حریق ماشین که از دست دادن یک فرزند برای یک خانواده به خاطر یک پژوی کوفتی که معلوم نیست چه جوری می سازنش و وقتی می سازن و این همه پول می گیرن چه تضمینی به سرنشیناش می دهند یعنی چی! تا اون روز وحشت و میخکوب شدن از جیغ یک مادر را تجربه نکردی که شیون می کنه بچه ام و صدایش شش بار توی گوشت تکرار می شود.. فردای اون روز پریده بود و تو یادت آمده بود یک مهندس پلی تکنیک دیگر هم از دانشگاه امیرکبیر پر...یک مغز دیگر پر...یک نیروی انسانی جوان دیگر پر...یک استعداد دیگر پر....یک ایرانیه دیگر پر... این قصه نیست اما نگارنده به نوشتن آن علاقه دارد چون رگه هایی از درد در آن،چشم را تر می کند.لااقل چشم نگارنده را. به کافه همیشگی می رویم.خیلی وقت نیست که پیدایش کردیم.اصلا هیچ کدوممون کافه نشین نبوده و نیستیم.اغلب شلوغ و پر از داد و دود ولی دنج و راحت.پشت میز صندلی های چوبی می نشنیم.تقریبا خیلی دور تر از بقیه و تقریبا پشت به همه.خیلی وقت است که همدیگر را می شناسیم.لااقل برای من آشناست و خیلی وقته یاد گرفتم حساب سفید شدن موهایش را با بندهای انگشتم نگه دارم و صدای خاکستری شدنشون را بشنوم.مثل مال خودم شاید. کافه چی خوش اخلاق است.بیخود نیست اصلا که این جا این قدر شلوغه.سفارش ها را می آورد و با ما خوش و بش می کند.سکوت می شود.هر دو زل می زنیم به یک شیر قهوه و یک قهوه ترک که مثل زهرمار یا شرنگ یا شانس من،تلخ و تیره است.مثل گل. دستم را روی دستش می گذارم.نگاهمان که به هم می افتد می گویم: -سال نو می شود.می گن امسال سال موشه.موش توی بعضی افسانه های قدیمی نماد بخت و اقباله. صدایم مثل مثل مادری که بخواد برای بچه اش لالایی بگه یا یک جوریی آرومش کنه،یواشه.ولی اون آرومه مثل همیشه.نگاهش سوپاپه اطمینانه. به سرفه می افتد و من از پیش کشیدن این نماد الکی که اصولا ارتباطی به این ارتباط و شخصیت هایش ندارد در جا پشیمان می شوم. کافه چی سر میز ماست. - خیلی مظلوم و ساکتید.لااقل از بین مشتری هایی که می شناسم مظلوم تر و ساکت تر. زیر سیگاری را جلوی او می گذارد و می رود.او به سیگار پک می زند و من آه می کشم.خوراکی خوبی است.تجربه نشان داده که در مواقع گرسنگی هر چند خوشمزه نیست اما شکم پر کن بدی هم نیست. می پرسد چرا چیزی ننوشته ام یا این قدر دیر! می خواهم بگویم همان چند تا پست را هم بیخود نوشتم که حرف دل من نبود.چاپی و تقلبی بود.پوشش بود،ماله بود،سرپوش بود.چه می دانم،خلاصه حرف دل من نبود.می خواستم از تو بنویسم و از خیلی چیزها.نشد. اما به جایش،فنجان را توی نعلبکی دمر می کنم و منتظر می مانم. کاش یکی بلد بود فال بگیره. می پرسد چرا چیزی نمی نویسم! می خندد: می ترسی ناراحت شوم! -نه بابا،سرد شد که... سرش به هم زدن شیر قهوه گرم می شود.فرصت دارم دروغ هامو مثل اثاثیه کمد "آقای ووپی" توی کمد فکرم بچپونم.همیشه می ترسم از دستم ناراحت شود. یکی را می شناختم که می گفت اگر شده تو تنهایی خودتو بکشی ام ،نباید بفهمه غم می خوری و من چه نصیحت پذیر ناخلفی هستم که هر بار بعد از این که توی خلوت،لگد توی سر و کله خودم زدم و گریه ها کردم،به او که رسیدم لبخند مصنوعی و بیمزه ام ،جلوتر از من خودشو لو داده بود و خنده را از او گرفته بود. سیگار سوم روشن می شود.یادمه یارو می گفت به هم انرژِی بدین.دوستت دارم های اون طرف پیاده رو را هم بشنوین.هر دو گوش می خوابانیم.خبری نیست.فقط زمزمه هایی که خفیف است و مثل شر شر آب لذت بخش به گوش می رسد.مال کدوم هاست! هوای با اون بودن را قورت می دهم.مزه اش مثل کاکائویی که یکهو به دهن بذاری،کامت را پر می کند.اشک به چشمم می دود از این شیرینی. زنی که شبیه مادرم است به نرمه موهایم دست می کشد.صدایش می لرزد وقتی می گوید: عروس قشنگی می شوی پکی به سیگار ش می زند. - هیچ وقت از خواب هاتم نگفتی آخه... من سیگاری ندارم که بهش پک بزنم.به جایش انگشتری که پدرم به من هدیه داده هست که می توانم آن قدر دور انگشتم بچرخانمش تا سرش گیج برود. خواب می بینم توی کریدر خانه ایستاده.همون جور مغرور و محکم.با کت و شلوار سرمه ای تیره که دکمه های براق داره.گلایل سرخ سرش را به سینه اون تکیه داده.اولین باره که حسودی نمی کنم.زن چادر مشکی پشت سرش ایستاده.روی دستاش پر از رگ های آبیه.دلم می خواد دست زن را لمس کنم. دستش روی دستم می لغزد.از جا می پرم. - کجایی؟ دروغ سیزده را قبل از رسیدن سیزده به در تحویلش می دهم.به خطوط سایه روشن پولیورش دست می کشم و می گم: - امسال سال موشه.توی بعضی افسانه ها هست که می گن موش سمبل بخت و اقباله و به خودم می گم کاش کمی امیدواری فقط. سر تکان می دهد و با شک لبخند می زند.برای صدمین بار از میز صندلی های چوبی توی کافه خداحافظی می کنیم و راه می افتیم... 


| Design By : Night Skin |
