تبليغاتX
سهم من




















سهم من

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

نوشته شده در 87/01/27ساعت 17:12 توسط آزاده |

روزه سکوت گرفته ام و جلوی در سازمان ملل بست نشسته ام.سازمان مللی که مربوط به هیچ کشوری نبوده و نیست...

روزه سکوت شیرین است.با کسی ارتباط نداری.کسی با تو ارتباط ندارد.تو تنها . در سکوت دراز می کشی و به ترک های سقف خیره می شوی.

روزه سکوت گرفته ام.نه برای زندانیان سیاسی.نه برای کودکان گرسنه فلوجه.نه برای زنان فجیره ای مورد تجاوز  سربازان امریکایی قرار گرفته.نه برای بچه هایی که کسی منتظر آمدن آنها نیست.بچه هایی  که تلاقی دو منطقه خاورمیانه و ینگه دنیایند.بی آن که شباهتی بین آنها باشد.

نه برای کورتاژ.نه برای قرص های پرسو گلامین.نه برای بوتو که ترور شد.آن هم با اون وضع.

نه برای لیلا که خواستگاری اش به هم خورد.نه برای شهره که علیرضا به او نارو زد و یک روز مانده به عقد به دبی گریخت.نه برای بیتا،نه برای سیما،نه برای سیمین،نه برای ایکس و نه برای ایگرگ.

روزه سکوت گرفته ام.دلم می خواهد سفر کنم.حتی به ایستگاه اتوبوسی مثلا.جلوی در سازمان ملل بست نشسته ام و موهایم را باد چنگ می زند.هنگامه ای در من برپاست.غوغا.وخیم.

جلوی در سازمان ملل بست نشسته ام.سازمان مللی که مربوط به هیچ کشوری نبوده و نیست.سرم به آسمان است.داد خواهی می کنم شاید...

نوشته شده در 87/01/23ساعت 22:39 توسط آزاده |

یک روز قبل از سال نویی یکی زنگ زد و آرزوی بهبودی روح و جسم کرد.ساکت موندی و گوش دادی.همه به فکر تغییر رنگ مو و ابرو و درون و برون بودند و تو فقط نشستی جلوی آینه و به کتاب نیمه کارت فکر کردی.فکر کردی یکسال دیگر هم گذشت.

به تو مجوز ندادند رمان را چاپ کنی.کتاب از چند جا اصلاحیه خورده بود.بدجور پاره پوره اش کرده بودند.ممیزی یعنی این!

تو خسته بودی.وقتی ناشر پلی کپی ها را دستت داد و گفت زیر بار اصلاحیه نرو ،روی نزدیک ترین مبل نشستی و قوز کردی.چشمات پر از اشک شد.فکر کردی سال ها این ایده در ذهن تو الاکلنگ می زد.از وقتی حتی یک دانشجوی ساده و خیالاتی بودی.

سرت را پایین انداختی و نگاه کردی به پلی کپی های توی دستت.ناشر با کفش های پاشنه بلند مشکی از مقابلت رد شد و یادش نرفت وقت رفتن گوشزد کنه:

- جاهایی که من می گم را اصلاح کن نه بیشتر نه کمتر.

و سرت را پایین تر انداختی وقتی دیدی حتی دوست نداری به حرفای ناشر هم گوش کنی.دلت نمی آمد حتی یک خط را به دستور ناشر یا اداره کتاب یا هر شخص دیگری سانسور کنی.

یکی پرسید: قضیه اش چیه؟

حوصله نداشتی.به قول یکی کی حوصله داری! (هیچوقت) حوصله نداشتی توضیح بدی و نداده بودی.نه به اون نه به خانواده ات و نه به هیچ کس دیگری .خاموش مونده بودی و به خط هایی خیره شدی که دورشون را کادر بسته بودند.اونم خط های قرمز.

شبش رفتی حمام و دوش گرفتی.آب را داغ تر کردی و خزیدی زیرش.تنت خواب رفت از این همه داغی و استخوان هایت گرم شد. زیر آب داغ وایستادی و خیالبافی کردی.

یارو گفته بود بازم یک قصه زنانه دیگر.مردیم از دست این نویسنده های زن.

تو روسری ات را مرتب کرده بودی و بی لبخند به یارو زل زده بودی.می دونستی تا وقتی کتابت چاپ نشود نویسنده نیستی و نمی دونستی این داستان چه ربطی به زنونه و مردونه بودن داره!

از همان سال قبل که با گردن کج اومدی خانه هر کسی یک پیشنهادی می داد.یکی گفت: به شکل پاورقی توی یک نشریه چاپش کن.البته نشریه ادبی.

اون قدر عصبانی شدی که گوشی را بی خداحافظی گذاشتی.یکی هم که معلوم نبود دوسته یا دشمن یا از کجا خبر دار شده زنگ زد و گفت: جوجو برو ماتیک بزن تو رو چه به کتاب نوشتن!!

همان شب بود رفتی جلوی آینه اتاق ایستادی و رژ لب یا به قول یارو ماتیک را کشیدی روی لبت.قرمز بود و بوی خون می داد.فکر کردی اگر زن نبودی چی می شد؟ حالا که زنی چی می شود؟

رفته بودی روزنامه.سردبیر پرسیده بود حالا چرا این نقاش را واسه مصاحبه انتخاب کردی؟ گفته بودی می خوام درباره نقاشان زن یک سلسله مصاحبه را شروع کنم.

سردبیر دست از نمونه خوانی برداشته بود و زل زده بود به تو.انگار آدم کشته باشی تشر زده بود

- مردونه و زنونه نداریم.فمنیست! یک سوژه دیگر انتخاب کن.

مثل این که توی یک جمع ادرار کرده باشی،پاهایت را به هم فشار داده بودی و عقب عقب از در بیرون رفته بودی.می دونستی هیچ وقت فمنیست نبودی و نمی تونی باشی.

چطور می تونستی فمنیست باشی وقتی یک مثقال غرور نداشتی،ایستادگی نداشتی و دائم جلوی این مردهای گردن کلفت آبغوره می گرفتی!!

رفته بودی جلوی آینه و ماتیک را کشیده بودی روی لب هایت.انگار خون پلق پلق از دهنت بزنه بیرون از آینه به خودت خیره شده بودی.

دیدی یارو اشتباه کرده.اگر کتاب نوشتن به تو نمی آید ماتیک که دیگر هیچ. اونم قرمز.

این وسط بابا بود که مثل همیشه دلداری دادن بلد بود و بدون این که چیزی به رخت بکشد فقط گفت:

- اصلاحش کن به نظرم.هیچم بد نیست.چه اشکالی داره.تازه پخته تر هم می شوی.

به تو گفته بودند کتاب مشکل داره.تو چند صد صفحه را ورق زده بودی و نفهمیده بودی بار اروتیکی داستان کجاست!!

یارو نق زده بود و ناشر این وسط پیغام بیار بود که روایته زنونه س.با آب و تاب.اغراقه.شعاره.خلاصه مشکل داره.

تو کتاب را نصفه شبا ورق می زدی.می زنی هنوزم.نمی فهمیدی صیغه کجاش اغراقه.نمی فهمیدی قضیه بچه های بی شناسنامه کجاش شعاره؟

از آینه به خودت نگاه می کنی.ولی دیگر رژ قرمز نمی زنی.آن روز که یک کم خوابیدی و حالت بهتر شد به خودت قول دادی شیرهای اشکت را ببندی و از فردا شروع کنی به اصلاح.این دفعه هم از پشت خط قرمز ها حرکت کنی که به کسی بر نخورد و به اسب کسی نگی یابو.

نشسته بودی پای کامپیوتر و سعی کرده بودی تمرکز کنی.دوباره تایپ کنی.اصلاح کنی.اما هر بار یک اتفاقی می افتاد و می افتد.یک روزهایی هم هست که حسش نیست این همه صفحه را.

نشستی جلوی آینه که از چند جا لک شده و باز غر شنیدی که باید با روزنامه پاکش کنی.می دونی یکسال دیگر هم گذشت و تو هیچ غلطی نکردی و این وسطا از همه چه پنهون وقتی می بینی کتاب های دیگر هم هستند که به سرنوشت کتاب تو دچارند و قلع و قمع شدن قوت قلب پیدا می کنی.برای چی نمی دونی...

نوشته شده در 87/01/08ساعت 23:38 توسط آزاده |

رمان "دم را دریاب" اثر سال بلو را با ترجمه زیبای بابک تبرایی دوباره و دوباره خواندم. روزهای آخر سال، بابک تبرایی به خبرگزاری آمد و کتاب تازه چاپ شده اش را هم برایم آورد.

این قدر ذوق داشتم که فراموش کردم کتاب را روی سایت معرفی کنیم.عصر که به خانه برگشتم به تاخت به خواندن کتاب پرداختم.

تایمز درباره او می نویسد: (سال بلو )نويسنده مشهور برنده جوايز معتبر پوليتزر و نوبل ادبيات، موجود غريب و پرتضادى بود كه هر چقدر جامعه محل زيست خود را خوب مى شناخت و قادر به توصيف آن بر روى كاغذ بود ، در برقرارى ارتباط مستمر با آن مشكل داشت و ترجيح مى داد دور از آن زندگى كند.


او كه سه جايزه نشنال بوك اواردز را هم صاحب شد و رمان هايى چون ماجراهاى اگى مارچ ، هرزوگ و هندرسون سلطان باران را نوشت ، در حومه مونترال و در ۱۰ ژوئن ۱۹۱۵ چشم به جهان گشود ، اما اصليت او نه آمريكايى و نه حتى كانادايى بود . پدر و مادر او مهاجرانى از سن پترزبورگ روسيه و در اوايل قرن بيستم بودند كه گمان مى كردند در سرزمينى تازه تر زندگى بهترى در قياس با فقر عمومى حاكم بر روسيه پيدا خواهند كرد .


«سال بلو» در نوجوانى با خانواده اش به شيكاگو كوچ كرد و اين همان شهرى است كه از آن پس تا پايان عمرش به گونه اى با كارهاى وى و مشخصه هاى اصلى داستان سرايى او پيوند خورده بود . مادر سال بلو دوست داشت او به امور مذهبى بپردازد ، اما خود وى هميشه مايل بود نويسنده شود. او در مصاحبه اى با گاردين گفته بود: اطرافيانم راههاى زيادى را پيش روى من نهاده بودند اما من اين يقين را داشتم كه نويسنده خواهم شد و اين الزام را حس مى كردم در نتيجه به كار و تلاش در اين زمينه ادامه دادم. اين رؤيا حتى براى لحظه اى مرا رها نمى كرد .

 
بزرگ ترين موفقيت هنرى بلو با ارائه رمان اش در سال ۱۹۷۵ كه هديه هامبولو نام داشت ، شكل گرفت و با همين اثر هر دو جايزه نوبل و پوليتزر ادبيات كه مهم تر از آنها عنوانى در عالم نويسندگى نداريم ، به وى تعلق يافت ، ولى در مجموع بايد گفت كه مضمون مرگ و رد پاى معنويت و كمال گرايى در تمام قصه هاى او نمود داشت و هر حادثه نزديك به مرگ در ايجاد چنين نگرش هايى در او سهم عمده اى داشت.


يكى از آنها بخش و زمان اوليه زندگى او را در برگرفت و يكى هم مقاطع پايانى عمر و كارهاى هنرى او را . واقعه نخست زمانى روى داد كه بلو فقط ۸ سال داشت . او به دليل ابتلا به عفونت شديد سينه به مدت ۶ ماه در يك بيمارستان بسترى بود و تا چشم كار مى كرد در دور و بر خود ساير مبتلايان به اين عارضه را مى ديد.

تعدادى ديگر از بچه هاى مبتلا به اين بيمارى جلوى چشم هاى بلو مردند تا او با پايان هستى آشنا شود و آن را حس كند و هر لحظه با خود فكر مى كرد كه مى تواند يكى از آنها باشد .


 حسن دیگر او  انگشت گذاشتن بر جوهره وجودى انسان ها و مانور بر روى آن بود و از آنجا كه خود او از طيف مهاجران بود به خوبى توانست در قصه هايش از آنها سفرها ، آلام و احساس شان بنويسد و كوچ هاى اجبارى و اجتماعى انسان ها را كه از مشخصه هاى بارز قرن بيستم است ،  ترسيم كند.


سال بلو سالهاى پايانى عمرش را با تدريس ادبيات در دانشگاه شهر بوستون آمريكا گذراند. اما بسيار برگزيده و گزينشى كلاس مى گرفت و گاهى كل دانشجويان تحت نظارت وى و تعداد كلاس هاى او به يك مورد در هفته و به يك ترم در يك سال مى رسيد . او بيشتر اوقاتش را طى دو دهه اخير در خانه خود در حومه ورمونت آمريكا سپرى كرد و هميشه از نزول ادبيات در سطح جهان و به خصوص خوار شدن اين الزام ارزشمند در كشور آمريكا و نزد مردم اين كشور شكايت داشت و مى گفت نسل جديد آمريكايى ها بسيار سطحى تر از آن هستند كه كتاب بخوانند .


او از قدرت محدود كلام و تأثيرگذارى اندك نويسنده هاى جديد نيز به كرات ياد مى كرد و در سال ۲۰۰۰ به نيويورك تايمز گفته بود: در حال حاضر تعداد نويسندگان برجسته به تعداد انگشتان يك دست هم نمى رسد و بقيه مثل سواركاران و اسب هاى حاضر در رقابتهاى سواركارى هستند كه پياپى و به سرعت و از مقابل چشم هايتان رژه مى روند،  مى دوند و دور مى شوند وقتى دقت مى كنيد مى بينيد كه كمترين تفاوت را با يكديگر دارند.


به اعتقاد بلو تنها نويسنده هاى نسل معاصر كه كارشان قابل توجه است ، فيليپ روست، دان دى ليلو و دنيس جانسون بوده اند اما تام وولف با وجود فروش ميليونى كتاب ها و خيل طرفدارانش فقط يك روزنامه نگار بسيار مستعد است و نه يك رمان نويس اصيل و عميق .


از او پرسيده بودند پس از مرگ چه روى مى دهد و او گفته بود: دو حالت متصور است ، يا محو مى شويد و يا به ابديت مى پيونديد . بستگى به اين دارد كه چقدر خداپرست هستيد .
اگر با او باشيد تا ابد زندگى خواهيدكرد و هرگز نخواهيد مرد . مرگ جسمى ، به خودى خود مرگ نيست و شما مى توانيد در مرگ هم زندگى كنيد.

وی  به تازگى در ۹۰ سالگى بر اثر كهولت و عوارض و دلايل طبيعى در محل سكونتش در شهر بروكلين واقع در ايالت ماساچوست آمريكا درگذشت ،

"دم را دریاب" به تعبیر مترجم،شرح بحرانی ترین روز زندگی یک مرد رسیده به ته خط  است.

"تامی ویلهلم" در این روز،مسیری را مرور می کند که به شکست در جنبه های مختلف زندگی و سرخوردگی اش از تمامی پیوندهای شخصی و اجتماعی منجر شده و می کوشد با اعتمادی سست به دوستی تازه و مشکوک،خود را از سقوط کامل برهاند.

در سال ۱۹۷۶،آکادمی سلطنتی سوئد ضمن اعطای جایزه نوبل ادبیات به "سال بلو" با ستایش ویژه ای از "دم را دریاب" به عنوان یکی از آثار کلاسیک دوران ما،این رمان کوچک را از باقی آثار این نویسنده متمایز کرد.

نشریاتی چون "گاردین" و "آیریش تایمز" نیز به تبع این مسئله معتقدند رمان "دم را دریاب" یکی از بهترین رمان های کوتاه تاریخ ادبیات جهان است.به عقیده منابع معتبر اروپایی،"سال بلو" یکی از غول های رمان قرن بیستم است.

"دم را دریاب" را بخوانید تا بفهمید چرا.

 

نوشته شده در 87/01/05ساعت 10:45 توسط آزاده |

بابایی می دونی این روزها خیلی فکر می کنم به بچگی ام  که گذشته.پودر شده و دیگر نیست.یعنی نمی شود باشد.قانون طبیعته.گذشته و رفته.

مثل سایر مخلفات زندگی.اما می دونی من خیلی از شب ها وقتی از پنجره از سه کنج اتاق، ماه را توی محاق می بینم یاد تو می افتم.اشک توی چشمم می لرزد.

غلت می زنم.خوابم نمی بره بابا.یک شب هایی توی زندگی من هست که انگار هیچ وقت صبح نمی شود.انگار اصلا از عمد صبح نمی شود و من حاضرم تمام زندگی  ام را بدهم و این شب ها را نبینم.

بابایی یک ذره دلداری ام بده.بهم نگو دیوونه ام.فکر نکن من دیگر بچه نیستم.مثل اون روزهایی که ته مداد سیاه های سوسمار نشونو می خوردم سرم داد بزن.ببین چقدر بچه ام.ببین چقدر کم آوردم.ببین هر چی پنج تومنی کف دستم می ذارن بازم زار می زنم.ببین تنم یخ کرده.

بابایی بهم بگو خدای منم بزرگه.خیلی می ترسم.یعنی چی می شود بابا! خیلی کم آوردم.

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.به قول علی حاتمی "کاش هنوز توی قاب بچگی امون بودیم"

نه بابایی؟ اون وقت دیگر تو هم به بهای بزرگ  شدن من، این قدر شاهد اشک هایم نبودی.

چه ام شده.چرا نمی تونم کارهای ناتمومم را تموم کنم.چرا هیچی خوشحالم نمی کنه! چرا خندیدن یادم رفته.چرا هر چی می دوم نمی رسم.همه چی هست.پول هست که از همه مهم تره.همه چیز هست.ولی من کجام! بابایی من چه ام شده.پس من کی می خوام آروم باشم! کی می خوام یک لبخند درست و حسابی بزنم! کی می خوام این قدر زار نزنم!

سخته به هر حال.می دونی که من چه جوری ام.خیلی وقت بود دلم می خواست باهات دردل کنم.احمقانه است نه؟ تو هستی.حضورت را احساس می کنم اما دنبال سایه ات می دوم!

بیشتر شب ها که خوابی می یام نگاهت می کنم.اشک توی چشمم می لرزد.بابایی می دونم اگر سالم بودی می آمدم دست می انداختم دور گردنت و یک دل سیر گریه می کردم.شاید زمان می گذشت و شب وقت بیشتری پیدا می کرد که به صبح ملحق شود...

نوشته شده در 87/01/04ساعت 12:10 توسط آزاده |


Design By : Night Skin