تبليغاتX
سهم من




















سهم من

طی یک حمله گاز انبری چند تا کتاب را  با هم خوندم که دلم می خواست بعد از سال ها بخونم.اولیش "درد سیاوش" اسماعیل فصیح بود.وقتی سرتاسر این رمان نسبتا پلیسی را می خوندم بی اختیار خنده ام می گرفت.یادم می آمد شانزده سالم بود که برای اولین بار "دل کور" فصیح را خوندم و دو هفته تمام گریه کردم.

بازارچه درخونگاه،بیمارستان هزار تخت خوابی،مرگ فرشته،رسول،صادق و محمد مختار خان و حتی جیران ورامینی چنان بر روح من تیغ کشیده بودند که چیزی برای التیام آن نمی یافتم.

همان سال دو بار تصمیم گرفتند از دبیر ستان اخراجم کنند.یکی به خاطر این که سر کلاس ادبیات از اسماعیل فصیح یک دفاع مثلا ادبی کرده بودم و آخری برای این که تمام وقتم را به جای درس خوندن صرف درست کردن یک روزنامه دیواری کردم و بی اجازه چسباندم به دیوار راهروی مدرسه.

اون هم با چه موضوعی.مرد مورد علاقه من.صمد بهرنگی!

"درد سیاوش" را خوندم و از تو چه پنهون دوباره گریه ام گرفت.یاد اون سال های دیوونه افتادم.چقدر به فصیح نامه نوشتم و تلفن کردم و اون چقدر با متانت جواب تلفن های منو می داد.فکر کنم دست آخر ذله شده بود از بس بهش زنگ می زدم و از کتاب تعریف می کردم.فکر کنم اون سال ها  مشغول نوشتن و یا تجدید چاپ "طشت خون" یا "بازگشت به درخونگاه" بود و خلاصه وقت نداشت احساسات رقیق یک دختر بچه را بریزد توی کاسه.

بیچاره فصیح شانس آورد همان سال من با کتاب "چشم هایش" بزرگ علوی آشنا شدم و دست از سرش برداشتم.کتاب را از توی کتابخانه زیر تلمباری از کتاب های کاهی و خاکی در آوردم و درس را به کلی تعطیل کردم.

عجب خواننده ای ام من.تا حالا جونوری مثل خودم ندیدم.اه بس کن دیگر.الان دوازده سیزده سال از اون زمان می گذرد و من هنوز دارم چشم هایش را می خونم.بعد یک خزنده ای که مطمئن نیستم کرم باشد و فکر می کنم چیزی از اون بدتره خزید زیر پوستم.روانی شدم.از همون روزهای دبیرستان.

فصیح را سایه به سایه دنبال می کردم.کتابفروشی گلشایی را دیوونه کرده بودم بس که با روپوش مدرسه و اون ابروها و صورت مات ماتی منتظر جدید ترهایش بودم.نمی دونم یارو شانس آورد یا من که یکی دو سال بعد ورشکست شد و کتابفروشی را داد دست شرکاء.

اصلا خل بودم.به یک چیزهایی زیادی گیر می دادم.آدم ها برام مهم بودن.همین طور مناسبات اجتماعی بینشون.وقتی هم بزرگ تر شدم این حساسیت در من بیشتر شکل گرفت.به خصوص حالا که فکر می کنم آیا ارتباط های اجتماعی مثل ماهیگیری می موند؟ و آیا آدم هر وقت ماهی را از آب بگیرد تازه است؟

راستشو بهت بگم؟ این روزها دنبال هیچ کاری نرفتم.نقب زدم به گذشته هام.یادم اومد اه چه دختر خیالباف و آرمان گرایی بودم من.بیخود نبود پسرا از من فراری بودند.بس که رقیق بودم و کی می آید این همه راه رو

همه را خوندم.همه کتابخونه کوچولویی که توی این سال ها برای خودم دست و پا کردم را خوندم.از کارهای فصیح تا "جزیره سرگردانی" سیمین که هیچ خوشم نیامده بود و دست و پایم را گرفته بود و پرتم کرده بود توی گیج و ویجی.تا "سنگی بر گوری" جلال را.جلال خوب.

بعد شروع کردم به خواندن هشت جلد از مجموعه کتاب های کاهی پرستو که کارهای صادق هدایت را در می آورد.از نیرنگستان و مازیار و پروین دختر ساسان و دوباره حاجی آقا.کمدی انتقادی که تاریخ مصرف ندارد.تا این جدید مدید ها.

"داستان یک شهر" احمد محمود را گذاشتم زیر تختم و نصفه شب ها که خوابم نمی برد و از زل زدن به تاریکی خسته می شوم،بر می دارم می خونمش."مترجم دردها" جومپا لاهیری بر گردان زیبای امیر مهدی حقیقت را خوندم تا رسیدم به دوازده داستان جعفر مدرس صادقی که متنفر شدم ازش.

یک کتاب دیگر هم پیدا کردم از رضا سید حسینی.مکتب های ادبی.حوصله ام نکشید تا آخر بروم.راستی "خانوم" بهنود همون جوری مونده.چه مرگم شده!!

 

نوشته شده در 87/02/29ساعت 0:10 توسط آزاده | |

دلم می خواد برم ناکجا قایم شوم.هیشکی منو پیدا نکنه...

نوشته شده در 87/02/26ساعت 21:25 توسط آزاده |

خب اینم از بیست و یکمین نمایشگاه کتاب امسال که می شود گفت در مجموع ای بدک نبود.البته به زعم و نظر شخصی من.اما نکته جالب درباره نمایشگاه این بود که بیشتر ناشران مخالف درباره مکان برگزاری نمایشگاه،امسال با این مکان ارتباط برقرار کرده بودند و از مصلی رضایت داشتند.

سالن ناشران لاتین،ناشران داخلی،سالن کتاب های کودک و نوجوان،شبستان،سرای اهل قلم که دیگر نگو یک خبرنگار علاف و اصیل می خواست لحاف تشکش را اون جا پهن کنه هی نشست پوشش بده و هی خبر تلفنی بخونه که واضح است که اگر نگارنده جونش را داشت دریغ نمی کرد.

فقط مثل همیشه نمایشگاه امسال هم متاسفانه با مشکلات خاص خودش همراه بود.برای نمونه مثل سال گذشته تمهیدی برای بارش باران در نظر گرفته نشده بود و موقع باران برزنت ها دیدنی بودند.درست مثل امروز که نخستین دوره از جایزه ادبی ( فردا) برگزار شده بود.توی فرهنگسرای کتاب.

یکهویی بارون گرفت.نه می شد روی صندلی ها نشست و نه روی زمین وایستاد.موکت  ها،صندلی ها و آدم ها و خلاصه همه چی خیس خیس شده بود و خدایا چقدر خیس شدن بده و خدایا چقدر از زیر بارون بودن بدم می یاد.حتی اگر هوا دو نفره باشه.

خیلی خنده دار بود سالن فرهنگسرای کتاب.رفتگرهای شریف شهرداری با جاروهای دسته بلند می زدند زیر چادر غرفه ها،آب تلمبار شده را از روی سر و صورت مردم می کشیدند می بردند تا سر چادر و ول می کردند توی محوطه.محشری بود.هیچ کس حواسش به نشست و کتاب و فرهنگ و کتابخوانی و کوفت و زهر مار نبود.

همه وایستاده بودند و هرهر می خندیدند.آبه کثیف شرابه می کرد توی گردن و یقه رفتگرها و نمی دونم چرا اونها هم با مردم همداستان شده بودند و می خندیدند.

سالن ناشران کودک هم که مثل همیشه بدون برنامه ریزی به پا می شود.اصلا هیچکی نیست به این سیاست گزاران فرهنگی ما بگه بچه بدبخت به چه امید و انگیزه ای بیاد دیدن کتاب های مورد علاقه اش ( هرچند بعید می دونم الان بچه ای بیشتر از سی دی به کتاب علاقه داشته باشد)

همین جوری از در سالن که تو می رفتی ستون های بی قواره و سیمانی و زشت جلوی رویت قد علم کرده بودند و خودمونیم دیوار هر غرفه پنل های مسخره و سستی بودند که انگار با آب دهن چسبونده باشی و یکی دوبار توی سالن که قدم می زدم دیدم ناشران به زور میخ و سیخونک این پنل ها را نگه داشتند تا روی سر و صورت بچه ها نیفتد.

والا بچه که چه عرض کنم.ما توی این سالن هر چی دیدیم آدم کوچولوهایی بودند که انگار صد تای ما رو حریف بودند.فوجی از پسر بچه های محصل با پیراهن های مردونه آبی آسمونی و شلوارهای سرمه ای.همه مثل مردها دست ها توی جیب و اخمالو.بیشتر با خودشون حرف می زدند و بولوتوس نشون هم می دادند تا کتاب ها را نگاه کنند.

زنگ موبایلاشون مخت را می برد.اون جا توی سالن دختر بچه هایی هم بودند به شکل پیشی های در ظاهر مظلوم اما تا دلت بخواد زبون ها مثل خیار چنبر.هیچ شباهتی به بچگی ما نداشتند.کنار مادر و دختری ایستاده بودم و دنبال سوژه می گشتم تا دشتم را شروع کنم که مشت دختربچه  ای که توی شکم مادر جا گرفت،تکونم داد.بچه داد می زد: می خری یا نه؟

و مادر بیچاره از زیر اون همه کرم پودر و سرخاب سفیداب و اهن و تلوپ با خجالت به اطراف نگاه می کرد که مادر جون پول برگشتمون چی..

یاد خودم و خواهرم افتادم و یکهویی دلم برای بچگی اون نسل سوخت.یادم اومد عیدها که می شد قبل از رفتن به عید دیدنی مامانم کلی سفارش می کرد که دست به میوه ها و شیرینی ها نزنیم.ده دقیقه می نشینیم و بلند می شویم.

لباس هایی که مامان انتخاب می کرد را می پوشیدیم و با مدل موهایی  که اون دوست داشت به مهمونی می رفتیم.یادم اومد عجب نسل بدبختی هستیم ما.همه چی مون گم شده .بی دست و پا و چلفتی و به قول این بچه های امروز ببو گلابی.بی خبر و بی توقع از همه جا.عشقمون بازی لی لی و کش بازی توی کوچه بود و هنوزم با این سن و سال با یک چشم غره بابامون پس می افتیم.

القصه بی انصافی است اگر بخواهیم نمره نمایشگاه را تک بدهیم.بد نبود.هر چند امسال دیگر بن خرید کتاب اهالی رسانه هم قطع شده،هر چند بیشتر ناشران با کاغذ آزاد کتاب هایشان  را چاپ کردند و دیگر از سوبسیدهای دولتی خبری نیست،هر چند رمان "لب بر تیغ" حسین سنا پور عزیز امسال هم توی ارشاد ماند و به نمایشگاه نرسید،هر چند یک عالمه مجموعه داستان و رمان توی قصابی های شماره پنج سلاخی شدند و جای یک عالمه اسم نویسنده های خوب توی غرفه ها خالی بود، اما مهم نیست.

بازم بد نبود.فکر می کنم ایرانی ها این طوری اند.یعنی تا یک چیزی را صد بار تجربه نکنند و زجر نکشند و آسیب نبینند گل نمی کنند.باز خدا قوت به وزارت ارشاد که همین چهار تا کتاب ترجمه و تالیف را هم اجازه انتشار داده.خانم لیلا فروهر می خونه همه که دشمن نمی شوند و ما تحریف می کنیم که همه کتاب ها که ممنوع الچاپ نمی شوند!

پس هر وقت هر کسی این پست را خوند و دلش برای کتاب هایی که عن قریب در اداره کتاب پوسیدن خواهند گرفت، تنگ شد برای ور افتادن سانسور دعا کنه.برای یک افق ادبیات داستانی،یک عالمه کتاب داستان،یک عالمه فمنیست،یک عالمه انعکاس آن چه که به زن ها توی این جامعه می گذره و به حق باید از اون ها نوشت،برای یک عالمه موضوع خوب و بکر که به سر هر کدوممون ممکنه اومده باشه و قابلیت قصه شدن داره دعا کنیم.برای...

به امید پیروزی قلم

 

نوشته شده در 87/02/21ساعت 23:5 توسط آزاده |

 
نوشته شده در 87/02/14ساعت 22:3 توسط آزاده |

                 اين پست برای ب،ح و ن و مرسی برای خاطرات خوب

 اون روزی زديم به جاده.توی راه کلی خنديديم و حرف زديم.گاهی هم سکوت کرديم.مثل هميشه.مثل اغلب اوقات.خنديدم گفتم کجا داريم می رويم؟

شانه بالا انداخته بود که نمی دونم. سرش را کج کرده بود و به خنده گفته بود حالا يک طرفی و اين قدر فکرم مشغول بود و با خودم مسابقه مکالمه گذاشته بودم که يهو  گنبد امام زاده هاشم از دور سريد توی مردمک چشمای خيسم.گفت داريم می رويم شمال و خم شد پشت فرمون ماشين از خنده.

ظهر بود.از ظهر هم گذشته بود.باورم نشد. گفت ديوونه حاليته؟می گم داريم می ريم شمال.

يک جوری شدم.چند سال بود با ماشين نيامده بودم شمال و چقدر از اين ماشين های گنده بک ولوو متنفر بودم که وسط راه آب ميوه هم می دادند و عجب گنبد امام زاده هاشم طلايی بود پسر.

و توی اون ظهر وانفسا سوزن می انداختی از جلوی امامزاده پايين نمی آمد بس که شلوغ بود و بس که مردم همه مثل من حاجت داشتند و خوش به حالشون که لااقل می توانستند گريه کنند.آينه ماشين را کشيدم پايين و خودم را تويش نگاه کردم.بلند گفتم خدايا ترا شکر می کنيم که آينه را آفريدی .

غر زد که ای بابا توام که با همه چی شوخی می کنی وسيگار خواست و آتيش نداشت.از ماشين پياده شد و برگشتم زل زدم به گنبد طلايی .کلی زيارت کردم از دور.از پشت شيشه ماشينی که کمتر دیده بودم بشورتش.

 

فندکش را توی ماشين روشن کرد که رويش به لاتين نوشته شده بود مارلبورن  و توی محفظه شيشه ای فندک پر بود از چراغ های قرمز و آبی.خنديده بود ومثل بچه ها فندک را تکون تکون داده بود

-  چه باحاله مثل ماشين پليس

و دمغ شده بودم که اگر می خواست تا اون روز سيگار را بذار کنار الان ديگر به عشق اين فندک هم که شده نمی تونه.بعد راه افتاديم وسفرمون همين جوری بيخودکی شروع شد.توی راه تا تونستيم سکوت کردیم و تمام آهنگ های دنيا را که تا اون روز خواننده ها خونده بودند را گوش کرديم.از گوگوش دهه پنجاه خودمون و ابی و این گروه های جديد و مدونای دهه نود.به ياد معروف ترين آهنگش (young girl).

يادمون نرفت کوه ها را به هم نشون بدهيم.همین طور رودخونه های کوچک و کم آب را که از جاده فشم و آبعلی شروع شده بود و می رسيد به هراز.همين طور پايين پايت آبی بود و روی سرت سبز وتوی دلت انگار يکی رخت بشورد و اون هم چه ناجور چنگ بزند.هی وارد تونل شديم و باز بيشتر سکوت کرديم.گفتم يادته وقتی بچه بوديم توی تونل جيغ مي زديم و بزرگ ترها دستمون را می کشيدند که نکن.

 

گفت اوهوم و سکوتش فرياد شد و من بازم نتونستم همداستان شوم.بيخودکی رسيديم شمال و پرسون پرسون کوچه ها را خونديم.شرط بستيم که دريا کدوم طرف می افتد و هر دو شرط را باختيم.نسيم يک و دو و سه و نمی دونم گلبرگ چند را که رد کرديم بوی دريا دماغمون را پر کرد.شمالی ها کلافه از شرجی شهر با پاچه های شلوار تا زانو بالارفته جست وخيزمان را نظاره کردند.

و ديگر فرصت ندادمش و از ماشين پريدم بيرون و دويدم طر ف دريا.يادم اومد با بابا می رفتيم دريا و اون با دوربين از ما عکس فوری می انداخت و  من سال ها همين طوری می شليدم طرف ساحل و مادرم گونه اش را می کند که جلو نرويا.

و ديگر اين قدر توی بچگی ترسيده بودم که اون روز نه تنها جلو نرفتم بلکه دورترين نقطه را برای نشستن جلوی آب انتخاب کردم.ساحل از کثيفی ومسکنت زار می زد وتقريبا همه چی تويش پيدا می شد.بيشتر خانواده بودند و بومی خود منطقه .از لهجه و عادی ايستادنشون لب دريا معلوم بود و ما چقدر دريا نديده بوديم.

اون طرف تر زن ومرد جوانی روی يک تاب فلزی جلوی موج ها سوار شده بودند.دوربين در آورد و چند تا عکس ازشون گرفت.

بعد نوبت ما شد که سوژه بشويم.سوار تاب شديم و پاها را توی هوا تکون داديم.اما هيچ وقت نفهميدم کی پشت سرمون وايستاد و از ما عکاسی کرد.موجی اومد تا زير پا.تابه يله کرد و کج شد.پريديم.

فکر کردم سقوط کرديم.صدای جيغمون توی صدای مرغايی که روی دريا می خوندند گم شد.از دريا که برمی گشتيم خيس بوديم و شنی و اين مرغای دريايی هم عجب آوازهايی می خونند.آدم پاک ياد بدهکاری هايش می افتد.

غروبی برگشتيم.مثل تيری که از چله کمان رها شده.اما جاده کوتاه نمی آمد و دراز تر می شد وهی طول می کشيد و خودمونيم اين محسن نامجو چقدر پرت می گفت.يک جورايی مثل من شايد.از دل اما ناقص و ناخوانا و عجيب و مسخره و....

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/02/03ساعت 16:39 توسط آزاده |


Design By : Night Skin