تبليغاتX
سهم من




















سهم من

صبحمون می دونی چه جوری شروع شد؟ رفتیم تشییع جنازه نادر ابراهیمی.صدای قرآن ها از دور چشم و گوشت را پر می کردند.بس که بلند بلند می خوندند و انگار یکی دلت را چنگ بزنه کله صبحی و تو هی بخواهی عق بزنی وسط جمعیت و نشود و ناچاری بنویسی و چشم بندازی که کی هست و کی آمده و کی نیامده و الی آخر...

صبحمون می دونی چه جوری شروع شد؟ اون از دیشبمون بود که کلی گریه کردیم تا سه نصفه شب و نه برای نادر که بیشتر برای حال خودمون و نادر هم این وسط قاطی دردهای دیگر بود.

راحت شد! مگر ده سال تحمل تومور کم چیزی است! فکر کن یک چیزی تو آدم حالا تو مغز یا دل و اعصاب و جونت وول بخوره و تو هی بری چاقو بزنی و زخمه هی خون بریزه و توموره بیرون نیاد.

فقط اولش سخته که جمعیت ساکتن و پراکنده و صدای قرآن ها بلنده و تو غمگین با لب های به هم فشرده کاغذ به دست لب حوض خانه هنرمندان می نشینی که مردم بیان و سخنرانی کنند و گریه کنند و از زیر عینک آفتابی ها و اون همه پودر و کرم و سرخاب سفیداب و رژهای قرمز که مثل این که تازه مد شده و به درد مراسم عزا داری بیشتر  می خوره وظیفه اشون را انجام بدهند و فینیش.

نادر ابراهیمی هم رفت و به شهری که دوستش می داشت

پر کشید.اول جواد مجابی آمد پشت تریبون و راجع به نادر حرف زد.بعدش کیومرث پور احمد که یک خاطره هم تعریف کرد و گریه کرد و دماغ قرمز و گنده اش را چند بار پشت تریبون مالاند و دست آخر عقب کشید.

 تو مثل کلاغی که زیر هر درخت کاجی بشیند و میوه کاج جمع کنه این ور اون ور سرک می کشی.نه خبر دیگری نیست.همه هستن.از اکبر  زنجان پور و لیلی گلستان و یوسف علیخانی و ابراهیم حاتمی کیا و آغداشلو و اوووه تا چشم کار می کنه آمدن و مگه جا می شوند توی این کاغذها.

و وسط این همه طوفان فکری که توی مغزت وول می خوره و یک دم آروم نمیشینه مرد مو سفیدی بهت نزدیک می شود و چون قلم و کاغذ و سر برگ و کوفت و زهرمار را دستت می بینه خم می شود و ازت می پرسه: هدیه تهرانی هم اومده؟

و لبت را گاز می گیری که بین این همه درد نخندی و وانمود کنی که تو هم مثل دیگران برای مرگ نادر ابراهیمی ناراحتی ولی ته دلت ناراحت نیستی چون می دونی نادر بعد از ده سال امشب لااقل بدون درد و قرص می خوابه و بذار همه فکر کنن تو یک آدم لائیک هستی و بابا یکی دیگر هم رفت .یک نویسنده دیگر،یکی که کارگردانی هم می کرد و قلم ها زد و قدم ها برداشت و دیگر نیست.

و صبحمون وقتی تموم می شود که بوق آمبولانس خاموش و بیصدا گوشت را کر می کنه و دلت مالش می رود و سه بار لاالا...مردان تو را پای پیاده به منتهی الیه خیابان ایرانشهر می کشاند.

نوشته شده در 87/03/20ساعت 23:32 توسط آزاده | |

فکر کنم من یکی از معدود آدم هایی ام که تولد یکسالگی وبلاگم را به سکوت برگزار کردم و هیچی درباره اش ننوشتم.البته اگر بخوام راستشو بگم اصلا یادم نبود که کی بوده!!

اولین پست وبلاگ را زمانی نوشتم که مونا زندی-کارگردان فیلم "عصر جمعه" به ساخت مستندی با نام "موقت" پرداخته بود.ظاهرا این فیلم که هنوز هم ساخت آن به اتمام نرسیده درباره کودک آزاری به خصوص آزارهای جنسی است و بیشتر لوکیشن های آن اطراف دروازه غار می گذره.

زمانی که  ساخت این مستند در مطبوعات سر و صدای اندکی کرد و موضوع آن مورد توجه قرار گرفت،به شدت تکانم داد و به تبع آن تصمیم گرفتم مطلبی در این باره بنویسم.

به هر حال وبلاگ جون تولد یکسالگیت با تاخیر هشت روزه با تمام شادی ها و غم ها و دلهره ها مبارک...

نوشته شده در 87/03/13ساعت 23:4 توسط آزاده |


Design By : Night Skin