سهم من
وقتي ميلاد افتتاح شد روي فوقاني ترين نقطه برج وايستاده بودم و به جاي زمين هوا را نگاه مي كردم.نه اين كه همه اش هوا را نگاه كنم.نه زمين را هم نگاه كردم.ديدم شماها همه اتون از اين بالا شدين قد يك مورچه و من بي اون كه فكر كنم شد قد يك فيل، از اين بالا دارم نگاهتون مي كنم. بر وبر توي خونه تك تكتون را نگاه كردم.خوشبختي ها وبدبختي هاي شهر بدجوري از اين بالا از لابلاي پرده هاي تور و گرون قيمت اطلس پود معلوم بودند. وقتي ميلاد افتتاح شد اون بالا بودم و ادوكلن ترش مهندسي كه به ديگران دستور مي داد مستم نمي كرد و خيال رستوران گردوني كه از مدت ها پيش آرزوي شوخي و جدي امون بود دلم را نبرد. وقتي ميلاد افتتاح شد من از اون بالا همه چي را ديدم.چراغ هاي خونه ها روشن بودند و حتي بيمارستان ها.بچه ها آمده بودند خبر تهيه كنند.همه بودند و مثل هميشه بازار حاشيه ها و شايعه ها داغ داغ بود.اما من سرد بودم.دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم.دلم نمي خواست كسي با من حرف بزنه.هيچ كس. وقتي ميلاد افتتاح شد،انصافا يك جورايي يك فكر عوضي منو كشوند اون بالا و وقتي رسيدم و شماها همه اتون براي بالغ شدن ميلاد كف زدين و خودكارهاتون را تند تند روي ورق ها كشيدين و ريكوردرهاتون را گرو گر روشن كردين ديدم مرد عمل نيستم. ازشعارهاي احمقانه اتون،از نصيحت هاتون،از دلگرمي ها و دلداري هاتون حالم به هم خورد از اين بالا.از اين كه گفته بودين دنيا دو روزه و خودتون هم مي دونستيد كه دو روز نيست و داشتيد چشماي اشك آلود منو دلخوش مي كردين كه خر نمي شدند به اين سادگي ها ولي تائيدتون مي كردند كه كنف نشوين فقط. وقتي ميلاد افتتاح شد،يعني شماها افتتاحش كردين لابد، من اون جا توي تنها ترين موقعيت وايستاده بودم و هر چي يارو مي گفت بيا جلوتر كه يك چيزي ببيني گوش نمي كردم.وايستاده بودم روي مثلا بلند ترين ارتفاع كه زيادم پست نبود و انگاري خود شماها بودين كه از ارتفاع اين بالا پست تر بودين و خبر نداشتين. از دشمني هاي بيجاتون،از پيغام پسغام هاي جانبدارانه اتون حالم به هم خورد ازاين بالا.توي اون سه شنبه اي كه ميلاد ميلاد را جشن گرفته بودين يك دردي مثل پاره شدن طحال يا آپانديس پيچيد توي دلم.خم شدم و دو زانو نشستم روي زمين. یادم اومد باز به حرف هاي مشاور گوش نكردم و بازم گذشته را مرور كردم و بايد جريمه اش را هم بدم. وقتي ميلاد افتتاح شد دلم كه شايد از مشت هر كدومتون هم كوچك تربود، شده بود يك باتلاق.دلم مي خواست غوطه بخورم و همه اتون را توي اين لجن با خودم بكشم پايين. وقتي مهندسه كه بوي عطر ترشش دلمو نمي برد پرسيد كه قدمكي بزنيم، يك قطره بارون توي يقه ام چكيد و زل زدم به هوا. نه اين كه فكر كنيد منتظر معجزه بودم يا بهار و اين فلان شعرها نه.ديگر منتظر هيچي و هيچ كسي نبودم.به جاي نگاه كردن به چشماي يارو مهندسه زل زدم به كف دست هاي خودم. آه از ته سينه ام اومد بالا.جای اون دکتره خالی بود که بیاد و اسم اين آه را بذاره بغض فرو خورده كودك درون.زهرمار.كوفت،بحران. دستم را گذاشتم روي دهن مادرم تا صداي لي لي لی لی اش را نشنوم و اون دهنش را بست.يعني من بستم. به هر چي لباس عروس بود جوهر پاشيدم و فرار كردم توي راه پله هاي پشت بوم.گريه همه را در آوردم و صورت خودم شد قد يك خربزه اون قدر كه عر زدم و روي هر چي حلقه ازدواج بود بالا آوردم. وقتي يارو از سكوتم خسته شد و راهش را كشيد كه برود توي تاريكي دويدم دنبالش كه بهش بگم اما رفته بود و من چقدر ازاين رفتن خوشحال بودم.دلم مي خواست اون برود.همه بروند.تمام مردهايي كه اون پايين وايستاده بودند و زرشك پلو با نوشابه را قورت مي دادند. دويدم دنبالش كه بهش بگم به خودم قول دادم ديگر توي بارون با هيچ مردي قدم نزنم.اما دير شده بود و اون رفته بود. دويدم دنبالش كه بهش بگم به خودم قول دادم هيچ وقت منتظر نشوم اما دير شده بود و اون رفته بود. دويدم دنبالش كه بهش بگم تا عمر دارم به هيچ مردي نمي گم خوب چون مي دونم اوني كه آخرش رو دست مي خوره خودمم. ازش متنفر بودم.از اون و همه مردهايي كه اون پايين وايستاده بودند و از اون پايين بالا را نگاه مي كردن و پز روشنفكري اشون آسمون را پاره مي كرد و باطنشون گند بود و كثيف و نامرد. وقتي ميلاد افتتاح شد،يعني شماها افتتاحش كردين لابد،اون جا توي تاريك ترين موقعيت وايستاده بودم و رنگم شده بود گچ ديوار. از بالاي ميلاد به آخر شهر نگاه كردم و ديدم عجب آرزوهام توي نصيحت ها و دلداري هاي احمقانه اتون گم شده. ديدم چقدر دلم شكسته و شماها هيچ كدومتون اين را نفهميدين.فقط زرشك پلو با نوشابه را قورت دادين و سوار ماشين هاتون شدين و سرازير شدين خونه هاتون. انگار منو مثل لاله عباسي پژمرده كاشته بودن اون بالا. زرتم قمسور بود مي دونم.از اون من اول ديگر خبري نبود.مي دونم.از اون من هزار آرزو و نورمال و زنده. به زور آوردنم پايين و با اون حال خراب نفهميدم چطور آوردنم پايين.صداي آشنايي به نظرم آشنا بود وسط اين همه درد كه آدم ها یک روزی بالاخره با وجدان خودشون خلوت می كنند و توي خودشون مجازات مي شوند. مثل سوسكي كه بهش امشي زده بودن لرزم گرفت.ترسيدم دعا كنم.ترسيدم نفرين كنم. مي دونستم آشناي آشنا بهم مي گه آدم ها توي دادگاه خودشون مجازات مي شوند.محاكمه مي شوند.تو نگران نباش. می خواستم بهش بگم خفه شو اما دهنم را عين "فرخي يزدي" دوخته بودن و آشنا صلوات مي فرستاد و بهم فوت مي كرد.يكي بايد انتقام من هزار آرزو و نورمال و زنده را از اون موجود مي گرفت.يكي كه نماينده تام الاختيار خدا بود روي زمين.فقط همين. از زاويه سمت راست شانه اش پايين را نگاه مي كنم.كف دست هايم عرق كرده.مي ترسم ولش كنم و از اين بالا پرت شوم.چشم هايم مانند چشم هاي كودكي كه انگار از زير سينه هاي نحيف مادرش يك مراسم آتش بازي را نگاه كند گشاد شده است. زاويه سمت راست جابجا مي شود.مي گويد: نگاه كن حياط آن جاست. نيم دايره قوسي واري را مي بينم، كج به سمت در كوچه.پر از گل هاي پاييزي.هلاك،غريب،تنها،دست خالي،بهت زده،منتظر يك باران حسابي.مثل دل خودم شايد...
| Design By : Night Skin |

