سهم من
تعطيلات آخر هفته در ساعات پايان كاري،چاي مي نوشم و در سكوت به اظهار نظر ديگران كه با سرعت پيشواز انتخابات مي دوند گوش مي كنم. صحبت ها از مناظره زيبا كلام در فلان دانشگاه و سنگ پراني بهمان جناح شروع مي شود و تا به راستي سر مقاله كيهان امروز را ديدي و فلان سايت وطني غير خودي كه آن طرف آب نشسته و به قولي ارد ناشتا صادر مي كند ختم مي شود.بحث بالا مي گيرد و كار به نزاع مودبانه و نيشدار مي كشد. حس مي كنم در اتاق،مهتابي تاريخ مصرف گذشته اي را به ديوار كوبيده اند و گرد و غبار سرطان زايش در هوا منتشر شده است.دم و بازدمم از انواع عرق هاي انترناسيوناليستي تا ژورناليسيتي پر و خالي مي شود و سرفه ام مي گيرد. از اين همه تاخت و تاز و جوابيه و پرسش نامه وسرمقاله دندان شكن و انگشت شصت نشان دادن به جناح دوست و دشمن دلم آشوب مي شود و آن لحظه كه اصلاح طلبان و اصولگرايان براي چپاندن عقايدشان به هم حاضرند با كمال ميل از روي جنازه يكديگر رد شوند،حالت كلفتي را پيدا كرده ام كه نه به سيندرلا شبيه است،نه شاهزاده اي به انتظاراوست و نه از خانه داري و آشپزي سر رشته اي دارد. حالت دختر بي دست و پا و مبهوتي را دارم كه فقط براي رفتن اجازه مي خواهد و زيپ كيفش را چند بار جلو و عقب مي كشد تا خوب جا بيفتد.پس از در خارج مي شوم و در حاشيه پياده روي تاريك و دونفره،به تنهايي راه مي روم و در طول مسير نمي توانم بفهمم ماشين هايي كه يكي درميان جلوي پايم ترمز مي كنند با دختري مثل من كه مانتوي گشادش به لباس زنان حامله شباهت دارد و قيافه زارش در قاب مقنعه مشكي جان مي دهد براي گريه كردن و كمك به يك مراسم سوگواري چه كاري مي توانند داشته باشند!! آخر هفته دختر خاله ام از فلوريدا تلفن مي كند و خبر از برنده شدن يك خانه بزرگ و دلباز در آکشن تكزاس را مي دهد و مي پرسد ويكند را چه كار مي كنيد.پس از آن جايي كه خود را فرزند دلباخته مام وطن مي دانم خفه مي شوم و به پر چانگي هاي او از شركت در يك مناقصه بزرگ گرفته تا هم خانه شدن با جوان سياه پوست فيلادلفيايي،ماهيگيري در آبگير حوالي خانه و پياده روي در اطراف يك پارك بزرگ در هوستون گوش مي دهم. روي تخت دراز مي كشم و از سرما تا چانه زير پتو مي روم.رمان نيمه كاره دختر پرتقالي را به عادت كتاب هاي قبلي روي صورتم مي گذارم و در تاريكي اش چشم هايم را مي بندم.از ترجمه روان مهوش خرمي پور خوشم مي آيد و با اين كه رمان روايتي سراسر عشقي است،هيچ حس محبت آميزي در من نمي جنبد و مثل مرد اخته اي كه صحنه بو دار يك فيلم مستهجن عشقي را مي بيند رمان را تا اواسطش ادامه مي دهم. حالت آدمي را دارم كه پر از دروغ است ولي با متصل شدن به دستگاه دروغ سنج،واكنش نورمالي نشان نمي دهد و نمي دانم از دست دادن كشش هاي اروتيك و عاطفي را به حساب مزيت پختگي سن بگذارم و يا كلفتي پوست و هزاران ياي ديگر. آخر هفته با تلفني از خواب مي پرم كه صاحبش فكر مي كند سوالش در آن وقت صبح،حالت ضرورت آميز وجود آب سنگين در نطنز و كيك زرد در نيروگاه بوشهر را دارد و تا مي پرسد اين روزها موضع گيري هاي جناح ها راجع به انتخابات و روزنامه هاي تازه تاسيس و توقيف شهروند امروز و انرژي هسته اي حق مسلم ماست چيست،آه مي كشم و چشمانم را باز نكرده مي بندم و وقتي مي گويد راستي دور دوم سفرهاي استاني،دلم مي خواهد از خجالت همه لغت نامه ها دربيايم و نام ژورناليست را منقرض كنم. تعطيلات آخر هفته من فقط پنج ميلي گرم آرامش مي خواهم كه در قوطي هيچ كسي يافت نمي شود.تعطيلات آخر هفته جوان سياه پوست فيلادلفيايي در آپارتمان دنج نيوريوك،منتظر پيراهن صورتي من نيست.به هوستون نمي روم.ولز را با دوچرخه نمي گردم وگلف بازي نمي كنم و مايل نيستم بدانم و بشنوم بالاخره ما توي خط آنها مي رويم يا آنها توي خط ما مي آيند. خونه پرش رو بخواي حساب كني من قصد بدي نداشتم.فقط رفته بودم آينه دقم را بشكنم و برگردم.همين.اما يارو فهميد و كلي اوقاتش تلخ شد و از همه بدتر مچم باز شد. قوري كتري گل دار رو مي گم.لامسب با اون گل هاي ريز بنفش همون جوري جا خوش كرده بود پشت ويترين. كار اوستا كريمه ديگر مي بيني؟ افتادم توي يك دور باطل.نه از دست آدم ها خلاصي دارم و نه اسباب و وسايل. وقتي رسيدم و قوري كتري گل دار را ديدم پاهام شل شد و گره روسري ام انگار بيخ گلومو چسبيد.حالا يارو بايد حتما اين قوري كتري گل دار لعنتي را دوباره به جنس هاش اضافه مي كرد! مي بيني دنيا چقدر بد شده؟ وايستادم و از پشت شيشه براش خط و نشون كشيدم.آرومم نكرد.دستم را از توي جيبم در آوردم و مشت كرده گذاشتم روي شيشه مغازه.قوري كتري گل دار انگار خاطره روز مادر را تلق تلق مي كوبيد توي مغزم. مشت گره كرده ام همون جوري روي شيشه بلاتكليف مونده بود كه يارو از مغازه اش اومد بيرون و با چشماي مشكوك تشر زد: چي مي خواي؟ مشتم روي شيشه وا رفت.دلم مي خواست پرده اين سينما پاراديزوي خاطره انگيز رو پاره كنم و بگم اصلا گور پدر هر چي روز مادر و بازار و شرف الاسلامي و زهرماره. خشكم زد. لب هام به حالت كودك تخسي از هم باز شد و اشكم را بلعيد.هيشكي نمي دونست حاضر بودم اون لحظه يك عالمه پول بدم تا نسل اين قوري كتري ها از صفحه روزگار محو شوند.چهار ستون بدنم مي لرزيد وقتي به يارو گفتم سه بار بگو قوري گل قرمزي...
| Design By : Night Skin |

