تبليغاتX
سهم من




















سهم من

در بعد از ظهر خفه زمستاني ناگهان آرزو مي كنم اي كاش دستفروشي بودم با چرخي لبريز از پرتقال هاي بچه دار در ميدان توپخانه.

 

 و بي آن كه چرخ دستي ام را به جلو هل دهم،به چهار راهي آن طرف تر مثلا،يا دلم بخواهد شمس العماره يا ساختمان مجلس را ببينم ،يا نگران نفروختن پرتقال ها باشم،روي چرخم قوز كنم و توي خودم باشم.

 

و تا پايان دنيا،به منتهي اليه خيابان دادگستري زل بزنم و فكر كنم جاي ماشيني كه هر جمعه صبح زود با آن از مقابل اين عمارت سنگي مي گذشتم،به شتاب،بي آرايش،دستپاچه ولي پر اميد،چقدر اين روزها خالي است.

نوشته شده در 87/10/30ساعت 19:2 توسط آزاده |

اين پست به زعم شخصي، فارغ از هر نظر خواهي و نظر سنجي و هم چنين اهداي يك شاخه گل و سنگ و فحش و ناسزا و نيشخند و زهرخند دوست و دشمن نوشته شده است. اين پست دلتنگي هاي نگارنده است كه نه نقاش است و نه در خيابان چهل و هشتم زندگي مي كند.

 

بعد از مدت ها از توي كشويي كه خيلي وقت بود بازش نكرده بودم سي دي عكس هايي را پيدا كردم كه چند ماهي بود نگاهشون نكرده بودم.

 

خونه تنها بودم و با اين كه احتياجي به بستن در اتاق نبود،در رو قفل كردم و به تماشا نشستم. عكس هايي كه با پسزمينه برف گرفته شده بود و تا كف سرم مور مور شد تا ديدمشون.

 

دلم مي خواست يكي از همون ها رو بذارم توي وبلاگ اما ديدم صاحب اثر كه ما رو به گناه نكرده مجازات كرد،حتما از ديدن عكس و رعايت نكردن حق كپي رايت مجنون مي شود و من هم كه بيشتر از اين تاب مشت خوردن را ندارم.

 

عكس هاي قديمي را خوب نگاه كردم كه زياد هم كهنه نبودند.ياد امام زاده ابراهيم به خير كه چقدر نذر كرده بودم يواشكي كه سال بعد بيام.اما نه تنهايي و يادم اومد ديگر نرفته بودم و چند بار كه خواستم تنهايي برم ترسيدم حالا كه كسي نيست دستمو بگيرد و از توي برف بلندم كند،از پرتگاه پرت شوم پايين.(نه كه حالا پرت نشدم)

 

عكس هاي قديمي را خوب نگاه كردم و به ياد جاده كويري و اون كاروانسراي قديمي حسرت خوردم و بي اختيار ياد اون نوار كاست داريوش خيلي خيلي قديمي افتادم كه رويش با مداد نوشته شده بود: خاطره ها.

 

به اين فكركردم خونه اش خراب شود اوني كه خونه ما رو خراب كرد و فكر كردم كاشكي آدم ها هم مثل خاطره ها تحت تاثير هيچ كس قرار نمي گرفتند و ويروسي نمي شدند.آنهايي كه از ما چي گفتند و چي نقل كردند و چه جوري نقل كردند و چه شكراب هايي كه نكردند،گاهي واقعا فكر مي كنم خودشون الان كجاي كارن.

نوشته شده در 87/10/26ساعت 14:9 توسط آزاده |

خواب ديدم به مردي گفتم دوستت دارم و صبح كه بيدار شدم،هر چقدر با خودم كلنجار رفتم قيافه اش را به جا نياوردم...

نوشته شده در 87/10/23ساعت 0:15 توسط آزاده |

 
زندگی شراب نیست تا شجاعمان کند
ما شکست می خوریم
استکان به استکان
 
نقل قول از "الهام" عزیز و دوست مطبوعاتی خیلی خوب.
نوشته شده در 87/10/21ساعت 12:57 توسط آزاده |

و تعطيلات حتما شبيه مرد سياه پوشي در شب تاسوعاست كه انگشتر عقيقش و تسبيح دانه درشتش موقع دادن يك ظرف قيمه دلت را مي لرزاند.

 

و تعطيلات حتما شبيه دراز كشيدن زني مثل من است در تاريكي پر همهمه اتاقي كه الزاما "اتاق ماروين" هم نيست.

 

و تعطيلات حتما شبيه شيرجه زني مثل من در آب است.بي دماغ گير و كلاه شنا تا قعر،تا قهر.

 

و تعطيلات كه مثل خميازه هاي مكرر من كسل كننده است و مثل پيتزاهاي خيابان مدبر كشدار،حتما شبيه چشم بر هم گذاشتن و سكوت كردن است.شبيه نفس عميق كشيدن،مقابل بخاري ولو شدن،كتاب خواندن،پوچ كردن،پوچ كردن،پوچ كردن و پوچ كردن همه آدم هاست.

 

و تعطيلات حتما شبيه يك مهماني است به ميزباني آينه و اين ميزبان چقدر يك جورهايي صادق است و پيش خودمان بماند ابله و زود باور.اما مهماني او حتما مهماني خوبي است.

 

و تعطيلات حتما شبيه مارش عزاداري جنوبي ها همين جا،روبه روي اتاق ما است و اين جنوبي ها هم عجب عزاداري هايي مي كنند و چه حلواهايي مي پزند و انگار يكي دلت را توي مشتش بچلاند.ناجور.بدجور ناجور.

 

و تعطيلات حتما شبيه يك كاسه شله زرد است كه زني مثل من مي پزد و از فرايند ساخت آن به دست خود متعجب مي شود و ديگران كه از مزه اش مي چشند چهره در هم مي كشند كه شيرين است،خيلي شيرين است.

 

و تعطيلات شبيه زني مثل من است كه هر روز صبح تا كمركش قهوه اش را پر از شكر مي سازد و كسي چه مي داند شايد اين كار يك جور انتقام گرفتن از تلخي هاي مداوم است.

 

و تعطيلات حتما،حتما،حتما،شبيه پاي كشيدن است.از خيابان عمود به شكل پلكان پوسيده و تغيير مسير دادن به سمت ميداني ديگر.كنار رفتن به نفع ديگران شايد.

 

و تعطيلات شبيه پوشيدن يك بلوز مشكي است و چقدر مشكي پوشيدن خوب است و چقدر نفس عميق كشيدن خوب است و چقدر پوچ كردن خوب است،چقدر پوچ كردن خوب است...

نوشته شده در 87/10/16ساعت 17:16 توسط آزاده |

دستش را مي ذاره روي شونه ام و دهنش را مي ياره به گوشم مي چسبونه و هرم نفسش از حرفش زودتر توي لاله گوشم مي دود.به خودم مي گم يعني چي مي خواد بگه.

 

همون طور كه بي فاصله باهام حرف مي زنه مي گه پيش خودمون باشه ولي تازگي ها يادم مي ره موبايلم را از خونه بردارم.الان يك هفته است صبح كه از خونه مي يام بيرون و يك ايستگاه كه مي گذره يادم مي افته موبايلم را جا گذاشتم.

 

دهنش را كه از كنار گوشم مي بره كنار،نگاهمون به هم مي افته.اشك توي چشماش مي لرزه.دستم را مي ذارم روي صورت جوون و تميزش و چيزي نمي گم.

 

خجالت مي كشم بهش بگم،من تازگي ها درهاي خروجي را گم مي كنم.خجالت مي كشم بهش بگم همين چند روزه پيش بود كه توي يك برج بزرگ، در آسانسور را موقع خروج گم كرده بودم!

 

انگار همه جا ديوار بود و من گير افتاده بودم و با كف دست مي كوبيدم به ديوارهاي  آسانسور.

 

رويم نمي شود بهش بگم موقع خداحافظي سرم را گرم جمع كردن وسايلم مي كنم تا صاحب خونه جلو بيفته و مسير در خروجي دستگيرم شود.

 

و چون سكوت مي كنم مي گه مي دونم مي خواي بگي خيلي به هم ريخته ام.نه؟

 

نوشته شده در 87/10/10ساعت 19:56 توسط آزاده |


Design By : Night Skin