تبليغاتX
سهم من




















سهم من

مي خوام بهش بگم من از تيراژه بدم مي ياد و از همه بدتر اون تاب چوبي كه از وقتي از رويش بلند شدم تا الان داره تلوتلو مي خوره.

 مي خوام بهش بگم جايش اون شهر شيشه اي را دوست دارم كه بعد از اذان خوش خوشك توي ضلع شرقي ذهنم مي نشيند و چراغ هايش از دور سوسو مي زنند.

 مي خوام بهش بگم اون شهر شيشه اي شب ها از زير آب مي ياد بيرون و روزها غيبش مي زند.هيچ ديديش؟

 از روي صندلي نيم چرخ مي خوره طرفم.بي آن كه تقلايي براي واكاوي كنه،خودكارش را روي ميز مي گذارد و نفس بلندي مي كشد.شايد بخواد شهردار اون شهر شيشه اي را بهم معرفي كنه.

نوشته شده در 87/11/30ساعت 21:20 توسط آزاده |

آدم هايي كه يك روزي در انتظار اين هستند كه كارشون درست شود و از سرزميني به سرزمين ديگر بروند مثل من،

وقتي كارشون روبه راه مي شود و كم كم مسافر مي شوند مثل من،حس غريبي دارند و پاهاشون زودتر از خودشون ميل به رفتن دارند مثل من.

آدم هايي كه دلشون مي خواد زودتر برسند فرودگاه امام و وقتي از گيت پرواز تو رفتن ديگه هيچ وقت برنگردن پشت سرشونو نگاه كنند مثل من...

نوشته شده در 87/11/26ساعت 19:29 توسط آزاده |

ولنتاين كه مي ياد بي اختيار ياد كتاب "خانوم" مي افتم و اون چند خطي كه توي حاشيه كتاب برات نوشتم و تو خوندي و گريه كردي.مي دوني كه تخصص اصلي من گريه كردن است.هيچ وقت فهميدي از ته دل اونها رو نوشتم؟هيچ وقت فهميدي وقت نوشتن خودم چه حالي داشتم؟

معلومه كه نفهميدي.

ولنتاين كه مي ياد بي اختيار آينه را گم مي كنم.گريه را گم مي كنم.حلقه را گم مي كنم.خيابانو رو گم مي كنم.انگار تموم پرايدهاي شهر از دور بهم دهن كجي مي كنند.

و سال گاو كه مي ياد بي اختيار با تموم عروسك گاوي هاي پشت ويترين مغازه ها همزاد پنداري مي كنم.

ببين اون گاوه كه از همه گاوها گاوتره و چشماش از بقيه گاوها خمارتره و يك زنگوله گردنشه و پشت ويترين مثل احمقا زل زده به خوشبختي خودش كه تو پاره اش كردي و  ريختي توي جوي آب منم.

به جا آوردي!

نوشته شده در 87/11/24ساعت 21:47 توسط آزاده |

آخرش نفهميديم ما نسل سوخته ايم يا بچه هاي شصت يا هفتاد يا پنجاه. آخرش نفهميديم چرا اصلا بايد مي سوختيم.

حالا گفتن بعدا بنا شد بسوزن عاشقان. ولي ما كه عاشق نبوديم و هيچ وقت عشق واقعي را تجربه  نكرديم.

عشق براي نسل ما،نظاره كردن كثافت كاري بچه هايي بود كه يك نسل با ما تفاوت داشتند.معيار نسل ما صداقت بود و معيار نسل اين ها تنوع.تهوع. 

يا نه ما اين ور خط بوديم و اونا اون ور خط و فكر مي كردند عاشق ما شدند و ما فكر مي كرديم عشق يعني ساندويچ بخوريم و روي چمن هاي پارك بنشينيم و خالص و مخلص خودمونو در اختيار طرف بذاريم و يارو از ساده لوحي امون سوء استفاده كنه و ازت گله كنه كه باهات مي اومدم برنامه منو نمي ديدي.من عاشقت بودم.

آخرش نفهميديم كتابامون چند سال ديگه بايد به جرم ناكرده توي مطبخ سياه شود و اين بره و اون بياد و ما هي تايپ كنيم و هيچي به هيچي.

آخرش نفهميديم نسل من و امثال من چرا بايد هشت سال ديگه ببازند تا چيزكي به دست بياورند كه مستحق به دست آوردنش بودند سال هاي پيش.اون موقع ها كه لااقل جوون تر بوديم مادر جون.لااقل پنج سالي از حالامون جوون تر.

آخرش نفهميديم...

نفهميديم كه نفهميديم.به درك.

باختيم كه باختيم.به جهنم.

از دوست و دشمن ركب خورديم كه اونم باشه.

آرمانشهرهامون هر كدوم توي چشم نسل بعدي شدن يك مضحكه كه مهم نيست.

از پا افتاديم اين قدر كه براي ساخت يك فيلم هشت دقيقه اي دنبال مجوز  گشتيم.

دستامون بيكار شد اين قدر كه نوشتيم و چاپ نشد.

لب هامون خسته شدن از بس كه گفتيم دوستت دارم و يارو هرهر خنديد و گفت زر اومدي قرمه سبزي.

چشمامون سفيد شد و سفيد موند به راهي كه سيدي با شال سبز اومد و ساداتي با لب خندون رفت.

كاغذها لاي انگشتاي بي ناخنمون ماسيد از بس كه  اميد گره زديم و سهممون باد هوا شد.

 

 

نوشته شده در 87/11/22ساعت 19:8 توسط آزاده |

وقتي پريشبي توي بارون تك و تنهايي راه مي رفتم و راسته وليعصر را مي اومدم پايين حس كردم شبيه يك مترسك شدم.

حس كردم قمار كردم و توي قمار خودمو باختم.اونم چه جور.ناجور.ناجور بدجور.يك حس بدي دارم.

نوشته شده در 87/11/21ساعت 17:6 توسط آزاده |

كارت جشنواره را كه انداختند گردنم به اين فكر نكردم كه چند تا فيلم مي تونم ببينم و چند تا جيم مي تونم بزنم از روزنامه.

مي دوني به چي فكر كردم! به خيابان كج كنار سينما كه شب ها ساعت نه تاريك تاريكه و سرش پارسالا يك مغازه لباس عروس بود.همون خيابوني كه اولين بار همراه من اومده بودي و وقتي ازت پرسيده بودم براي چي اين همه راه بدرقه ام مي كني جواب داده بودي اين چه حرفيه.اين وظيفه منه.

مي دوني وقتي كارت جشنواره را انداختند گردنم به چي فكر كردم.به اين كه تو نفهميدي وظيفه يعني چي وگرنه مسئوليت اتفاقاتي كه افتاد را به عهده مي گرفتي.

مي دوني وقتي كارت جشنواره را انداختند گردنم به چي فكر كردم.به راننده تاكسي كه وقتي پنجاه تومن خرد نداشت براي باقي مانده كرايه پسم بده، با التماس ازم مي خواست حلالش كنم تا شب بتونه سر راحت زمين بذاره.

ياد قيافه خودم افتاده بودم ته تاكسي. تعجب كرده بودم و بهت زده شده بودم كه چقدر آدم با آدم فرق داره.به سر داغ و سنگين تو فكر كردم كه يك جور ديگه از اين پنجاه تومن ها را به ناحق با خودت حمل مي كني و ...

چي مي گم من.زرت و پرت مي كنم.حتما راحت مي خوابي.حتما.

نوشته شده در 87/11/17ساعت 16:56 توسط آزاده |

خواب مي بينم "سينه سرخ" شدم و  يك روز كه رفتم براي آشيونه ام،پوشال جمع كنم،آشيونم ويرون و داغون شده و صداي قهقهه هاي كركس ها كه بالاي سرم پرواز مي كنند،فضاي كوهستان خالي را مي شكنه.

پشتم تير مي كشه و از خواب مي پرم.چشمامو روي هم فشار مي دهم.توي تاريك روشن كريدر اتاق خواب، انگار سايه اي ايستاده كه از من خوشش نمي ياد.انگشت به دماغش مي زنه و تمسخرم مي كنه:ديدي بالاخره سوزوندمت.

و من مثل بچه اي كه كتك خورده باشه يا  گريه كرده باشه،با چشماي خالي و مبهوت نگاش مي كنم.حس مي كنم دشمن شاد كن شدم.به هر روي و به هر دليل.

نوشته شده در 87/11/13ساعت 23:5 توسط آزاده |

راستش اين روزها به اين فكر مي كنم كه شناختن آدم ها مثل خريدن رژ لب مي مونه.

مثلا خود من،هميشه بعد از خريدن يك رژ لب رو دست مي خورم و رنگش اصلا اوني نيست كه صورتم را به ويترين سرد مغازه چسبوندم و گفتم اين را مي خوام.

نوشته شده در 87/11/11ساعت 23:35 توسط آزاده |

حالا توي تختم هستم و تنها آرام بخش من تسبيح سفيد يادگاري است كه لغزش دانه هايش روي چشمانم خوابم مي كند.چند گزارش مفصل نوشته ام.

 

ورزش كرده ام و به خاطر انجام يك مصاحبه مسافت زيادي را پيموده ام و شرط مي بندم اولين زني هستم كه به اين زودي خانه تكاني اش را شروع كرده است.

 

حالا توي تختم هستم و احساس مي كنم تازه براي اولين بار است كه مي توانم بدون داشتن حس خفقان،يك نفس راحت بكشم .ریکی مارتین در گوشه ای از اتاق می خواند."ايتس اولرايت"

 

دوسال سربازي من تمام شده و من بي كسب هيچ افتخاري به خانه برگشته ام.هرچند بايد اعتراف كنم كه در صرف كردن بخش هاي گريه و بغض مهارت زيادي پيدا كرده ام.

 

مثل دوران بچگي هايم از ته اتاق پذيرايي تا مقابل اتاق تلويزيون يا نشيمن را مي دوم.باد زير پرده هاي اتاق مي افتد و من بي جهت مشنگي مي كنم و مي خندم.خانواده بيچاره ام از اين كه پس از مدت ها و ماه ها لبخند به لبم مي بينند متعجبند و من متاثر از سرمايه گذاري بر روي يك پرو‍ژه ناتو.

 

"ايتس اولرايت".حالا فهميده ام ماجرا از چه قرار است.دختر جان اين ژل آبي و تسكين دهنده اوريفليم را بخر و دور چشمت بمال.به اين مردمك هاي بدبخت مجالي بده به غير از اشك ريختن و شكستن،خنكي پوست را هم تجربه كنند.

 

دوسال سربازي ام تمام شده است. و من مثل سربازي كه افتخاري كسب نكرده باشد و ارشد، غرورش را زير پا له كرده باشد در آستانه در ايستاده ام.

 

دلم مي خواهد از روي تخت نيم خيز شوم و براي آقاي ق يك نامه بنويسم.دلم مي خواهد رنج له شدن و تحقیر تمام اين مدت را كه مستحقش نبودم در توالت خالي كنم.شش هايم از سرخوشي من به وجد بيايند و پره هاي بيني ام بزرگ شوند.

 

دلم مي خواهد به ديدن آقاي ق بروم كه مدرسه اش همين نزديكي است و بگويم در هر اتفاق بد،يك اتفاق خوب هم نهفته است و نصيحت هايت چقدر حالم را بهتر كرده است.

 

دلم مي خواهد به ارزش فكر كنم،به غرور،به خویشتن خود،به تسليم و رضاي آن كه شب ها تا صبح بالاي تختم مي نشيند.مي خواهم زودتر از بهار شروع كنم.

نوشته شده در 87/11/08ساعت 23:6 توسط آزاده |

آسياب روزگار به نوبت است.همه امان سرانجام سوار چرخ و فلك مي شويم.تو بي جهت شاد مباش و من هم بيهوده غصه سهم خود را نخواهم خورد.

 

همه امان سوار چرخ و فلك مي شويم.منتهي به نوبت.

 

كسي آن بالاست كه نوبت را رعايت مي كند. كسي كه مي آيد و سفره را مي اندازد و حق را قسمت مي كند،خون را قسمت مي كند،اشك را قسمت مي كند و سهم مرا هم مي دهد.

 

تو بي جهت از سنگدلي ات غره مباش و من هم بيهوده، غصه سهم پايمال شده ام را نخواهم خورد.

نوشته شده در 87/11/04ساعت 18:52 توسط آزاده |


Design By : Night Skin