سهم من
به خودم مي گويم تو رفتي كه به زندگي ديگري سنجاق نباشي،آن هم به زور و امروز جور ديگري به زندگي ديگري سنجاق شده اي. دست سرنوشت را ببين!! به خودم مي گم همه چيز ساده است.ساده بود يعني.يك چيزي مثل جبر و اختيار. يك پرده نازكي مثل خواستن و بيشتر نخواستن.از اين ميان،كفه خواستن يكي از دو طرف شكست و نخواستن برنده شد. اين وسط ،جبر به خودش اين اختيارو داد كه به سرنوشت من تف بيندازه. يك پا، مدت ها به زور از زندگيش هلم مي داد بيرون و يك روزي در رو بست و قفل هاي خونه را هم عوض كرد و من پابرهنه بودم و بي آمادگي و متشنج و البته بي حجاب و پر چرا. صدايش،سكوت خلوتم را پاره مي كنه همين كه بيخ گوشم مي گويد: الان كفترها پشت پلكت سر مي خورند.گوش كن! لب و گونه راستم چند بار مي پرند.زخم هام از زير باند سفيد تير مي كشند و خودم از درد زوزه. حس مي كنم رفتم تا، كسي بدون حضور سرخري مثل من زندگي كنه و اينجام تا خارج از چارچوب هاي چهار عمل اصلي زندگي،با كسي كه تمايل داره باشم و صداي كفترها را از دريچه كانال كولر گوش بدم... مثل بچه آدم،آروم و سر به زير و دروغ چرا، به اجبار روبه رو،وادار شدم به انكار پشت سر. اون لحظه كه انگشت سبابه ام آبي شد و يارو كاغذ مهر شده اي را گذاشت توي دستم،فهميدم چقدر تو خط خطي كردن استعداد داشتم و سال ها نمي دونستم. فهميدم اين رسم زندگيه بچه جون آدم شو.ياد بگير. اگه بخوام باهات صاف باشم شايد يك دقيقه م طول نكشيد. چقدر بعضي از شما آدم ها خوب حرف مي زنين.چقدر بعضي از شما آدم ها گزيده و به جا حرف مي زنين. چقدر آدم با يك عالمه زخم و ركب به شماها كه ميرسه، دلش از ورجه وورجه كردن دست برمي داره و كنارتون آروم مي گيره. چقدر تو صافي عزيزم.حرفت از حالا تا پاي سفره هفت سينمون و سفره هاي هفت سينمون توي سال هاي بعد با همديگر توي گوشمه: مگه چند بار زندگي مي كني آزاده؟ همیشه شب ها پیاده روی می کنیم و ازکنار چمن پارک ها و اتوبان ها که رد می شویم صدای سیرسیرک ها و خنده یواش آب توی جوی، ما رو یاد تابستون می اندازه. برق چشمای گربه های چاق و چله گهگاه عصبی اش می کنه و توی یکی از همون لحظه هایی که تحمل برق چشم یکی اشون را نداره و از عصبانیت رگ آبی بالای پیشونی اش برجسته شده غر می زنه که دلم می خواد یک روز یک سگ گنده ول بدم توی این شهر تا دخل همه گربه ها را بیاره. خنده ام می گیره و ازش جلو می زنم و به فریادش که آهای گلابی با هم اومدیم،با همم برمی گردیم توجهی نمی کنم. توی دلم می گم ببین این کتونی های نرم سفید می تونه دو وجه داشته باشه.منو به تو برسونه و منو از تو و تموم گربه های این شهر دور کنه. ولی خودم از همه بهتر می دونم که کبوتر جلد این خونه م. پنجره فولاد رو ديدم و اون كودكي كه عين دو روزي كه به حرم آمدم با طناب آبي رنگي به پنجره فولاد بسته شده بود و روي ويلچر با بيحالي به آدم ها نگاه مي كرد. فهميدم ارتباط ما با اين دنيا به نازكي همين طناب آبي رنگ است و اگر هم پاره بشود چندان چيز مهمي را از دست نداده ايم. توي حرم نشستم و اشتباهي براي پيرزني كه سواد نداشت به جاي زيارتنامه،سوره ياسين خوندم و اون هم منو كلي دعا كرد! دستم كه به ضريح رسيد كلي آدم جلوي چشمم اومد و اسم تك تكشون را گفتم. ساعت ها توي حرم نشستم و دعا كردم اما ديگر يك قطره اشك هم نداشتم كه بريزم.بغضي درگلو داشتم و سنگيني در پا و وزني در قلب كه تا اومدن به فرودگاه مهر آباد،يك لحظه ام تنهام نذاشتند. هر چی سرم آوردی دنیا سرت می یاره من با هر کسی كه از بخشش و حلال بودی حرف می زنه مشکل دارم و البته قهر. من آزاده نیستم و بخشش نمی دانم.من آزاده نیستم.آزاده نبودن خوب است.حیوان بودن خوب است.بی وجدان بودن خوب است. خوب بودن خوب نیست.حماقت است. مي خواهم يك بار ديگر از لذت داغ اندوهت آب شوم و زير لب زمزمه كنم: مسافر من چقدر خوب كردي آمدي! درست وقتي كه داشتم به خود مي گفتم چه دير... اگه تو مراسم اسكار بودم بي برو برگرد دستم را روي شانه دني بويل مي گذاشتم و توي گوشش مي گفتم هي رفيق زاويه ديد تو براي ساخت زاغه نشين ميليونر معركه است. و فيلمت تونست سلول سلول تن ما رو توي تاريكي اتاق بلرزوند و اشك را نه يك بار كه در هر سكانس فيلم روي صورتمون جاري كنه.

| Design By : Night Skin |

