تبليغاتX
سهم من




















سهم من

درد من حصار برکه نیست

درد من،زیستن با ماهیانی است که  هرگز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

نوشته شده در 88/01/31ساعت 17:0 توسط آزاده |

امروز دستمو گرفت برد محضر.يك بالاخونه اي توي خيابان نوبخت.سرم يخ كرد و قلبم آتيش گرفت.

گفتم اين جا كجاست الهام؟ ما براي چي اينجاييم؟

 ديگه نخنديد وقتي كه گفت دارم عقد مي كنم.خشكم زد و به چارچوب در محضر ماتم برد. چرا فكر مي كرد نمي فهمم به خنديدن تظاهر ميكنه.مگه نمي شناختمش؟!!

شونه هامو گرفت و تكونم داد: شاهدم مي شي؟ شاهدم بشو ديگه.

نمي دونستم بايد بهش چي بگم.بدجوري غافلگيرم كرده بود.از بچگي دلم مي خواست شاهد عقدش باشم و حالا كه اون روز اومده بود دلم مي خواست بيست و پنج تا پله را به تاخت بدوم پايين.

اما ندويدم.گريه نكردم و به تاخت پله ها را پايين نرفتم.به جايش شاهد شدم.يك شاهد الكي.يك مجسمه.

شاهد عقد شدم.براي اولين بار در سي سالگي و به نظر تجربه عجيبي بود كه در طول اين مدت شاهد رنج هايش بودم و از همه بيشتر اشك هايش.

عصر كه بيست و پنج تا پله را مي اومديم پايين سكوت خركي اش طاقتمو طاق كرد.

كنجكاوي بود يا كنجكاوي يا كنجكاوي،وقتي پرسيدم مي دونه كه عقد كردي؟ دستم را گرفت توي دستش.مكث كرد.بعد ايستاد.بعد از پشت يك سوم انگار به دنيا،يك نگاهي انداخت.بعد خنديد.

گفت:گريه كرد.وقتي شنيد.وقتي فهميد.

آسمون كج خلق شد و اخم كرد.به شونه ام زد و خنديد: بخند.

لبم را گاز گرفتم تا اشك به خلوت تردمون نوك نزنه.خنده ام نيومد.به جاي اون،نگام راه كشيد به پشت سر.يادم اومد خاطره هاي الهامو.صداي ترق ترق تركيدن بادكنك هاي آرزهايشو.

از نوستالوژي خاطره هاش آشوب شدم.گريه ام گفت.حالم بد شد.عقم گرفت.كاش فرمت مي شديم.كاش هيچي يادمون نمي اومد.كاش الهام آلزايمر مي گرفت و من آلزايمرو.

 دستمو فشار داد.انگار با فشار هر انگشت مي گفت بخند.نوشدارو بعد از مرگ سهراب.

 اول صداي الهام تو گوشم شيش بار تكرار شد كه هميشه مي گفت ديدي خون من روي زمين موند و بعد،صداي نكره محسن نامجو  كه سكوت چادر مشكي ها را توي راه پله هاي بالاخونه محضر،پاره مي كرد و توي اين بعد از ظهر مثلا بهاري روي سرمون آوار مي شد

و خودمونيم اين نامجو هم چه آوازهايي مي خونه و چه عربده هايي مي كشه.مثل خود ما شايد.عجيب و ناخوانا و ناقص و مسخره و از دل اما.

 

بعد التحرير: ماهي سياه كوچولو!! دلم برات مي سوزه كه نه به دريا رسيدي و نه توي بركه موندگار شدي.برزخ شدي و تن فروختي به اون چيزي كه بهش مي گن سرنوشت.

نوشته شده در 88/01/29ساعت 23:50 توسط آزاده |

از اول دبيرستان عينكي بودم.اونم از نوع نزديك بين.هميشه دورها رو خوب نمي ديدم و البته بعدها پرده سينما و بيلبوردهاي پشت شيشه ماشين رو.

اما يك نزديك بين تير بودم و خيلي هم وظيفه شناس.هميشه عينكمو مي زدم.توي كلاس چون بلند قد نبودم، نيمكت اول مي نشستم و سر كلاس رياضي وانمود مي كردم، دارم دوازده تا اتحاد رو حفظ مي كنم ولي آخر سال از رياضي تك مي آوردم.

 وقتي بابام توي اتوبان كردستان،پشت فرمون ماشينش سكته كرد و ديگر نتونست ماشين برونه،من عينكمو گم كردم و بعد از شش ماه كه به اصرار بابام دنبالش گشتم،شكسته پيداش كردم.

 تا قبل از اين كه اون اتفاق بيفته،من و خواهرم ياد گرفته بوديم جدول هاي نصفه نيمه بابامو حل كنيم و وقتي بابام ديگه نتونست جدول حل كنه،ديگه هيچ وقت روزنامه جدول دار نخريدم و به خونه نبردم.

 عينكم كه شكست،نزديك بيني خرم را گرفت.بعضي وقت ها،آدم ها را از دور خوب مي ديدم و نزديك كه مي آمدند تصويرشون وا ميرفت.بعضي ها رو هم فقط دوست داشتم از نزديك تماشا كنم و تصوير دورشون مات بود.

 همين نيمه كور بودن،كار دستم داد.بي عينك ديگه نتونستم آدم ها را اون طوري كه هستند ببينم و درنهايت اون طوري كه دلم مي خواست مي ديدمشون.

 اما رويم نمي شد به هيچ كدومشون بگم من عينكمو گم كردم و شما رو تار مي بينم.همين شد كه كورمال كورمال راه افتادم توي خيابونا و خودمو زدم به ديدن.گفتم خره چيكار داري به همه بگي چيو گم كردي و ديگه انگيزه اي واسه يافتنش نداري.به بقيه چه.

امروز كه از دكتر بر مي گشتم و دكتر بهم گفت شماره چشمت تغيير نكرده،وقتي از پشت شيشه ماشين،اولين بيلبورد رو تار خوندم،به خودم گفتم كاش به همون يك نفر هم راستش رو نمي گفتم كه من نزديك بينم و عينكمو يك روز،يك جا گم كردم.

شايد اگه راستشو نگفته بودم و بابام به جاي جدول حل كردن،يادم مي داد مرد رندي كنم،امروز براي بيرون آمدن از جويي كه يك نفر ناغافل هلم داد تويش،اين قدر رنج نمي بردم.

بعد التحرير: ب.ت: زندگي كتاب پرماجراييه.يادت نره هيچ وقت اونو  واسه خاطر يك صفحه اش،دور نيندازي قناري جون.

 

 

نوشته شده در 88/01/27ساعت 0:1 توسط آزاده |

 اين روزها آقاي ب.ت شديدا درگير رسيدگي به مسئله يك اختلاسه و پاك روانش به هم ريخته.

اين روزها من، سيصد تومن زياد تر مي سلفم و از ميدان تختي وارد عباس آباد مي شوم تا به محل كارم برسم و چشمم از ديدن بعضي آدم ها خسته نشود.

"اين روزها كه مي گذره و اون روزها هم"،من تمام راه را پياده برمي گردم خونه و به تشرهاي آقاي ب.ت كه زياد سخت مي گيري اهميت نمي دهم.

 اين روزها من مي شنوم آدم هايي كه باطنا ريا كارند و دو رو، خيلي در حال مذاكره با خدا هستند و مي خوان جلوي چشم ديگران دائم به عبادت مشغول باشند.

 اين روزها من گاهي به آسمان نگاه مي كنم و توي خيابان خلوت از خودم مي پرسم خدا جون نماز اين آدم ها را چطوري مي توني قبول كني؟ مگه اين ها به مهموني تو نمي يان چطوري مي توني سر سفره ات راهشون بدهي.عجب صاحبخونه دل گنده اي هستي.

 آقاي ب.ت دلداري ام مي دهد كه ناراحت نباشم و مي گه همه چيز دنيا را با هم قاطي نكنم.

 مي گه توي كار خدا فضولي نكن خبرنگار فضول و من كه بيزارم از فضولي توي زندگي آدم هاي اطرافم،به فضولي خودم ادامه مي دهم و دلم مي خواهد جواب خودمو دريافت كنم.

 اين روزها من خواب مي بينم توي خونه اي هستم كه آدم هايش را قبلا مي شناختم.

 صورتاشون زخم و زيل بود و من مثل سيل،اشك مي ريختم به پهناي صورت كه ولم كنيد ديگه چي از جون و جووني ام مي خواين و اونها صورتاشونو نشون من مي دادند و دستاشونو كه پراز زخم بود.

 اين روزها من دلم مي خواد معني كارهاي هستي را بفهمم و قوانينشو دريابم.مي خوام به همه دهن كجي كنم و به زعم آدم هاي جا نماز آبكش،كفر بگم.

اين روزها من دلم مي خواد آدم هايي كه دسته جمعي،با برنامه ريزي و بدون برنامه ريزي، باني رنج لحظه به لحظه من شدند را وقت برگشتن از سينما،موقع ديدن فيلم "درباره الي" يا توي خيابان، جلوي دكه سيگار فروشي ببينم و بپرسم احوال موهاتون چطوره؟

هر چند مي دونم شايد الان "معصومه" جايي اين دور و برها نشسته واين پست را مي خونه و زير لب مي گه: لعنت به تو آزاده كه دست از تلخ نويسي نمي كشي.

 و شايد "محمد" كه اونم مثل معصومه، وقتي اين پست را مي خونه،مي تونه ريشخندم كنه كه وبلاگت جاي آدم هاي سرخورده است.يا شايد "هاله" پيام بذاره كه تمام شد اين هميشه بهار تو هم،زرد شد اين علاقه تو هم.؟

 يا آقاي ب.ت قهر كنه باهام ولب به املت پررنگي كه پختم نزنه و دست به سينه سر ميز بشينه و زل بزنه به سپيدي تار مويي كه از گيجگاهم روييده و باعث خاكستري شدنش،پس دادن تاوان شروع يك رابطه پر از ريا بوده.

 

نوشته شده در 88/01/25ساعت 0:9 توسط آزاده |

آقای ب.ت می گه این کهنه زخم ها موجب افتخارند.این اشک ها قیمت دارند.هدف جایی در انتهای مسیر نیست.عبور از مسیر است.

آقای ب.ت اعتقاد داره،این روزها گذشت.اون روزها هم می گذره.همه حسابشون صاف می شود.حتی اگه خودشون نخوان.حتی اگه خودشون بخوان.

حتی اگه زیاد نماز بخونند.حتی اگه اصلا نماز نخونند.حتی اگه روزه بگیرند.حتی اگه روزه نگیرند.

آقای ب.ت نمی دونه،همیشه زخمام که می خواد خوب بشه، اول شروع به خارش می کنه.

آقای ب.ت نمی دونه و کاش بدونه این روزها،خارش عجیب و لذت بخشی زیر پوستم دویده.

بعد التحریر:آی عشق،آی عشق،آی عشق

چهره آبی ات پیداست!!

 

نوشته شده در 88/01/22ساعت 16:20 توسط آزاده |

قبل التحرير: 1.اين داستان از افسانه جومونگ حقيقي تره. پس باورش كنيد.

2. تمام شخصيت هاي اين پست، به جز نگارنده داراي شخصيتند.

3.زياد خودتونو ناراحت نكنيد.از اين چيزها زياده

4.آدم تا مي ميره چه چيزهايي كه به چشم نمي بينه.

 وقتي كنارم مي نشيند چون نمي تونه از سردي و گرمي هوا شكايت كنه سر حرف را اين طوري باز مي كنه: رنگتون خيلي پريده.هميشه اين طورين؟

بين من كه مثل دختر مدرسه اي ها مقنعه سرمه اي پوشيده ام و او كه انگار همين الان از توي ژورنال مد بيرون آمده، تفاوت هاي ظاهري زيادي است و چون تفاوت هاي رفتاري زيادي هم مشاهده مي شود،لبخند مي زنم و سرم را به كاري مشغول مي كنم تا كمتر تن به حرف كشيدنش دهم.

و چون آبي از من گرم نمي شود و لابد او هم وجه مشترك و جالبي در نگارنده نمي يابد، با ديگران سر حرف مي گشايد و چه آه ها كه نمي كشد و چه دردل ها با زن هاي حاضر در مكان نامبرده نمي كند.

خانم به ظاهر خوش خوشك سر و وضع كه احتمالا بيست ونه تا سي و دو سه ساله است اشك هايي  مي ريزد.عينهو ابر بهاري.

مي پرسد: شما هم كسي را دوست داريد؟ نمي توانم جلوي خنده ام را بگيرم.پس مي گويم: خانوم جون خب همه يكي را دوست دارند بالاخره ديگه!

پس از آه و ناله كشدار، شرح ماوقع مي دهد كه عاشق دلخسته مهرداد نامي بوده. پسرك به تبع جوانك هاي امروزي،آسمان جل و بي چيز و نمك نشناس (عينا نقل قول از نقل قول كننده و نگارنده بي تقصير) و خانم دري به تخته خورده،.پولدار،خوشگل و خيلي هم دست به جيب براي چنين تحفه نطنزي.

و حالا بعد از چهارسال، زير سر جوانك به اصطلاح بلند شده و وسط خيابان حتما جردن شمالي يا جنوبي، به قول شمالي ها با او دعوا گرفته و كتك كاري كرده كه دلم مي خواهد رسما خانم بلند كنم.اصلا به تو چه و...

اشك مي ريزد و به ساعت نگاه مي كند.ملت شريف و حاضر در سالن كه سرشان هميشه براي گوش دادن و نصيحت كردن درد مي كند،پندش مي دهند كه اي بابا اين مرتيكه الاغ ارزش خرج كردن يك هزاري را هم ندارد.

چه برسد به اين كه چهارسال، خرجش را هم مي دادي و سر تاريخ فلان تولد، برايش ساعت رولكس مي خريدي و شام آن چناني مي چيدي و القصه.

به خودم مي گويم چه سرمايه گذاري هاي كلاني در اين شهر بي آسمان مي شود و ما در خوابيم.البته اگر بيدار هم بوديم، هيچ غلطي نمي كرديم.نه پولي داشتيم و نه ديگر جاني كه نثار چنين شازده هايي كنيم.

دوستش دنباله حرف را مي گيرد: من به او مي گويم سرت را با دخترت گرم كن. حضار حاضر در سالن مثل برق گرفته ها نگاهش مي كنند: شما بچه داريد؟

خانم پا به پا مي شود كه سوتي دوستش را رفع و رجوع كند يا نه و بالاخره كاشف به عمل مي آيد كه خيلي زود ازدواج مي كند،يارو معتاد از آب در مي آيد و همان قصه هميشگي و حالا مرد رفته و يك دختر پانزده ساله براي خانم باقي گذاشته!!

حالا همه به به و چهچهه مي كنند كه اي خانم عجب خوب مانده اي و اصلا به شما نمي آيد و...

دستمال را روي چشمش مي گذارد و در فراق حضرت آقا كه معلوم نيست در آن ساعت، در كدام خيرآبادي به سر مي برد گريه مي كند.

به خودم مي گويم اي بابا اين قدر دگم نباش.خب طرف بيوه است كه بيوه است.شازده از طرف كوچك تر است كه كوچك تر است.طرف خودش يك دختر پانزده ساله دارد كه دارد.عاشق شده ديگر چه مي شود كرد!

مي گويد دخترم روزي چند بار صداي ضبط شده "مهرداد" را برايم مي گذارد تا حالم بهتر شود.

حالا همه جا خورده ايم و نمي دانيم عشق خانم را تحسين كنيم يا از تاثير سوء اين شكست عاطفي كه بنيان هاي خانواده را تهديد مي كند نصحیتش کنیم تا اگر خواب است بيدار شود واگر مست است هشیار.

در اين حيص و بيص، موبايل خانم  زنگ مي خورد و خانم طي مكالمه اي به مجهول الهويه اي مي گويد كه شش و ربع جلوي ساختمان بايستد تا سوارش كند.

ملت شريف وحاضر، سخت از سرگذشت او انگشت به دهان و متحير مانده اند و بدبخت ها شايد مثل نگارنده حيرانند كه با اين وضع، چطور مي توان بين مدرنيته و سنت،پل زد!

 انگار مجبور به توضيح دادن باشد،رو به اسكل ترين فرد جمع كه نگارنده است، مي كند و با لحن مليحي مي گويد:واسه دستگرمي. بلكه مهرداد زودتر از زنش جدا شود!!!!

نوشته شده در 88/01/21ساعت 0:21 توسط آزاده |

بارون كه مي ياد مي رويم اون بالا و از پشت شيشه هاي مات ماشين، اون پايين را نگاه مي كنيم.

نه دو تا كبوتر عاشقيم.نه جفتيم.نه تكيم.نه با هميم.نه بي هميم.دو تا آدم بي پناهي ايم انگاري كه دلامون بدجوري هلاكه و سرمون از  سرمقاله هاي اعتماد ملي و دهن كجي كيهان و يك عالمه كشمكش و نقد و شايعه و تيتر شده دماوند.

 نه مايليم بدونيم، بالاخره ما توي خط آنها مي رويم يا آنها توي خط ما مي آيند و نه راجع به فروش سربه فلك كشيده اخراجي هاي دو و تغيير ذائقه مخاطب و سرانگشت هاي جوهري و شناسنامه هاي بدون مهر بحث مي كنيم.

 دو تا اسيريم انگاري يا دو بازمانده از يك حادثه كه روياهامون ته كشيده و بازم به روي خودمون نمي آوريم .

 زبون همديگر را خوب بلديم و مثل بارون نديده ها با يك بارون از بطن شهر خسته پر از خشونت و دعوا و كتك كاري وحسادت و مسابقه و رقابت، اين سربالايي را آمديم تا آن چيزهايي كه گم كرديم و پيدا كنيم و با خودمون ببريم اون پايين.

 بلكه خط سفيد رادار دشمن براي يك ساعت هم كه شده شناسايي امون نكنه.

 پ.ن: ببين! نذار روياهات بميرن!

 

 

نوشته شده در 88/01/20ساعت 0:32 توسط آزاده |

از بهار تقویم می ماند

و از من

استخوان هایی که دوستت می داشتند...

نوشته شده در 88/01/18ساعت 10:51 توسط آزاده |

نگفتمت مرو آن جا كه آشنات منم؟!     در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟!

و گر به خشم روي صد هزار سال ز من    به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

نگفتمت كه صفت هاي زشت در تو نهند    كه گم كني كه سرچشمه صفات منم

نوشته شده در 88/01/16ساعت 22:38 توسط آزاده |

 آقاي ب.ت اصرار داره بايد توي "نارون" بشينيم و راجع به بعضي مسائل و ساديسم هاي روحي نگارنده حرف بزنيم.

 آقاي ب.ت اصرار داره آدم ها مي تونند همديگر را به جهان هاي خودشان! دعوت كنند.مثلا از اون زير ميرها.

 آقاي ب.ت كتاب هاي زيادتري از من خونده كه من با همه كرم كتاب بودنم، واقعا گاهي كم مي آورم.اون اصرار داره كتاب خوندن زيادي،مغز آدم ها را زايل مي كنه!

 آقاي ب.ت يك دوچرخه داره كه هميشه خدا چرخ عقبش كم باد است و اصرار داره من مثل لولك و بولك بر ترك دوچرخه اش سوار شوم ،تا او با خيال راحت و سوت زنان از كوچه هاي خلوت عبور كنه.

آقاي ب.ت اصرار داره كه به موزيك روز علاقمنده ولي توي ماشين از ترك معين سال ۱۳۷۲ به اين طرف خبري نيست.

 آقاي ب.ت هر وقت مي خواد منو بترسونه،سر وقت كاغذ پاره هاي من مي ره و اداي پاره كردن در مياره و خبر نداره من يك بايگاني زيرزميني از رمان هاي چاپ نشده ام دارم كه هيشكي جايش را بلد نيست.

 آقاي ب.ت اصرار داره خرزهره، گل حيوونكي است كه بايد دوست داشته بشود.به خصوص رنگ سفيدش كه احتياج به توجه داره!

 آقاي ب.ت اصرار داره حتما جهان منو بشناسه.يك جوري كه گاهي واقعا به  خودم مي گم كاش بي جهان به دنيا آمده بودم.

 آقاي ب.ت اخيرا اصرار داره كه دچار ياس فلسفي بشود.پس سوال هاي فلسفي مي پرسد و پشت سر هم سفارش چاي و قهوه مي دهد.

 آقاي ب.ت. اصرار داره من يك روشنفكر مذهبي ام يا يك مذهبي روشنفكر و من هم فكر مي كنم اون نه روشنفكره و نه مذهبي.

 آقاي ب.ت اصرار داره تمام فصل هاي "لاست" را جلو جلو با آب و تاب تعريف كنه و من خوشبينم كه اين وباي همه جايي لاستي يك روزي پايان بگيره و يك چيز ديگه اي مد شود.

 آقاي ب.ت از انگشت هاي آغشته به گواش خوشش مي ياد و موقع قاطي كردن رنگ ها،مي تونه ساعت ها بالاي سرم وايستاده و سكوت كنه.

 آقاي ب.ت (خودش اصرار داره اين جوري صدايش كنيم) وقت هايي كه قاطي مي كنه اصرار داره من يك هرهري مذهبم.

 آقاي ب.ت با همه تنبل بازي هايش و دير برگشتن هايش يك حسن داره.مثلا جمله هاي خوب خوب بلده كه مي تونه بغضت را توي چارچوب در،بي صدا آب كنه و تو ندوني الان خوشحالي يا واقعا خوشحالي....

 

نوشته شده در 88/01/14ساعت 20:44 توسط آزاده |

اون روزهايي كه يك دانشجوي ساده بودم،استادي داشتيم كه در مواقعي،شعري با اين مضمون را پاي تخته به خط خوش مي نوشت.

اون موقع ها،اون سال ها،اون روزها،اون لحظه ها،پشت ميز و صندلي هاي دانشكده ادبيات،فقط از خود شعر خوشم مي آمد و به معني اش توجه زيادي نمي كردم.

ولي امروز معني اين شعر را كه يادمم نيست شاعرش كي بوده و در قرن چندم زندگي مي كرده،با گوشت و خونم لمس مي كنم.

شعر جالبيه كه مصداقش را مي توني توي روابط امروز ميون آدم ها ،كاملا پيدا كني.

گوش كن.بخشي از شعر اينه:

به قمار خانه رفتم همه پاكباز ديدم    چو به صومعه رسيدم،همه زاهد ريايي

نوشته شده در 88/01/10ساعت 15:49 توسط آزاده |

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،حتي اگه تو سفرم باشه،دلش مي خواد احساس خوبش رو توي وبلاگي كه حالا ديگه با گذشت دو سال،همدم غم ها و شادي هايش شده بنويسه.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،يعني قراره كنار تو هميشه حالش خوب بمونه مثل من.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،مي تونه گزينه هاي غلط را از پرسش نامه زندگيش حذف كنه.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،مي تونه فكر كنه چقدر خوب شد اين اتفاق ها افتاد تا آدم،آدم هاي اطرافش را توي موقعيت هاي بد،بهتر بشناسد.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،مي تونه فكر كنه چقدر خوبه آدم هايي سراغ آدم بيان كه واقعا آدمو بخوان و خواستنشون صوري نباشه.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،از وبلاگش يك روزنوشت مي سازه و اگر خسته كننده نبود از برنامه هاي جديدش بيشتر مي نوشت

 

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،يكهو توي خيابان يك عكس فولو با كادر بندي فاجعه از يك عده ياكريم مي گيره كه دارند از يك آبگير،دسته جمعي آب مي خورند.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،تن به ويرايش دوباره داستانش مي سپره و سعي مي كنه تمركز كنه.

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،به جمله هاي معلم انگليسي اش بيشتر فكر مي كنه و به دليل نداشتن حروف لاتين بلاگفا،بهترين جمله آقاي معلم را اين طوري مي نويسد: "لوك فوروارد تو د فيوچر"

وقتي يكي حالش خوبه مثل من،خب يعني حالش خوبه مثل من!!

نوشته شده در 88/01/08ساعت 0:16 توسط آزاده | |

هزار پرنده مثل تو عاشق،گذشتن از شب به نيت روز...

نوشته شده در 88/01/07ساعت 10:13 توسط آزاده |

با آقاي ب.ت (خودش اصرار دارد اين جوري صدايش كنيم) رفتيم كافه بالاي كتابفروشي

و اين قدر راجع به يوستين گوردر و بحث هاي پيرامون انتخابات حرف زديم و سر هم داد كشيديم كه يارو مدير كتابفروشي كه هر دو مون را مي شناخت،بالاي سرمان ظاهر شد و مودبانه عذرمان را خواست.

البته نه زبانا.نگاها.

خودمون حساب كار دستمون اومد و بلند شديم.تازه يادمون افتاد دو تا قهوه سرد سرد را مجبوريم به هر بدبختيه بخوريم كه لااقل وقتي جلوي صندوق وا مي ايستيم،دماغمون نسوزه.

پ.ن: به نتايجي هم راجع به مباحث فوق رسيديم كه به دليل تبعات خطرناك و به ملاحظاتي از درج آن معذويم.

نوشته شده در 88/01/05ساعت 14:41 توسط آزاده |

به دليل داشتن بيماري "اسليپ لس" صبح، زودتر از همه بيدار مي شوم تا يك فيلم خز ايراني كه مهمان هاي ديشب نذاشتن درست درمون ببينمش را نگاه كنم.

همين كه تلويزيون را باز مي كنم،پيداش مي شود و با كانال ها ور مي رود.يكهو مي رسد به يك موسيقي توابع گلستان اون طرف ها.مي گم زود باش الان فيلمم شروع مي شود.

مي گه وايستا اينو گوش بدم.تو رو قرآن و نمي دونم با كسي كه صبح به اون زودي به قرآن قسمم مي دهد چيكار كنم.

پس به اجبار گوش مي كنم و توي دلم دعا دعا مي كنم خدا كلك اين موسيقي را زودتر بكند.

اما يك چيز جالب وسط اين كشمكش ذهني توجهم را جلب مي كنه.خواننده هه شعر سعدي را مي خونه كه با حافظه خراب من،ابيات كاملش خوب به خاطرم نمونده.اما محتواي شعر اينه:

چرا براي كسي كه تيمار دار رنج هاي تو نيست،تيمار داري مي كني يا به قول خودمون براي كسي مي ميري كه برايت تب هم نمي كند.

نوشته شده در 88/01/03ساعت 9:38 توسط آزاده |

اين پيرهن ساده با اين گل هاي ريز نقش، بد هم ننشسته روي تنم ها...!
نوشته شده در 88/01/01ساعت 11:21 توسط آزاده |


Design By : Night Skin