سهم من
روز اول گفته بودي هر جا باشي پيدات مي كنم.حتي اگه مثل ماهي ليز بخوري و در بري و صبح به اون زودي وقتي پشت سرم جلوي قطعه شصت و چهار ديدمت فهميدم بازم تونستي پيدام كني. اما كبره بسته بودما.نه تعجبم اومد نه گريه ام و نه خشم و نه هيچ چيز ديگه. پوزخند زدي كه چيه نكنه از زمين هاي اين جا هم سهم داري و ما نمي دونستيم؟ اما كبره بسته بودما.صبح به اون زودي پنج شنبه هيچ متلك و كنايه اي به وجود سرد من كارگر نبود.وايستاده بودم بالاي گوري كه تويش هيشكي نبود. من مي خواستم صداي قاري ها چشم و گوشم را پر كنه.من مي خواستم از مني بگم كه گفتنش هزار بار سخت تره و ازت بپرسم حالا كه نيستم خوشبختي؟معلومه كه هستي. من مي خواستم تنها باشم.من مي خواستم وقت الله اكبر اذان صبح،لقمه نون و پنيرمو گاز بزنم و مثل تموم ماه هاي گذشته،سم مهلك اين بغض رو وارد خونم كنم. من مي خواستم با تموم كساني كه زير خاك خوابيده بودند به كار اين دنيا قهقهه بخندم.دلم مي خواست نظر خواهي كنم كه من خوشبختم يا تو؟ دلم مي خواست لب هامو به سنگ سرد و سياهش مي چسبوندم و كنار گوشش تشر مي زدم: كاش خاطره خوبي به جا مي ذاشتي از خودت! اما تو نذاشتي من همه حرفامو با اون گور بزنم.بيخودكي نگرانم شدي و اومدي پي ام كه چي؟ ترسيدي خودمو نفله كنم بين اين همه سكوت؟ نذاشتي من حرفامو با اون گور بزنم.حالا بايد دوباره توي ذهنم باهاش كشتي بگيرم و اون روزي هزار بار زمينم بزنه و از روي تشك گلومو فشار بده. نذاشتي من حرفامو با اون كه توي گور هست و نيست بزنم.همه چيو خراب كردي با نگران شدنت. حالا حتما بايد پيدام مي كردي؟ نمي شد گم بشم و تو نفهمي من كجام؟ نمي شد شونه هامو نگيري و از روي سنگ بلندم نكني؟ نمي شد وقتي با ماشين برم مي گردوندي بهم نگي حالا حالاها مونده تا اين آدمكي كه توي اين گور هست و نيست،بفهمه چقدر تنها شده. بچهك زردنبو و كوچك اندامي روي پل عابر پياده گريه مي كند.باد فال هايش را برده.جيغ مي كشد فالام. با او از بالاي پل خم مي شوم.اشعار لسان الغيب مثل شاباشي كه بر سر عروس و داماد بريزند،روي كاپوت و شيشه ماشين ها مي افتد. بچه جيغ مي كشد فالام و به نرده هاي پل مشت مي زند و سكسكه مي كند. در تاريكي آن وقت شب، عابر پياده اي روي پل ايستاده كه از پل بيزار است،بچهكي كه بي وقفه گريه مي كند و حافظي كه با تمام دك و پزش به باد فنا رفته است. گريه بچه مرا ياد خودم مي اندازد.وقت هايي كه دلم هلاك است.ناخودآگاه موهايش را ناز مي كنم.احتمال مي دهم مشتي هم حواله من كند.اما برمي گردد و سرش را توي شكمم قايم مي كند.صدايش شيش بار توي گوشم كشيده مي شود وقتي جيغ مي زند فالام. انگار كه سنگي را از روي دريچه تاريكي برداري،احساس مادرانه ام گل مي كند. مي توانم سكانس پاياني يك فيلم سي و پنج ميلي متري باشم درتاريكي آن وقت شب اتوبان و پسزمينه ويژ ماشين ها،با پايان باز و بچهكي كه جابجا فرياد مي زند فالام. سرش را از روي شكمم برمي دارد و نگاهم مي كند.قبل از اين كه فرصت كنم به او بگويم پسرك بيچاره ام،از من وقت را مي پرسد. و وقتي از پله ها سرازير مي شود،از حس غريبي تهي مي شوم.دست چپم خالي است و روي شكمم جاي كارد سزارين به چشم نمي خورد. اما بچهك روي پل مال من است.بي آن كه سهمي در حضانتش داشته باشم. ب.ت: منظور صخره های زندگی است البته و من انعكاسي بودم كه خل خلانه در سطوح زمان،سكوت را پاره مي كردم و در بهت آرزوهاي يخي آب مي شدم. دلم برای پونزده سالگی دخترک ریز نقشی تنگ شده. براي اين كه دلداري اش بدم،دستم رو روي شونه اش ميذارم.بهش مي گم: ببين،عشق ايثار مي خواد.گذشت مي خواد.خواهان و طالب مي خواد.پايمردي مي خواد.مردونگي و زنونگي مي خواد.ادامه عشق جوونمردي مي خواد.تداومش وجدان مي خواد. از همه مهم تر عشق بهونه مي خواد.تو چه بهونه اي براي اين عشق داري آخه؟ با چشماي از نفرت و غيظ ريز شده،طوري نگام مي كنه انگار همين حالا مي خواد دو بامبي بزنه توي كله ام. فقط مي گه تو از عشق چيزي سرت نمي شود! رفتنشو توي سكوت نگاه مي كنم.دلم مي خواست جاي اين دخترك بودم.جاي اون مي نشستم.اصلا جاهامون عوض مي شد با هم. بعد يكي روبه روي دختري مي نشست و اين حرف ها را براش تكرار مي كرد.كاش دختره گوش مي كرد.كاش دختره فكر مي كرد. كاش دختره يك روز توي كتابش اين جمله كوچك را با خط درشت بنويسه،عشق بهونه مي خواد. بعد التحریر: بهانه عشق در واقع بهانه گذشت کردن است.خدا کنه هیچ کس به مرحله ای نرسه که نتونه هیشکی را به این بهانه هیچ رقمه ببخشه.هیچ وقت. ندایی در من نهیب زد:قول داده بودی دیگر راهت به گذشته نیافتد.اما در دلم موقع برگشتن به خانه،در خانه وقت خواب و در خواب، وقت دندان قروچه این جمله بارها و بارها در من مرور شد. "امروز صاحب یک بستنی بی آن که کسی بداند بستنی را نصفه کاره ول کرد و رفت و بستنی ماند تا آب شد". هفته اي دو يا سه بار محراب مسجد بيمارستان شسته مي شود. زيباترين وقت،عصري است كه از مقابل اين مسجد مي گذري و مشتي انسان به ته خط رسيده را مي بيني كه دو زانو يا چهار زانو در گوشه كنار محراب نشسته اند و هر يك در دنياي خود مشغول نجواي نامفهومي است. ديگر ياد گرفته ايم چه كار كنيم.بعضي هايشان را از حلقه ياسين رد مي كنيم.براي بعضي ها نماز امام جعفر صادق (ع) مي خوانيم و براي بقيه نماز امام زمان. اين كار را قبلا هم در موسسه بهنام مي كرديم. بيشترشان جوانند و روزي چند ساعت را به جاي آن كه پشت ميز و نيمكت هاي مدرسه يا دانشگاه و محيط كار بنشينند در اتاق هاي ايزوله سر مي كنند.بيشترشان مو ندارند و به جاي آن ايمان كه آدم تنش از محكمي آن مي لرزد. مشتي تشخيص به كانسر و تجويز به شيمي درماني كه ديگر فرصتي براي تجربه كردن هيچ چيز ندارند و به جايش آدم هاي پشت ميله هاي بيمارستان چه خوب اين كمبود را با اعمالشان جبران كرده اند. اشکال از منه که رقیقم و شما که بیش از اندازه قصی هستین تقصیری ندارین. ۱.انتظار داشتم خبرنگاراي حوادث و صاحب وبلاگ درباره اعدام دختركي كه قرباني يك بازي سياسي شد بيشتر بنويسند. 2.بعضي وقت ها به اين خبرنگار امريكايي ايراني ژاپني فكر مي كنم و از شباهتش يك جورايي با زهرا كاظمي پشتم مي لرزد. 3.چقدر نمايشگاه كتاب شلوغه. 4.ناشر عزيز من امسال سعي كرده بهترين كتاب ها رو در غرفه اش به فروشه.كتاب هاي خيلي خوب. 5 .چراغ هاي رابطه روشن است. 6.گروه ايگل خودشونم مي دونند هتل كاليفرنيا چه نوستالوژي داره؟ 7. حتم بدون كه ثروت بهتر از علمه. 8.يك نقاشي بزرگ كشيدم و استاد به جاي تشويق يك بوم بزرگ تر بهم هديه داد. 9. از اين كه فصل سرما تموم شده خوشحالم. 10. از اين كه به ملاقاتش رفتم و برايش قهوه درست كردم حال عجيبي دارم. 11. ايمان داشته باش كه توي هر شري يك خيري نهفته است. 12. هيچ چيزي زيباتر از توكل كردن توي اين دنيا نيست.بيا توكل كنيم.تا حالا كه كارامون درست شده از اين به بعدشم بشه. كدامین پل در كجای جهان شكسته است كه هیچ كس به خانه اش نمی رسد؟؟ خب راستش قضيه آشنايي منو و "ديكسون" (من بهش مي گم دانگولي) به سه چهارسال پيش بر ميگرده. اون موقع خواهرم براي تولدش،ديكسون را از يكي دوستاش كادو گرفته بود. اما از پس نگهداري ديكسون بر نيامد.براي همين من حضانت اونو به عهده گرفتم و تا امروز چهارساله يك كفيل درست درمونم. "ديكسون" اولش يك خودكار بود.اما اونم مثل خيلي از آدم ها با ماهيت و شخصيتش مشكل داشت و خودكار بودن را دوست نداشت. اون تقريبا تموم ماهيت هاي دنيا را امتحان كرد و دست آخر تصميم گرفت آدم باشه. ديكسون يكي از جزء هاي لاينفك زندگي منه.با اون همه جا مي روم و با من هر جايي كه برم مي ياد.حتي تمام مسافرت ها. قبلانا خبرنگارا توي جمع خيلي مسخره اش مي كردند و ديكسون از اين كه دست مي انداختنش حسابي دلخور مي شد.اما بعد از مدتي فهميد زندگي شوخي تر از اين حرفاست و كنفرانس هاي مطبوعاتي خشك تر و خسته كننده تر از اونيه كه فكر مي كرده. پس تصميم گرفت ته جامدادي دراز بكشه و با چشماي كاملا باز به دنيا خيره بمونه. ديكسون مثل زن ها عاشق آينه است و دوست داره هميشه جلوي يك آينه بنشيند و وجوه افتراق فراواني با آدم هايي كه مي شناسم داره. كم حرف ميزنه و خوب گوش مي كنه.اهل دروغ و شماتت نيست.مثل خرس مستر بين،شب ها موقع مطالعه عينك مي زنه تا بتونه بهتر بخونه. بيشتر از اين كه با ديگران دمخور باشه با خودش همنشينه و اين كارو سخت مي كنه. دروغ نميگه.خيانت نمي كنه.غصه نمي خوره و از همه مهم تر مثل خود من آرزوهاي طلايي نداره. اون اين رو فهميده كه ايستادگي در كوران حوادث،به شخصيتش،شكل زيباتري مي دهد. فهميده كه حرف از شرافت و وجدان زدن امروز،بزرگ ترين شوخي دنياست. فهميده كه آدم ها همه اشون تاريخ مصرف دارند و وقتي زمان انقضاشون ميرسه بايد بي حرف،گورشون را گم كنند و از زندگي ديگران بروند بيرون. اون اخيرا به نتايج جالبي رسيده و مدام از ما مي پرسه كه چي بشود؟ گذشت كنم كه چي بشوم؟ دل كسي رو نشكنم كه چي بشوم؟ دوست بدارم كه چي بشود؟ وقتي پشت پا زدن به تعهدات قلبي و عرفي و شرعي و بي وجداني توي دنياي امروز پاداش مي گيره،آدم باشم كه چي بشود؟ اون اين اواخر تقريبا گاو بودن،گربه بودن،كلاغ بودن،روباه بودن،كفتار بودن و خوك بودن را امتحان كرده. اون اخيرا تصميم گرفته همون خودكار جامد و صامت باشه و ما چون استدلال قانع كننده اي براي سوالاتش نداريم، در سكوت، اين تغيير ماهيت غمناك را نظاره مي كنيم.فقط. 1. از اين كه اكران "بيست" داره تموم مي شود،پاك دلخورم و هر چي مي خوام زودتر عصرها تموم كنم بلكه بتونم برم فيلم رو ببينم نمي شود. 2.با وجود احترامي كه براي اعضاي فيس بوك قائلم و دوستان لطف دارند و با فرستادن ايميل،اصرار به حضور من در اين منطقه دارند،علاقه اي به اين عضويت ندارم. 3.تازگي ها يك كفتر، گاه و بيگاه روي چراغ بالكن اتاقم مي شيند و قو قو مي كنه و من اومدنش را همون گاه و بيگاه به فال نيك مي گيرم.انگار زندگي من امسال با كفترها گره خورده. 4.اخيرا كتاب "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" كالوينو را گذاشتم زمين.حوصله ام نمي كشه تا آخرش بخونم. ۵. دلمشغولي هاي تازه اي پيدا كردم و به اون ها دلم خوشه. ۶.منتظرم دل و عقلم دست از جنگيدن با هم بردارند تا بتونم يك تصميم خوب بگيرم و ديگران را از انتظار باشه اين هفته و ايشالا ماه بعد دربيارم. ۷.خوشبينم كه بتونم به مسافرت طولاني ام برم.هرچه زودتر .هر چند هنوز كاري نكردم. ۸. دارم آشپزي ياد مي گيرم و از همه بهتر،نيمرو رو خيلي خوب درست مي كنم. اما انصافا زن خونه نيستم. ۹.مدتيه هواي باروني ديگه اذيتم نمي كنه.با بارون حال مي كنم و مي ذارم خيس خيسم كنه و از زير چتر آقاي ب.ت فرار مي كنم و اون مبهوت نگام مي كنه. ۱۰.اميد دارم تا پدرام رضايي زاده از شر پاپوشي كه برايش دوخته شده خلاص بشود تا بتونه داستان هاي قشنگ تري بنويسد. ۱۱. از اين كه همه چيز رو دستكاري كردم يك جورايي خوشحالم. ۱۲.شكر مي كنم كه سعادتمند شدم.بالاخره. بيزارم از نامت به لب آوردنم من پ.ن:آسوده بخواب كه ما رفتيم. خودم منو ياد روزي مي اندازه كه توي موقعيت حسي وخيمي بودم.قرار بود بريم لاويج.با تور و من خيلي ذوق داشتم.دو تا دستش را محكم چسبيده بودم و همون طوري كه بلند بلند مثل مادر مرده ها گريه مي كردم،فرياد مي زدم منو ببر آويج!! نكنه نريم! و يكي زمزمه مي كرد: آويج نه لاويج! خودم منو ياد روزي مي اندازه كه به اندازه تمام آدم هاي كره زمين،حقير شده بودم و از خاطرات سربازي تمام مردهاي دنيا بيزار بودم. خودم منو ياد دو سال پيش خودم مي اندازه.فكر مي كردم يك ديوار دارم.يك ديوار محكم كه روز به روز هم بيشتر قد مي كشه و بزرگ مي شود.چه مي دونستم همين ديوار،خراب مي شود روي سرم. مي خواي بگي گذشت! آره ولي به چه قيمتي؟ مي خواي نصحيتم كني كه دو سوم باقي مونده عمرمو حال كنم.برم شاپينگ يا مانيكور كنم يا بيام توي فيس بوك و نود ونه تا مرد گردن كلفت را اد كنم و مخ همديگر رو به لجن بكشيم؟ تمايلي ندارم. مي خواي بگي حق اين دست هاي اين قدر خالي بود كه بهشون تف بيفته؟چيزي براي گفتن ندارم. مي خواي بگي تو مثلا سر عمر آدم تحصيل كرده اين مملكتي بايد خودتو عوض كني؟حس هيچيو ندارم. مي خواي بگي تو اولين زني نبودي كه اين جوري شدي و اون جوري؟دلم نمي خواد جواب اين قياس احمقانه ات را بدم. مي خواي بگي فراموشي بر هر درد بي درمان،رفع كوتي است؟اعتقادي به اين اراجيف ندارم. مي خواي بگي تو تموم شادي هاي دنيا رو بوسيدي و گذاشتي كنار؟ اصراري ندارم بهت دروغ بگم. رويم را اون طرف مي كنم و آهسته مي گم: جزئي از زندگي منه.چي فكر كردي! حتي اگه يك جزء بد بد بد هم باشه بازم محكومي كه تا آخر عمر توي تار و پود وجودت، مثل نوزادي كه هيچ وقت به دنيا نمي ياد،با خودت حملش كني. زمان تو رو سزارين مي كنه به موقع.يا شايدم مرده به دنياش بياري. بلند مي شم.دستامو مي ذارم روي شكمم و فرياد ميزنم .انعكاس مبهمي نصيبم مي شود.وقتي مي شينم شكمم از درد منقبض مي شود.از ناراحتي پشت دستمو گاز مي گيرم و اشك مي ريزم. مي گم كسي حق نداره جزء هاي زندگي منو ازم بگيره.يك چيزي توي من شكسته.يك چيزي توي اون ته تهاي من به لجن كشيده شده،يك چيزي توي من گسسته. بهم نگو كه مي فهمي رنجم چيه! هيچي نگو. ميريم يك شهر ساحلي كه چند مدتي رنگ بارون رو نبنيم و آسمون بهمون اخم نكنه. ميريم يك شهر ساحلي در مكاني زير آفتاب كه ابرهاي پنبه اي سفيد را بهم نشون بديم و هي بگيم شكل اسب شده،شكل گوزن شده.شكل ماهي يا... ميريم يك شهر ساحلي كه روزها،بلم هاي مه گرفته را از توي ساحل نگاه كنيم و شب ها صداي سوت كشتي ها عاشق ترمون كنه.اصلا همين كه چند روز داريم ميريم خوبه.رفتن خوبه.هميشه خوب بوده. مي گه نيك انديش باش دختر جون.از اين خطابش خوشم مياد.دلم مي خواد خودمو توي يك آينه بزرگ ببينم. مي گم ارديبهشت امسال،ياد ارديبهشت پارسال مي اندازتم.مي گم ارديبهشت امسال،بوي يك سبد گلايل صورتي مي دهد و من چقدر از گلايل صورتي بدم مي ياد. مي گم ارديبهشت امسال،برخلاف ارديبهشت پارسال بوي هر گلي هم كه نده،بوي آرامش مي دهد.يا بوي عزت نفس و خويشتن داري.دلم مي خواد بخوابم. مي گم حالا حساسيتام بيشتر شده و منم مثل الهام فكر مي كنم خونم روي زمين مونده.ببين چه بي تقاص!! مي گم از پست هاي سال پيشم چقدر متنفرم.كاشكي يك روز پاكشون كنم.مي گم از اشتباهات گذشته چقدر پشيمونم.كاشكي يك روز خاكشون كنم. مي گم هر چي ديگران كردند،تاوانشو من پس دادم.ببين چه ناجور!! آقاي ب.ت از پشت روزنامه اي كه دستشه،سكوت مي كنه و اين پاشو روي اون پاش مي اندازه. پايين آوردن روزنامه را از جلوي صورتش،طول مي دهد تا من صورت خيسش رو نبينم. پرده هاي باردار اتاق نشيمن،از فكراي بد فارغ مي شوند.يكي صداي گريه نوزاد رو هم در مياره تا همه بدونند بچه سالمه.نمي دونم من بايد مژدگوني بدم يا آقاي ب.ت!! حالا كه پيدات كردم،ديگه دنبال چي بگردم!! مگه سال ها همينو نمي خواستم؟!! مگه توي تموم شب هاي تنهايي ام و زجر لحظه به لحظه،اومدنت رو آرزو نمي كردم؟!!! حالا كه پيدات كردم،ديگه سر جام نشستم.تقلا نمي كنم.پا به زمين نمي كوبم،حرف هاي آنهايي كه شادي ام را دوست نداشتند ناراحتم نمي كنه.اصراري به اثبات هيچ چيز ندارم. همين كه هستي خوبه.بودنت همين قدر خوبه.همين كه هنوز زنده م خوبه.همين كه يادم نرفته بخندم خوبه. همين كه با گذشته نامحرم شدم خوبه.همين كه هستي خيلي خوبه.ديگه اصراري به اثبات حقيقت ندارم. مهم اينه تو اينجايي.هر دو با هم كار مي كنيم و همه چيزهايي كه ويرونش كرده بودند را دوباره مي سازيم.باقي اش رو هم زمان حل مي كنه. پ.ن: سهم من اين است، سهم من اين است. سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من گردش خونالودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دست هايت را دوست مي دارم آرزو داشتم،به جاي اين كه يك روزنامه نگار بودم،يك چاقو كش حرفه اي مي شدم.آن وقت ديگر اين چاقوي براق قهوه اي ضامن دار كه از پيرمرد دوره گردي خريدمش و ديدنش گاه و بيگاه، هم صنفانم را به خنده مي اندازد و موجب انبساط خاطر عصرهاي كسل روزنامه مي شود،به كاري مي آمد. مثلا با آن قلب تمام پسرهايي كه بر سر هر بلوار و پارك،بازوي دختركي را مي فشارند،سوراخ مي كردم. يا دست هاي بي وضويي كه رياكارانه بر روي قرآن قرار مي گرفتند را از بيخ مي بريدم. يا سينه هايي كه گردنبندهاي چرمي مخصوص دعاي مفاتيح الجنان را به يدك مي كشيدند را تا پايين لوزه المعده چاك مي دادم. و آخر شب كه با دست هاي آلوده،به مانند زن خطا كاري در پناه تاريكي كوچه به خانه برمي گشتم،آويز مشكي ونيكاد خودرويي را كه روزي به دست خود خريده بودم،با چاقويم مي بريدم و به جوي آب مي انداختم تا هر دو باور كنيم حضور آن ونيكاد در چنين خودرويي،چقدر بي مسما ،متناقض و فريبنده است. بعد التحرير: به احترام بودنتان و در سكوت،فقط صداي پاهايتان كه به "سهم من" مي آييد را مي شمرم و كامنت دوني را مسدود مي كنم.دليلش بماند براي دل خودم.باقي بقايتان.

| Design By : Night Skin |

