تبليغاتX
سهم من




















سهم من

فکر کن دو روز اول تمام می شود و دو روز آخر و دو روز اوسط نیز به همین ترتیب.

فکر کن سه سال و چهارسال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر از سایه بهت زده من بگریزی و در پس کوچه ها، صدای قهقهه تمسخر آمیزت طنین بیندازد.

فکر کن سه سال و چهارسال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر،حقیقت و ناخود آگاهت را پیچ دهی و تمام مسیرهای راست را به دوربرگردان نامعلومی منحرف کنی.

بعد از این که در آن گودال حفر شده در انتهای خیابان خیسی خواباندنت و صدای پرسش و پاسخ ها بلکه ده بار در گوشت کشیده شد،با سایه بهت زده من چه می کنی؟!!

فکر کن سه سال و چهار سال و پنج سال و ده سال که هیچ،تمام عمر مرا به تمام هیچ هایی که کاشته ای واگذاری و سوالم را بی پاسخ بگذاری،بر پرسش نامه او چه جوابی خواهی نوشت؟!

حتی اگر من، مدت ها پیش از تو مرده باشم.

نوشته شده در 88/03/29ساعت 15:4 توسط آزاده |

جلوی مغازه بستنی فروشی خوابم می بره.دلم بستنی می خواد و نمی خواد.دلم هوس فالوده کرده و نکرده.

دراز می شوم و چشمامو می بندم.می خوام یک امشب بهت دروغ بگم.فایده این همه راستی چی بوده!! درست فکر کن.یک جایی باید منطقی بشویم.هرچند به ازایش بهای خیلی چیزها را پرداختیم و مکافات ها کشیدیم اما می ارزه.

نمی خوام حالا که راه دوری،از چیزی با خبر بشوی.نمی خوام بدونی این روزها توی آسمون،ابرها شدن اره ماهی و ستاره ها رو می خورن.

نمی خوام بدونی این روزها رنگ هیچ روزی نیست و تمامش پر از لیوان های چای پر رنگه که دانه های شفاف نبات رویش بی خیال شنا می کنند.

نمی خوام بدونی نیم کره های مغزم،پر شده از پچ پچ و تردید و زیر جلکی حرف زدن و گوشم به صدای بوق های ممتد حساس شده و ترس تا توی تحتانی ترین لایه های وجودم هم لونه کرده.

نمی خوام بدونی آدرنالین خونم داره میرسه به حداقل و تیترها و خبرها و تحلیل ها و طنزها و کوفت و زهرمارها،آستانه تحملم را به باد فنا داده.

نمی خوام بدونی این جا همه چیز رنگ سیاست به خودش گرفته و هیشکی به حال خودش نیست و آدم ها شدن دو دسته که یا جو می دهند و یا جو می گیرند.

نمی خوام بدونی این روزها دو تا بوق به ازای یک انگشت سبز نشان دادن سر هر چهار راه، مد شده و همه ویرشون گرفته مدت های زیاد،پیاده گز کنند.

نمی خوام بدونی این روزها ما + همه کائنات خط خطی شدیم.هاشور خوردیم.صورتامون چهارخونه شده و همه از هم می ترسیم.

بذار یک امشب بهت دروغ بگم.فایده این همه راستی چی بوده!! فکر کن.یک روزی باید منطقی بشویم.

یک روزی باید باور کنیم که کم آوردیم نگو نه!

شاید برای همین یک عالمه دلیله که وقتی از اون دورها تلفن می کنی تا حالمو بپرسی، صدایم می لرزه و طول می کشه تا بخوام بهت بگم خوبم.

کلمات سرافرازی،تجمع،پیروزی،وطن،آرامش،مجلس،آراء،ازدحام،باتون برقی،بوق آمبولانس ها و آژیر ماشین های پلیس مثل سنگ از پشت ناغافل توی سرم می خورن و وسط اتاق درازم می کنند.

خوشحالم که تو دوری و نمی تونی صورتمو ببینی.خوشحالم که نمی تونی منو توصیه کنی به فرستادن هزار و صد تا یا ودود.

خوشحالم که سرب های این آسمون را استنشاق نمی کنی و پرواز هلی کوپترها به وحشت نمی اندازتت.

شاید واسه همینه که دلم می خواد پای تلفن بهت دروغ بگم و الکی زر بزنم که حالم خوبه. ولی توی دلم هزار بار بگم مرده شوره این جو  رو ببرن.

بعد التحریر: قناری جون بمونه که این روزها،سیاسی شدن یک پز روشنفکری محسوب می شه و مبتلا به همه.من این روزها حتی به اون دو تا یا کریم هایی که زیر سقف دستشویی یک خونه،لونه کردند هم غبطه میخورم.تظاهر نمی دونم.

 

 

نوشته شده در 88/03/28ساعت 0:32 توسط آزاده |

که من رفتم،خداحافظ...
نوشته شده در 88/03/25ساعت 20:25 توسط آزاده |

دیگر کسی به باغ نیندیشید.

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس به هیچ چیز نیندیشید...

 

 

نوشته شده در 88/03/23ساعت 14:27 توسط آزاده |

بعد از تو، ما خانه را رنگ کردیم و تمام تابلوها را از روی دیوار برداشتیم. الا آن تابلو که جفتش را برای تو هم خریده بودم و شعرش را که نمی دانم از کجا حفظ کرده بودم داده بودم خطاط  سر خیابان برایت کشیده بود.

ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی  رفتی بسوز کاین همه آتش سزای تست

 تابلو را از من گرفته بودی و خندیده بودی که: چه تلخ.

حالا این تابلو دیگر دست از سر من بر نمی دارد.حالتش طوری است که انگار به دهن کجی می گوید بخوان و عبرت بگیر بدبخت.بدبخت.بدبخت...

نه می شود به آن عمل کرد و نه می شود دورش انداخت.چنگ می اندازد بیخ گلویم و گیس هایم را می کشد.اما دیگر جیغ نمی زنم.دیگر کیسه اشک هایم هم ته کشیده است.

 یادت هست یک روز قرار شد برای همدیگر شعرهایی که بلد بودیم را بخوانیم؟ تو شعری که خود گفته بودی را زمزمه کردی و بعد نوبت من شد.

 خواستم شعر مورد علاقه  ام را برایت بخوانم که اولین واژه اش با مرگ شروع می شد.من و من کردم.زبانم بند آمد.تلفن از دستم شل شد و میان گردنم افتاد و صدایت در تاریکی نیمه شب آن شب،عرق سردی بر پیشانی ام نشاند که به خنده گفتی: این که همه اش شد مرگ.

ناجور بود.ناجور بود که تو حس های مرا نمی فهمیدی و ناجورتر این که من حتی از نوشتن یا خواندن این کلمات هم می ترسیدم.

بعد از آن اتفاق،من همیشه در خود با خود حرف می زدم.شعر آن تابلو هم مثل تمام  آدم هایی که مرا می شناختند، همه جا با من بود و تمسخرم می کرد

 و این یکی  شعری که هیچ وقت جرات نکردم برایت کامل بخوانمش.شعر مورد علاقه من.

حالا هم بعد از آن اتفاق این شعر با من و در من است.این انگشتر فیروزه شیراز هم  دیگر مرا به باد متلک می گیرد.باید با آن چه کرد!

حالا راحت تر این شعر را با خودم می خوانم.دست کم حالا دیگر می توانم حدس بزنم در نبود من تو خوشبختی.موهایت دست از سفید شدن برداشته است.عجب!

نفس عمیق بکش.تو پیروز شدی و آن که آن گوشه از مدت ها تا حال،تیر رس انگشت های اتهام بود هنوز آن جا ایستاده و فکر می کند.

خاطرات بد از تو زیاد به جا مانده است.آخری اش آن وقت که مرا از خود راندی و به علامت دست گفتی: برو آقا جان.برو.به فکر آینده ات باش.

مرا به کجا حواله دادی تو؟!!

آینده من!! آینده من!! آینده من!! کلاه آی آینده را خیلی وقت است باد برده.ظاهرا تو توی باغ نیستی.

دلم میخواهد بدانم، این روزها چه کسی برای تبریک روز مادر به آن خانه در آن کوچه بن بست می آید؟!!

پ.ن: گوش کن خوشبخت.حالا دیگر برای همه چیز دیر است.پس گوش کن که شعر امروز من چقدر برای تو با مسماست و لبخند بزن.

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید!

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد

افسوس!کاشکی می دیدم

من به خود می گویم چه کسی باور کرد ،جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو میرفتم،تنها،تنها،تنها

و صبوری مرا کوه تحسین می کرد...

  

(شعر از مجموعه آبی،خاکستری،سیاه. زنده یاد حمید مصدق)

 

نوشته شده در 88/03/21ساعت 16:26 توسط آزاده |

آشنایی با تو انگیزه های مرده ام را برانگیخت و ایمانت حسادتم را.

می خندی.می گویی حسادت نیست،می گویم هست.حسادت است.غبطه است.افسوس است.

 ایمان تو زیرخاکی و دیرینه است و مال من همچون ریسمان پوسیده ای مبهوت و مردد،تلوتلو خوران درون یک چاه.چطور این همه فرق!! چرا این قدر تفاوت!! نمی فهمم.

 شاید هم رسم روزگار همین است.همیشه من را در کنار نیم من قرار می دهد.ظالم را در کنار مظلوم.ابر را در کنار آفتاب.سبزی را در کنار زردی و من را در کنار...

 کاش تمام روزهای آدمی چهارشنبه بود و به پاشیدن دانه های گندم بر لانه کبوترها می گذشت. مثل تمام چهارشنبه های پیشین.

 لابد تو همان طور که رانندگی می کردی، با صدای محکم می خواندی "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت"

و من که اشکم توی آستینم بود،بغض می کردم و از آینه ماشین به جمله "اجسام از آنچه شما فکر می کنید به شما نزدیک ترند" زل می زدم.

 وقتی پرده های اتاق باردار می شوند و آسمان قرمبه،قاب عکست را دمر می کند یا شعارها و همهمه های خیابان،سهم ما را فریاد می زنند،دلم می خواهد دراز بکشم و چشم هایم را ببندم و بغ بغوی کبوترها از پس سرم غیژ بکشد و  صدای دف و آواز تو فضای خشک حالایمان را بشکند:

 ای مه جان فزای من،سیر نمی شوم ز تو

جور مکن،جفا مکن،نیست جفا سزای من

نوشته شده در 88/03/20ساعت 19:37 توسط آزاده |

وقتی شونه ات را تکون می دهم تا از توی محاق ابر و سه گوش پنجره اتاق،ماه را نشونت بدهم چه حسی داری؟!

یاد اون روزی افتادم که با بهت زل زدی به خط های عمیق کف دستم و ساکت موندی. انتظار داشتم تو هم بگی عجب خط هایی.تا به حال چنین دستی با این خط های باز ندیده بودم.معنی اش چیه؟

اما به جایش سکوتی کردی که تا فیها خالدون وجودم به رعشه افتاد.اما زرنگ بودما.هر چقدر خواستی گریه اتو قایم کنی اشکاتو دیدم.خودم اینکاره ام آخه.

گفتی "زندگیت ورق می خوره".زل زدم به خط های لایتناهی کف دستم و قوز کردم.ترسیدم چیزی بگم و گریه ام بگیره.به خودم نهیب زدم کم نیار دختر،کم نیار.

ترسیدم بگم چی با من من شده.ترسیدم بگم این زخم ها دیگه واسه من خاطره شده.ترسیدم از دست بدمت.به خودم تشر زدم محکم باش زن.محکم باش.

ترسیدم بهت بگم چی با من من شد و من یک عالمه از روزهایی که مستحقش نبودم مثل جنازه ای که تمام صورتش داخل آب است، از پشت روی آب شناور موندم.

هنوزم بهت نمی گم و خاموش می مونم و فقط با تکون دادن شونه ات،تو رو متوجه حضور ماه توی محاق ابرها می کنم.هنوزم بهت نمی گم می شود معجزه توی قرن ما هم اتفاق بیافته.

هنوزم بهت نمی گم کف بینی ات درست از آب درآمده و پیشگویی ات خورده به هدف.

اما نه! نوشتن کجا و گفتن کجا.نوشتن بهتره.همیشه بوده.

خوشم میاد ساکت بشم و تو زنگ موبایلم را با سوت بزنی و منو توصیه کنی به خوندن هزار و صد بار یا ودود و تو جواب گریه هام زیر لب بگی (الله مع الصابرین،الله یحب الصابرین)

یا یکی از غزل های شمس را توی اتاق با صدای بلند زمزمه کنی و من نترسم که بی تو تنها می مونم.

 

نوشته شده در 88/03/19ساعت 1:18 توسط آزاده |

از کنار باغچه همسایه که رد می شدیم از این بلاتکلیفی اجتماعی،از این برزخ،از این سر و ته آویزون بودن اشکم سرازیر شد.کم نیاوردی و کنار گوشم تشر زدی اندکی صبر سحر نزدیک است.

 

دهانت بوی "یا ودود" می داد.نگاهت کردم که بی آن که نگاهم کنی گفتی توصیه می شوی هزار و صد بار یا ودود با یک کیسه گندم نذر امامزاده صالح.

 

شب وقتی چشمم از بیخوابی سه صبح پر شده بود و دهانم بوی یا ودودهای تو رو می داد،خواب دیدم جنگ شده و من تو رو گم کردم.خانواده امو گم کردم.اتاقمو گم کردم.کیف پولمو گم کردم.کارت ورود و خروج روزنامه رو گم کردم.

 

خواب دیدم جنگ شده و به جای غذا به همه پفک نمکی توزیع می کنند و مردها با زیر شلواری های بیریخت سر هر محل،ستاد تشکیل دادند.

 

خواب دیدم جنگ شده و من یک جایی تنهایی بی تو توی کویرهای مهریز گیر کردم.گره روسری ام کج شده و باد حیثیتم را به شوخی گرفته.

 

خواب دیدم جنگ شده و من حامله م.اما هیشکی نمی دونه باید از چه راهی برگردیم خونه هامون.هیشکی نمی دونه کلاه آی آرزو کجا گم شده.

 

خواب دیدم سفره عقد به هم خورده و یک خودی، با پوتین خنچه ها را له می کنه و به صورت گریان من می خنده.

 

خواب دیدم من و تو کارمون رو از دست دادیم به جرم این که هیچ رنگی را دوست نداشتیم.خواب دیدم هیشکی منتظر اومدن هیچ بچه ای نیست و بچه ها از وسط راه نیامده برمی گردند موطن اصلی اشون.

 

خواب دیدم تا قد قامت صلات،نماز یادم رفته.مفاتیحم را گم کردم و قرآن جیبی ام زیر دست و پا کوبیده شده.خواب دیدم من و تو دیگه من و تو نیستیم.چشم در برابر چشمیم که سر پفک نمکی حاضریم با کمال میل، از روی جنازه همدیگه رد بشویم.

 

خواب دیدم انگشت شهادت تو رو بریدند و خونش شتک زد توی صورتم.من جیغ زدم و لرزیدم.خواب دیدم استمپ های آبی عزیز شده بودند و به انگشت های شهادتمون دهن کجی می کردند.

 

خواب دیدم دیگه کسی به کسی اس ام اس نمی زنه.همه کلمه های سبز و قرمز و نارنجی و سیاه رو می کوبیم توی کله همدیگه.

 

و کلاه آرزو افتاده زیر میز ناهارخوری و  مورچه ای هم که از اون طرف ها رد می شود، توی این خر تو خری،حافظه تاریخی را می خورد.

 

بعد التحریر: و آن دریچه آن وهم سبز رنگ که با دلم گذر داشت

همیشه می گفت،نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی،تو فرو رفتی!

نوشته شده در 88/03/15ساعت 19:30 توسط آزاده |

تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم...
نوشته شده در 88/03/13ساعت 12:43 توسط آزاده |

بهش می گم ببین یک حبی،قرصی چیزی سراغ نداری که مثل سپید برفی خوابمون کنه،تیر پاشیم ببینیم تکلیف همه یکسره شده؟

 

می گم ببین،بریم عادل، پارچه بخریم؟بگو چه رنگی! یک جور سبز که رنگش توی قوطی هیچ دولتمردی پیدا نمی شه و فقط و فقط مخصوص خودمون باشه و خودمون کشفش کرده باشیم.

 

می گم کاش این روزها،عاشورای حسینی بود.سینه می زدیم،گل می مالیدیم سرهامون و پابرهنه می شدیم و سر هر سقاخونه ای توی بازار و کوچه عودلاجان با چشمای خیس همدیگر رو دعا می کردیم و توی باب همایون،قیمه می خوردیم.

 

اما این بیلبوردها و بنرهای انتخاباتی این جوری غمگینمون نمی کرد.

 

می گم کاش به قول علی حاتمی،هنوز توی قاب بچگی امون بودیم.یادمون می رفت که چرا موهای نرم و خرمایی امون بیشتر از این رشد نمی کنه.

 

محل نمی گذاشتیم که چی می خواد بشه.نمی فهمیدیم که کی زرنگه و اگه کسی می خواست ازمون استفاده ابزاری کنه،با دهان بی دندون بهش می خندیدیم.

 

بلد نبودیم تا دو بیشتر بشمریم.کسی آرمان ها و آرزوها و کاشکی هامونو به باد سخره نمی گرفت و هیشکی نبود به ما تزریق کنه چی بده و چی خوب.

 

می گم کاش هنوز توی قاب بچگی امون بودیم.نفهم بودیم.خام بودیم.بچه بودیم.نادون و سر به هوا بودیم.

 

عوضش بابا با حقوق آخر ماهش ما رو می برد "خزر شهر" یا "پل خواب" و یک قسمت آب رو سنگ چین می کرد که توی همون محدوده سر و تنی به آب بزنیم.

 

کاش مدینه فاضله امون،یک آرمانشهر هپل هپو بود در حاشیه یک جاده کویری.بی رهبر و همدرس و راهنما و قافله سالار.

 

سر کرت های آب با همدیگه مرافعه می کردیم و با بیل سر همو چاک می دادیم و برامون مهم نبود دختر به ده بالایی بدیم یا پسر از ده پایینی بگیریم و مسافرانی که هرزگاهی از کنار این حاشیه عبور می کردند

 تا مثلا به سمنان،گرمسار،سرخه،مرد آباد،ایوانکی،دامغان،قم،شاهرود و هزار جای دیگه سر ریز کنند،ما رو می دیدند که بی خیال توی این حاشیه ولیم و دنبال ببی های سفید می دویم یا روی قابلمه های بزرگ را با پارچه می پوشونیم تا ماست هایی که زدیم خراب نشود.

 

رنگ های شاد لباسمون به وجد می آوردشون و از دیدن لب های پر از لبخند بلاهت آمیزمون شوکه می شدند و از پشت شیشه ماشین های کولر دارشون ما را به هم نشون می دادند.

 

مایی که توی این آرمانشهر نه دنبال کشف حقیقت بودیم،نه آمالی را می جستیم.نه می خواستیم سبز باشیم و نه آبی و نه قرمز.

 

فقط می خواستیم رنگ خودمون باشیم.یک مختصات توی دفترهای چهل برگمون بکشیم.

یک ستاره دنباله دار توی آسمون هفتم رسم کنیم و اسمشو بذاریم سه نقطه و هر کسی هر وقت هر جا که دلش خواست این سه نقطه را با محتویات اون ته تهای قلبش پر کنه.

 

 

نوشته شده در 88/03/10ساعت 11:3 توسط آزاده |

داخل مغازه خنك است و گرد و خاك كولر، بوي تابستون مي دهد.دور تا دور مغازه پر از لباس هاي با سايز اسمال است و آدم نمي دونم چرا يك جور غريبي از ديدنشون به وجد مياد.

بي هدف لباس هاي رنگي را ورق مي زنم و از ليمويي ها و صورتي هايش بيشتر خوشم مي ياد.

 داغي دستاش روي دستامه.هول مي شوم.برمي گردم و نگاش مي كنم.مثل بچه اي كه مشغول امتحان دادن باشه بلوزي كه يقه اش دو تا دگمه خورده رو از رگال بيرون ميارم.مي گم: اين خوبه؟

 بلوز را از دستم مي گيره و سر جايش مي ذاره و لبخند مي زنه. بهم ياد مي دهد سايز بلوزها و پيشبندهاي كوچولو رو از سمت چپ بخونم.آروم كنار گوشم مي گه ببين ما سايز شيش تا نه ماه رو مي خوايم.

 بعد از بلوز و پيشبند نوبت جوراب هاست و بعدشم شلوارهاي كوچولو و يك جور شرت هايي كه پنپرز رو جمع نگه مي داره.

 برانگيختگي امو كه مي بينه مي گه قبول دارم.تجربه هاي زندگي مرحله به مرحله عوض مي شود.

مي خوام بگم مثل پلي استي شين ولي مي گه مثل مقاطع درسي.سكوت مي كنم و گوش مي دهم.

 مي دونم بعد از اين جا، نوبت خريدن پستونك و شيشه شيره و لابد سر زدن به دكتر و رزرو بيمارستان مهراد.

از مغازه كه بيرون مي يايم كلي سلفيديم و هنوز كلي لباس هاي بامزه و قشنگ مونده كه نخريديم.دستش رو مي ذاره روي صورتم.

مي خوام بگم چقدر دستات داغه اما اون توي چشمام زل ميزنه و مي گه: صورتت خيلي قرمز شده.حالت خوبه؟!!

پ.ن: در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع

نوشته شده در 88/03/06ساعت 12:15 توسط آزاده |

نصفه شب که غلت می زنم و با اسلیپ لس،دست و پنجه نرم می کنم خیلی بیخودی یاد این دیالوگ یک فیلم قدیمی می افتم: من خر توی الاغ رو دوست داشتم.

بعد التحریر: در فضای پر هیاهوی مطبوعات و تب انتخابات،از تیترها و خبرهای روزنامه ها ملولم و آرامشم آرزوست.

نوشته شده در 88/03/05ساعت 10:55 توسط آزاده |

من رقص اين بادبادك هاي رنگي را توي پارك پرديسان دوست دارم.بادبادك ها با هر تلو تلويي كه توي آسمون مي خورند دلم هري مي ريزه پايين.

به شرط اين كه صداي نكره راننده،نوستالوژي امو زخم نكنه كه خانوم از شيخ فضل الله برم؟

نوشته شده در 88/03/03ساعت 20:46 توسط آزاده |

پشت سرم مي ايستي.ديگر به ديدن هاي گاه و بيگاهت عادت كرده ام.

ديگر مي دانم هر وقت كه بخواهي مي تواني آن كتاب هاي زرد رنگ را روي ميز آشپزخانه دمر كني و در گوشه كنار خانه كوچك،پيدايم كني.

پشت سرم مي ايستي.موهايم خيس خيس است و از نوك بيني ام آب مي چكد.

بي اختيار از ديدنت دست و پايم را مثل دختر مدرسه اي ها گم مي كنم.چه بي خبر به من سر مي زني هميشه تو؟

چيزي در مشتت پنهان است.راستي تو هم شنيده اي قلب هر كسي به اندازه مشت بسته اش است؟

 و تو خود اشل قلبت را بهتر از هر كس ديگري مي داني.با چشمان دو دو زده از توي آينه گردن مي كشم.

مشتت كه آرام آرام باز مي شود،برق انگشتر كوچكي را مي بينم كه از پشت پرده هاي موازي اشك نمي توانم درست تشخيص دهم اندازه كدام انگشت است!

نوشته شده در 88/03/02ساعت 23:6 توسط آزاده |


Design By : Night Skin