سهم من
اما نمی تونی بهم تزریق کنی که عدالت وجود داره.نمی تونی زورم کنی،روزایی که ازش قهرم براش دو رکعت نماز بخونم.نمی تونی مجبورم کنی هزار و صد مرتبه یا ودود بخونم برای دوست و دشمن. من اون روز، توی اون جمعی که به سمت شرف لاالاهه الاالله می رفتند، یک عالمه آدم هایی را دیدم که دماغاشون از گریه قرمز و گنده شده بود و چشماشون باز نمی شد از بس که پف داشت. بیشترشون آدمایی بودن که روزگاری می شناختمشون.بدجنس و فاسد و حسود که در دو به هم زنی و پاچه خواری، می بایست اسم خودشون رو توی گینس ثبت می کردند. به سمت شرف لاالاهه الاالله می رفتند در حالی که دنیا وارونه بود.اونی که از همه بهتر تر بود،اون جا زیر خروارها خاک سرد، افقی شده بود و توی سایه سبز چشماش تمسخر رو می شد دید. این ها گریه می کردند و اشک می ریختند به پهنای صورت با دماغا و چشمای رنگ لبو. تریپ ناراحتی اشون حالمو به هم می زد، وقتی نگاشون می کردم.اغلبشون را می شناختم.زمانی بیمه کاری کارمندا رو قطع می کردند. یا برای گذاشتن دو زار دهشاهی کف دست زیر دستاشون،اون ها رو به خدا می رسوندند. دل می شکستند و فوق تخصص استثمار آدم ها با ماهی شندر غاز حقوق بودند. خنده اشون پر از سی و دو تا دندون زرد و کرم خورده و جلسه و فیش حقوق و تسبیح و جانماز و خودخواهی و اهانت بود. می شناختمشون.قبلا دیده بودمشون و یک جایی که جاده دو طرفه می شد، راهمو ازشون جدا کرده بودم. می تونی امشب پشت میز آشپزخونه،سرنگت را از جعبه کمک های اولیه در بیاری.بهش تقه بزنی و توی رگ دستم تزریق کنی که ایمانم شکل ایمان تو باشه و وقت تزریق که نفست توی لاله گوشم می دود، بگی کفر می گی دختر.کفر میگی. اما نمی تونی وارونگی رو انکار کنی.نمی تونی بگی ظالم همیشه سالم نیست.نمی تونی بگی آدما یک روز یک جا یک وقت، شاید توی همین بزنگاه به سمت شرف لاالاهه الاالله،خودشون رو می کشن که تصفیه خون بشوند. چون اون موقع مجبور می شم ،بهت بگم چهار قدم که از این سمت فاصله بگیرن و زمین های بایر و خاک قاچ خورده زیر آفتاب را از پشت اتوبوس ها دید بزنند و توی ر ستوران،کوبیده رو با نوشابه بدهند پایین،حافظه اشون فرمت می شه. بازم هار می شوند و حق دیگران را تضییع می کنند.بازم پشت میزاشون می شینند و هیشکی رو آدم حساب نمی کنند.بازم قلب می شکنند و حرمت دیگران رو جریحه دار می کنند. نگران غسل و پاکی اشون نباش.بلدن راه به راه دوش بگیرند و از صلاح مصلحت خدا بگن. نگران تصفیه شدنشون هم نباش.میرن تصفیه خون "محمد".بغل بازار صفویه که توی ملاصدرا هم شعبه داره. یا میرن بستنی "چمن" که همه جور آب اناری داره. نمی تونی مجبورم کنی ایمانم شبیه ایمان تو باشه.نمی تونی... آقای تکین مهربون زندگی یک لحظه است مگه نه؟ و توی این لحظه باید خیلی زرنگ باشیم که خاطره خوبی از خودمون باقی بگذاریم.مگه نه؟ نه این که فکر کنی از مرگ و رفتن می ترسم.نه.من همه وحشتم از اینه که آدمای خوب بروند و اون وقت آدم های ناخوب چه بلاهایی که به سر این دنیا نیارند. روحت شاد باشه. پ.ن: همیشه میگی آدمیزاده دیگه.آه و دم.چقدر خوب میگی.چقدر مصداق داره.چقدر... عاشق اینم که شب ها از حد فاصله پنجره اتاق،یک هواپیما رد بشه و من از دیدن چراغاش خوشم بیاد و خیال ببافم و اگه کسی توی اتاق نباشه برایش دست تکون بدم و مشنگی کنم. اما می دونم امشب دیگه لب پنجره وانمی ایستم.هر چقدرم صدای جیرجیرک ها با کولر همسایه بغلی وسوسه ام کنه.امشب دیگه آسمون رو نگاه نمی کنم.هر چقدر ماه تو محاق باشه و با اون ستاره کمرنگ لاس بزنه. همین سر ظهری بود که چند تا فرشته بین زمین و آسمون خوابشون برد.انگار نه انگار که دستای ارمنی ها دراز شده بود تا یک عالمه مدال رو بیندازه گردنشون. انگار نه انگار این ها همون هایی بودند که توی خیابون انقلاب،جلوی کتابفروشی ایران،بهم تنه می زدیم و این قدر درگیر بودیم که حتی برنمی گشتیم بگیم ببخشید. انگار نه انگار این ها همون هایی بودند که مثل ماها،عاشق شدن و خاطره داشتن و گریه کردن و خندیدن و راه رفتن و دوش گرفتن و اداره رفتن و برگشتن و از توی ماشیناشون،نگاهشون چند ثانیه ای روی سرنشین ماشین بغلی مونده. حالا پودر شدن.شرط می بندم اگه بهترین بازپرس جنایی رو هم بیاریم، نمی تونه از میون این همه بافت انسانی،کلاه آی آرزوهاشونو پیدا کنه. لعنت به تمام توپولوف های قدیمی که قطعات یدکی اشون یافت نمیشه.یاد حرف فرزان دلجو می افتم که یکشب توی یکی از این کانال های سیاسی، یقه اش را جر میداد که مایکل جکسون مرد.مصدق مرد.چرچیل مرد.اوناسیس رفت.راکفلر مرد.ما چه امونه؟!! دیالوگ درخشان فیلم "موش" توی سکانس پایانی خیلی رویم تاثیر گذاشت.هم توی جشنواره و هم وقت تنهایی. نمی دونم فیلم ها رو از روی زندگی ها می سازند یا زندگی ها رو از روی فیلم ها. "نگام دیگه باورت نمی کنه.کاش همیشه پشت سرم می موندی" خودخواهی می کنه و جواب همه را می دهد.قهروئه و بفهمی نفهمی منزوی و بد اخلاق. مثل من عکس های قدیمی را خیلی دوست داره و مشکل می تونه از یک دقیقه گذشته اش دل بکنه. تو شکل زحلی.دوری و دیری و پیچیده و پر از معما و تنبل.سبک سفر می کنی و همیشه آدمو دلداری می دهی. جیب هات پر از یا ودوده و برخلاف من،از پیشامدها زود دور می شوی و مثل یک قوش سبکبال خودتو می رسونی مریخ.راستی از موجودات اون جا هیشکی رو تا حالا شکل من دیدی!! امید دارم که لبخند هیچ دختری،جلوی مغازه ساعتچی شل نشود و یخ نبندد و دماغش نسوزه. امید دارم هیچ دختری دوباره،عکس خودشو توی ویترین مغازه نبینه و نفهمه یک روزی سرش آتیش گرفت یا قلبش. امید دارم هیچ بنده ای توی هیچ برهه ای،به خودش اجازه نده امید بنده دیگری را نا امید و نابودکنه. بسیار تند خوی نشیند ز بخت خویش حتی آن چه که برای طرف، اول کتاب به رسم یادگاری می نویسم رو توی کتاب یدک کتابخانه هم درج می کنم.یک بار این کارو با "جدال درخاموشی" شاملو کردم و یک بار دیگه با "خانوم" بهنود و ایضا. دیشب توی حاشیه رمان اشتفن زوایگ به این جمله برخوردم که با مداد توی جلد کتاب نوشته بودم: "من نمی دونم کوره راه های زندگی منو به کجا می کشونه،ولی تا آخرین حد تواناییم به خاطر تو مقاومت خواهم کرد.می ترسم". از واژه کوره راه خنده ام گرفت. فکر کردم کلمه ها زودتر از آن چه فکر کنی به سراغ آدم می آیند و از آدم عبور می کنند. کف سرم مور مور میشه جدیدا تو می دونی دلیلش چیه؟ این اواخر وقتی از دستشویی میام بیرون، صد تا ستاره دور سرم پرواز می کنند.یعنی فشارم افتاده تو دست انداز؟ شب ها خواب می بینم ،یک پلکان عمودی را باید برم پایین و به پله ششم نرسیده پام سر می خوره و سقوط می کنم. دکتر بازی را بذار کنار.اگه بگی هزار و صد بار یا ودود بخون جیغ می زنم. به جایش بهم بگو، آیا آنتی هیستامینی هست که حساسیت آدم هایی مثل منو نسبت به همه چیزهایی که می شناختم کاهش بده یا بلکل فرمتم کنه؟ مگه این همه تلویزیون نشون نمی ده دانشمندان،دست و پای مصنوعی که ساختن هیچ،عصب و رگ و زهرمار مصنوعی هم درست کردن که اعضای بدن بشه مثل اولش؟ خب شاید یک روزی علم این قدر پیشرفت کنه که... دارم غلط زیادی می کنم نه؟پراکنده گویی من به اصرارت برای آپ کردن در. مگه همیشه منتظر این لحظه نبودی تا نفس راحت بکشی.حواله ام بدی یا پوزخند بزنی و شونه بالا بیندازی؟ از کیوسک روزنامه فروشی، وینستون آبی بخری و توی ماشین به بغل دستی ات بگی آخیش.اینم از این.تمومش کردم.بعدی. در هر حال حیفم اومد، توی چنین روزی این جمله خوشایند رو بهت نگم و خوشحال ترت نکنم که نوشدارو بعد از مرگ سهراب. پ.ن: این جا چند روزی آپ نمی شود. بدون حتی یک خط و شکن اضافه.سفید و تمیز و بدون ناخن بود.انگار یکی مجبورش کرده باشه ناخن هایش را از ته بگیره. شاید یک ساعت پهلوی من روی نیمکت نشسته بود و فواره های گردون یک در میون،خیسمون می کردند.اما حرفمون در نمی گرفت.عادت ندارم زیاد حرف بزنم. وقتی خواست از روی نیمکت بلند شود نگاهی بهم انداخت.گفت: خدا از حق خودشم که بگذره،از حق الناس نمی گذره.گفتم که یادت باشه. یادم رفته بود. نپرسیدم چرا این رو به من می گی،نپرسیدم تو از من چی می دونی.هیچی نپرسیدم. فقط سکوت کردم و زل زدم به دستاش که دستک های کیف را محکم چسبیده بود. می دونم تو تنها کسی هستی که وقتی این جریان را برات تعریف می کنم،بهم که نمی خندی هیچ،یادم می اندازی که حق الناس از یاد خدا نمی ره. یادم می اندازی که خدا گاهی بعضی بنده هایش را سر راه آدم قرار می دهد که یک نشونه هایی را حالی آدم بکنند. یادم می اندازی این آدم های بی نشون که شاید فقط یک بار توی این دنیا ببینیشون،انگاری از طرف اوستا کریم،ماموریت دارند روی اعتقادات خاک گرفته ات دست بکشند و گره اشو که شل شده را محکم تر کنند. یادم می اندازی... پ.ن: زندگی کن قناری جون.زندگی کردن خوبه.همین جوری که داری می ری به جلو حرکت کن. رو به جلو رفتن خوبه.همیشه خوب بوده.خوشبختی خوبه.احساس خوشبختی خوبه. حکم آنچه تو فرمایی،لطف آنچه تو اندیشی من از شراکت خوشم می آید و از آن تاس هایی که جفت شش در می آیند و از این حرف که "ریسک و آینده چسبیده اند به هم". و گذشته، حتما می بایست شبیه زنی مثل من بوده باشد.زنی که همیشه خود را در آینه نگاه می کند.در هر آینه ای... حس کردم خالی شدم.بعد حس کردم پر شدم.بعد خالی.دوباره پر.شاید باید این جا می بودی و دستت را می ذاشتی روی سرم تا توازن دوباره برقرار شود. می تونستم چشمامو روی هم بذارم و سکوت کنم.یک سکوت طولانی یا جا شکری روی میز آشپزخونه را از خجالتم جلو و عقب بکشم. خوشحالم که تمام رنج های من بالاخره نتیجه داد. خوشحالم که تو این جایی و با هم می تونیم پوشال های کولر فکسنی را عوض کنیم تا جلوی باد کولر بشینیم و تو بازم از این حرف های دلنشین بزنی. چرا اتوبان شیخ فضل الله غروب ها می شود عینهو کف دست و بوی شمال می ده؟ چرا گربه ها نصفه شب ها یادشون میاد با هم معاشقه و دعوا کنند؟ چرا قشنگ ترین قرآن ها و اذان ها از مصلا پخش می شود؟ چرا نوستالوژی پنجره منو خبرنگارای پر جار و جنجال ورزشی دزدیدند؟ چرا پلیس راهنمایی رانندگی، پس دادن و چک کردن گواهی نامه را این قدر طول می دهد؟ چرا من دیگه هیچ وقت لب به مربای توت فرنگی نزدم؟ چرا من توی ذل آفتاب،عینکم را می ذارم روی موهام و اون قدر به نور خیره می شوم تا اشک از چشام بیاد؟ چرا من دیگه بادبادک بازی توی پارک پردیسان رو دوست ندارم و می ترسم بادبادک هام ناغافل گیر کنند به سیم های بلند خاردار و پاره پوره بشوند؟ چرا من مثل همه،آدم نیستم و هر کی موبایلش را کنارم میذاره روی زانوش و می ره توی بولوتوث تا سکانس پایانی ندا رو ببینه،دهنم خشک می شود و با دماغ تیغ کشیده طوری از جلویش فرار می کنم که طرف فکر می کنه جنون بهم دست داده؟ چرا توصیه ام نمی کنی دوباره شروع کنم به خوندن هزار و صد بار یا ودود؟ چرا ساختمون بیمارستان شریعتی مثل بختک می افته روی تل استار دوازده سگ مصب ؟ چرا تا شیشه شیر "ایلیا " را می دهم دستش، پشت تخت قایم می شود و میگه نه نه نگام نکن.نگام نکن....؟ از در که وارد می شوی بوی دمی بچه، تمام وجودت را قلقلک می دهد و چشمت که می افته به باگزبانی از شیطنت عروسک یک جورهایی جگرت حال میاد. اتاق "ایلیا" بهترین جا برای قایم شدن است.مقنعه ام را برمی دارم و وارد اتاق می شوم . توی آستانه در می شینم و پاهامو دراز می کنم و سرم را تکیه می دهم. برمی گردد و با چشم های آبی سرد نگاهم می کنه و دوباره با بی تفاوتی و کمی کنجکاوی مشغول بازی می شود. اتاق "ایلیا" صورتیه.برعکس اتاق خواب که نیمه تاریکه و نور قرمز و سکر آورش، آدمو اذیت می کنه. اتاق مثل همیشه ریخت و پاشه و تمام وسایل و لباس ها و اسباب بازی ها به اضافه پازل ها و ماشین پلیس ها روی زمین ولو شدند و من یک آن تصور می کنم، الانه که همه محتویات اتاق از دهانش بریزه بیرون. نزدیکم می شیند و به انگشترم نگاه می کنه.حتی اگه هزار سال هم روانشناسی بالینی کودک و کوفت و زهرمار خونده باشم،محاله بتونم حدس بزنم الان داره به چی فکر می کنه. دستم را روی دست های تپلش می ذارم.با کج خیالی نگاهم می کنه و موهای پریشونم را مثلا مرتب میکنه.تازه اون وقته که از هر فرصتی برای بوسیدن دست ها و صورتش استفاده می کنم. سرش را روی پاهام می ذاره و دراز می شود.با این که مثل لاک پشت می مونه و هر آن ممکنه،سرش رو توی لاک خودش کنه، اما ریسک می کنم و موهای بلوطی اش را نوازش می کنم. همون جوری که خوابیده کج کج نگاهم می کنه.سردی چشمانش یک جوری منو در همم می کنه.می دونم اگه مادرم الان اینجا بود تشر می زد: این جوری نگاه نکن مادر.چشمات چپ می شود. اما خودم دلم می خواد دستامو بذارم روی شکمم و بهش بگم "ایلیا" برای بزرگ شدن عجله نکن.دو قدم این ور تر هیچ خبری نیست. و حتی اگه روم بشه دلم می خواد یواشکی نهیب بزنم اگه پشیمونی برت گردوندم تو دلم. و من همان عصری که ترا به جرم عبور از خیابان،به ضرب هر چه و به دست هر که کشتند،این تعبیر را با گوشت و خونم لمس کردم. دلم می خواست دستم را روی پیشانی ات بگذارم و به زار گریه کنم و از آرزوهایت برای خود شال بلندی ببافم.شاید از کلاس زبان برمی گشتی دخترکم. شاید از خانه فلان دوست یا کلاس یا شاید آمده بودی یک رژ صورتی بخری و شاید اندکی به دور از این هیاهو،پسرکی در کوچه بن بستی با کف دست های عرق کرده و چشمان دو دو زده به انتظارت قدم می زد. شرط می بندم می توانستی مثل من هزار بار از دغدغه عاشقی پر و تهی شوی. بره قربانی! آسوده بخواب و به کار این دنیا نیشخند بزن.بگذار تا همه موقع نیشخند،دندان های شیرفامت را ببینند و به خود غره شوند که برای رسیدن به مسند قدرت،به هر قیمت باید هزاران لبخند را از من و تو بدزدند.ما بی لبخند زیبا تریم مگر نه دخترکم؟ دست های ما بی ناخن و خالی،پسندیده تر .صورت هایمان در محاق ترس مهتابی تر .لب هایمان بی این رژهای صورتی،نجیب تر،گناهمان هر چه کمتر ،تاوانمان بیشتر . چشم هایمان،هر چه بارانی تر بهتر.دلمان هر چه ابری تر آسان تر و سهممان هر چه ناچیزتر،جشنواره پسند تر. آرام بخواب دخترک نوجوانم.تو بی داماد،عروس خوشه های اقاقی شدی.آرام به خواب خوش! منزل نو مبارک. پ.ن: واژه "کشند" را در سطر اول، با کسره ک بخوانید.
| Design By : Night Skin |

