سهم من
می پرسد: یعنی منظورم اینه وقتی مثل من نوزده سالت بود و به سی سالگی فکر می کردی چه جوری بود؟ اصلا فکر میکردی بهش؟ بعضی از سوال ها می دونی مثل چیه؟انگار که کسی ناغافل یک آینه قدی را گرفته باشد جلوی قیافه حموم نرفته و آرایش نکرده و زار و مریضت. پرش تندی را توی عضله دست ر استم حس می کنم. وقتی نوزده سالم بود،اول آرزو داشتم نویسنده بشم.تمام فامیل این رو می دونستند و بیشتر ناشرا و کتابفروشایی که سراغشون می رفتم و جلوی کتابفروشی ها یا خونه هاشون با سماجت مجبورشون می کردم کارامو بخونند و نظرشون را بگن. یک عالمه دست نوشته داشتم که شب های امتحان به هوای درس خوندن توی دفترهای کاهی قدیمی دویست برگ می نوشتم و بابام که می اومد تو،کتاب رو می ذاشتم رویشون. هر کدوم یک داستان بلند.هنوزم دارمشون و جز خودم و ناشر هیشکی نخوندش. وقتی نوزده سالم بود آرزو داشتم خواننده بشم.تموم آهنگ های گوگوش رو حفظ بودمو و توی حموم یا حیاط با صدای بلند می خوندم. الان دیگه ظرفیت گوش کردن یک دونه آهنگش رو تا آخر هم ندارم.اذیت می شم و اشکم در میاد. وقتی نوزده سالم بود،فکر می کردم سی سالم که بشه چند تا کتاب چاپ کردم. نوزده سالم که بود بابام به خنده های بلندم سر تکون میداد و می گفت:هیچ مردی خوشش نمیاد زنش این جوری بخنده. وقتی نوزده سالم بود یک چمدون آرمان داشتم.حالا این واژه شده سنگ و کلوخ که هر جا باشم، از شنیدنش،مهره های کمرم تیر می کشه و از آدم هایی که بهش منسوبند فرار می کنم. نشسته رو به روی من و با این چشمای درشت و زبیای قهوه ای، ول کن معامله نیست.اون هم مثل بچه های هم نسلش،همه فرمول های زندگی رو توی یک جمله و یک کلمه می خواد. مثل فشار دادن دکمه ریسور یا فرستادن یک مسیج یا حتی گرم کردن سی ثانیه ای یک ساندویچ توی مایکروفر.نه بیشتر.نه کمتر. می گم: خب! توی سی سالگی آدم دیگه گول نمی خوره.خیلی پخته می شود و کمتر دستخوش احساسات قرار میگیره.دیگه اون جوری مثل نوزده سالگی آرزومند نیست.یک جور نمی دونم چه جوری بگم، ولی عاقل.خیلی عاقل... بدون این که دستش رو از روی زانوم برداره،با چشمای درشت شده،سرش را چند بار تکون می دهد.انگار که چیز مهمی بعد از مدت ها برایش کشف شده باشه. می گه:الان توی این موقعیت خوشحالی؟ گلویم می گیره.حس می کنم آبروم تو خطره اگه جوابش رو ندهم.ولی انگار از خودم خجالت بکشم،با صدای خیلی یواش میگم: آره.آره فکر کنم خوشحالم. یک چیزی از درونم داد می زنه: بهش دروغ نگو و یکی با آرنجش به پهلوم سقلمه می زنه: دروغ بگو. یک چیزی توی من،دستم می اندازه و هوم می کنه: بابا تکامل! بابا عاقل! بابا زرنگ! بابا رو دست نخور.ارواح عمه ات.... خودم را میزنم به نشنیدن.پروگی می کنم و به روی خودم نمی یارم. بعد به شکل ناگهانی،می ترسم بپرسه حالا نوزده سالگی بهتره یا سی سالگی؟ از جا می پرم و قبل از این که دهنشو باز کنه،مانتوشو می دهم دستش و جلوی در می ایستم: برای این جلسه بسه.دیگه برو خونه.نگرانت می شوند. و وقتی در رو پشت سرش می بندم،حس می کنم دروغم شده یک هیولا و حاضره برای جویدن قلبم،تموم سوراخ سنبه های خونه را دنبالم بگرده. بعد التحریر: دوست ناشناسی نسبت به پست "ویران می آیی" ابراز لطف کرده بود که همین جا ازش سپاسگزاری میکنم و همین طور دوستای ناشناس دیگه ای که ظاهرا همو می شناسیم و مایل به معرفی نیستند با پست های خصوصی،منو شرمنده کردن. باقی بقایتان به جز سکانس هایی که توی هتل ها و کازینوهای بزرگ و اعیونی سیسیل و گاه میامی به بازی پوکر می گذره ،صحنه های اکشن و رویین تن بودن دانیل گریک، یک جورایی روی اعصاب آدم بدو بدو می کنه. با این که به روال فیلم های جیمز باند،فیلم مملو از دخترای زیبا رو و زیبا اندامه اما می تونم شرط ببندم،دانیل گریک نصف دستمزدش را داده تا دوربین هی از چشمای آبی اش کلوزآپ بگیره. توی کازینو رویال،دو صفر هفت،فرستنده را با سرنگ توی یکی از رگ های دستش فرو می کنه!! و وقتی سر میز قمار با کنیاک مسمومش می کنند،ادوکلن می خوره تا توی توالت استفراغ کنه.بعدم توی ماشینش به خودش شوک می دهد و زنده می مونه!! برمی گرده سر میز و به شینفل که خون خونشو می خوره با لبخند می گه: متاسفم یک کم چاییدم. بخش های میانی و پایانی فیلم که تماما در ونیز رویایی و ناپل می گذره،کارگردان سه رخی از نمای زیبای هتل ها،خیابان ها،میز و صندلی رستوران ها روی سنگ فرش ها،آدم ها با لباس های رنگی و یک جور بازی قمار که با تاس هست رو به نمایش می گذاره. و درست وقتی که همه چیز داره خوب پیش می ره و از زمین و آسمون برای دو صفر هفت،گل و بوسه و نوشابه می باره،معشوق مو مشکی اش که لباس قرمز هوس انگیزی تنشه،کیف پول ها را برمیدارده و فلنگو می بنده. ( این جاست که باید دست فردوسی را به خاطر این شعر بوسید. درخت مکر زن صد ریشه دارد فلک از دست زن اندیشه دارد) فیلم یک جور رکب روی رکبه و منو یاد اون کارتون پلنگ صورتی می اندازه که توی یک جزیره گیر کرده بود و از شدت گرسنگی به یک استخون بر خورده بود. مارمولک گنده ای استخون رو از پلنگ صورتی می دزده و مارمولک گنده تری به همین ترتیب. یک جور تقلا برای زنده موندن به گمونم. سکانس آخر "کازینو رویال" که به جای کازینو توی آب همراه با زد و خورد می گذره،دختره می میره و ماتیس به دو صفر هفت می گه: نشونی ماموریت بعدی روی صفحه مونیتور ماشینته. و در جواب منفی دو صفر هفت می پرسد: چته پسر؟دیگر به من اطمینان نداری؟ دو صفر هفت با همون چشمای آبی سرد سرد جواب می دهد: به هیچ کس اطمینان ندارم و صدای اون طرف خط ادامه می دهد:خوشحالم که درست رو خوب یاد گرفتی. این فقط یک ذره از اقیانوس صنعت فیلمسازی هالیووده که جذابیتش تا جاییه که جهان سومی ندید بدیدی مثل من،یادش میره دو ساعت و نیمه دستشویی نرفته. می خوام بهش بگم،هیچ می دونی توی این آرامش به چه نتیجه ای رسیدم! به این که آدم ها یک روز حالشون خوبه و یک روز بد.دقیقا یک روز در میون.خدا مساوات را خیلی خوب رعایت کرده. می خوام بهش بگم،اما این بد بودن و خوب بودن مهم نیست.مهم اینه که آدم چطوری یاد بگیره که توی این حالت رشد کنه. می خوام بهش بگم، مدت هاست شاید که دیگه به قبل و بعد فکر نمی کنم.توی لحظه لی لی می کنم.تا خونه هشت می رم و وقت برگشتن دقت می کنم پام روی خط نرود. می خوام بهش بگم. اما اون بازم پیشدستی کرده و حرفامو از توی مردمک های مرموز چشمام فهمیده. دستی روی سرم می کشه.نگاهم قیلی ویلی میره.با این که اهل سرخ شدن نیستم،کف دستام داغ میشه و برای نفس کشیدن بینی ام را منقبض می کنم. می گم:عادت می کنند آدم ها.باور کن. می گه: نه.آدم ها بزرگ می شوند.اینو باور می کنم. نگاهی خوابونده بود توی چشمام و خندیده بود که برات دعوتنامه می فرستم.به امید دیدار .اون ور. توی دلم هزار بار مسخره اش کرده بودم.به خودم گفتم عمرا اگه تن بدم به دیش واشری و میک بیبی و کار کردن توی گس استیشن های اون جهنم دره ها. عرق ملی یقه ام را چسبیده بود دو دستی و دلم برای موی سپید مام وطن می سوخت. حالا، بعد از گذشت چند سال،پیش خودم از آرمانی که شکست خورده شرمنده ام.ولی نه! اون قدر ها هم غد نیستم که نخوام اعتراف کنم. این روزها به چیزهای مختلفی فکر می کنم.به این همه سایت ایکس و ایگرگ نیوز و تجاوزی که شده توپ فوتبال و بعضی ها تکذیب و بعضی ها تائیدش می کنند. همه اش تقصیر خودمه که انواع و اقسام نامه ها رو پرینت می گیرم،فونتش رو می کنم هجده و برای خوندنشون دقیق می شوم. همه اش تقصیر خودمه که با دخترایی که دختر نیستند،با زن هایی که شاید دیگه مادر نشوند و با مادرایی که هیچ وقت زن نبودند،هم ذات پنداری می کنم. وقتی از روزنامه برمی گردم خونه،به جای این که از حال وهوای ماه رمضون لذت ببرم،از پشت شیشه تاکسی به این فکر می کنم که دخترایی که دروغ یا راست زیر چراغ سقفی اون اتاقک ها، مورد ظلم واقع شدند،حق دارند که بیان و غروب به غروب،زیر پل صدر و جلوی بیمارستان دی و... سوار هر دویست و شیشی که براشون بوق زد شوند. هیشکی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره و بگه چرا ! انگار که خودشو کنف کرده باشه. هیشکی نمی تونه لب هایش را با تحقیر جمع کنه و با نچ نچ سر تکون بده. می دونی این روزها به چی فکر می کنم! به تمام چیزهایی که یک روز برام ضد ارزش بودن و حالا بدم نمیاد خودمو توی این لابیرنتش گم و گور کنم. بعد از مدت ها که می شینم پای یک کانال تازه تاسیس فارسی،نه تنها عشق بازی ها و شادی ها و بوسه ها و سرخوشی ها و تفریحاتشون به نظرم جالب و محرک نیست که حس می کنم،دست دراز کردم تا دورترین ستاره را لمس کنم.بیخودی. فکر می کنم چقدر همه چیزهای طبیعی پیش چشمم رنگ باخته و حرکات اینها برام غیر ملموسه. فکر می کنم چیه این آدمیزاد که باید توی این به قول شماها دو روز دنیا،دائم روی ویبره باشه، پدر جدش از استرس بلرزه و هی وسط ابرو و پیشونی اش خط های عمیق بیفته. به قول انگلیسی ها (سو،وات؟؟) روزی که خواستم اینجا رو درست کنم،خندیدی که حالا چی می خوای بریزی توش؟ گفتم می خوام قانونمند باشه اول از همه.چیزی رو بنویسم که خودم می خوام.گفتم نمی خوام "سهم من" بشه توالت عمومی و خصوصی.هر کی هر چی خواست و هر چی روی دلش سنگینی می کرد و می کنه رو خالی کنه رویش. گفتم می خوام برای "سهم من"،دیوار بسازم که هیشکی نتونه بهش دست درازی کنه.عینک بذارم که هیشکی نتونه نگاه چپ بهش بیندازه. رگ های غیرتم را ماساژ دادی و گفتی: آروم باش بابا جون. آروم نبودم.گفتم "سهم من" شده یک ویرونه.کمکم می کنی دوباره بسازمش؟ همون روز بود یا بعدش،این جا رو دوباره ساختی.دستمو گرفتی و گفتی اینجا خونه اته.حالا برو خودت پرش کن. همون روز بود یا بعدش که حین تمیز کاری و رفت و روب، جد و آباد همه اتون را گرفتم به ناسزا.می خواستین منو گول بزنین یا خودتونو دلداری بدین که می گفتین بساز.بخند.زندگی کن.ببخش؟ اون حاتم طایی ابله رو لولو برد. خیلی وقت ها نتونستم و تو به دادم رسیدی.دستگاه فشارت دائم به مچم آویزون بود و صدایت شیش بار توی گوشم کشیده می شد، وقتی می گفتی: می تونی.شرط می بندم که می تونی. برام خودکار عطری خریدی.یک آبی و یک قرمز.گفتی رمان نیمه کاره و مجوز نگرفته رو دوباره بنویسم و رنگ و لعابش بدم.گفتی این خط چشم خشک شده رو بیندازم دور تا یک بهترشو بخرم. ادوکلن تلخت تمام راه پله رو پر می کرد وقتی میرفتی و از پنجره نگات می کردم.دست تکون می دادی و می گفتی: می تونی.شرط می بندم که می تونی. جون سگ داشتما.موافقی؟ هزار بار نتونستم و یک نصفه بار تونستن مگه ساده بود؟! یک روز که اومدی،مرغ همسایه نه تنها غاز نبود،بلکه گربه خورده بودش و پرهای خونینش روی دیوار و جلوی قفس ریخته بود. گفتم اگه یک بار دیگه بگی تو می تونی،خودمو از طبقه همکف پرت می کنم پایین که بیفتم توی باغچه و هیچی ام نشود. داد زدم: اگه بدم سراغم نیاین.اگه سهم من تلخه.مزه اش نکنین.داد و قال نکنین.حکم ندین.شعار ندین.کامنت های پر از نصیحت نذارین.رد شین و رد شین.بذارین استخونام به حال خودشون باشن. گفتی چاره اش یک ملافه است و ملافه را پهن کردی روی این همه جراحت.گفتی: ببین بچه جون، تر دستی که نیست.یک روزی جراحت بود.حالا دیگه نیست. و هر بار که به مویی رسیدم،تو اومدی و برای من چیزی آوردی.گره خوردم و تاب آوردم.زخم خوردم و خندیدم.یا ودود خوندم و توکل کردم.هر دوشون مزه خیار می دادند. برای "سهم من" دیوار درست کردم.دائم بهش سر زدم و تیمارش کردم.دست به پرستاری ام خوب بود آخه. "سهم من" شد یک حسن یوسف کوچیک.یا یک بوته شاه پسند یا محبوبه شب.دور تا دورشو حصار کشیدم.می کشم هنوز. منتهای آرزوم این بود که خودم باشم بین این حصار و این یکی رو تونستم.ادای هیشکی رو درنیاوردم. خودم بودم و خودم موندم. حالا نشستی پشت میز آشپزخونه و زل زدی به من که چی؟ آدم بی مقدمه و بی پیش بینی یعنی من.مگه نه! دیشب یک کامنت خیلی اذیتم کرد.بااین که طولانی نبود،یکی دوبار خوندمش. حذفش کردم.هیچ وقت هم منتشرش نمی کنم.فضای این آشپزخونه کوچیک و بامزه رو با باز گو کردنش خراب نمی کنم. فقط وقتی مطمئن شدم،خوابیدی میرم در اون اتاق تاریک و باز می کنم و ملافه را لمس می کنم. می خوام خیالم راحت شه که هنوز اون جراحت،زیر اون ملافه است.نه مرده و نه خوب شده.نه مورد بخشش قرار گرفته و نه فراموش شده،فقط کهنه شده و بفهمی نفهمی رنگ باخته. از یک چیزی مطمئنم.کامنت آقا یا خانوم "نی" را منتشر نمی کنم.توی دلم برایش هزار و یک دلیل دارم. هر چند برای تموم عابرهایی که میان و میرن احترام قائلم.شناخته و نشناخته.اما سانسورچی می شم. با خودکار عطری و با یک دنیا پوزش،خط بطلان می کشم روی این کامنت ها و شب وقتی قرآن هدیه بهاء الدین خرمشاهی رو می خونم و می ذارم بالای سرم به این فکر می کنم این آدم ها تقصیری ندارن.از کجا بدونن زیر اون ملافه هه چیه.از کجا بدونن. دلم می خواست همین شبونه،می رفتم توی وبلاگ کسی که هیچوقت آدرس وبلاگش را بهم نداد تا برایش پیغام بذارم:حق داری که اصلا یادت نیاد و حواله ام بدهی به هرجا و هر کی. چون هیچ وقت کسی با لگد، ناغافل توی شکمت نکوبیده و از درد توی خودت نشکستی و پشت دستت را گاز نگرفتی. هیچ وقت مثل من،جنین آرزوهات سقط شده؟!جنین آرزوهای من سقط شد. دکتر، عکس جنین رو توی نور بالا بر د و لب زیرنش را گاز گرفت و به من که پشت پاراوان سبز،ساکت دراز کشیده بودم و دستامو گذاشته بودم روی صورتم گفت: شاید بعد از این جنین آرزو،شاید،شاید،شاید،یعنی،می خوام بگم،می خوام بگم،احتمال باروری آرزوهای بعدی...شاید هیچی. بدبخت حق داشت.مگه آدم ها توی زندگیشون چقدر فرصت دارند که آرزوهاشونو باردار بشوند؟ غیر از یک بار؟ منو ببین.منو همین جوری ببین،منو تنهایی ببین،منو یک روز توی تنهایی هات،نه، یک شب توی تنهایی هات،روی زرورق وینستون آبی ات ببین. منو توی یک آینه ببین یا توی یک قاب خیلی کوچیک. این بغض ماسیده توی گلو،این سوزش خنجر وسط قفسه سینه،این خنده رنگ پریده و خط چشم نیمه کاره و لب های به هم فشرده. من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،مادر خوبی برای آرزوها بودم.نبودم؟ من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،دست کم الهه جوونی که بودم...نبودم؟! شنیده ام.اما با این نواقص زنانگی در خود چه کنم که هیچ دلبستگی به ظروف چینی نداشته ام.همیشه یک پای خر من در زنانگی ها می لنگد. پس، پشت میز آشپزخانه می نشینم و سیب زمینی پوست می کنم .می پرسم: کاری ندارم که چرا از اسلوواکی جدا شد.می خواهم بدانم این چک چه جور جایی است و مردمانش چه جور موجوداتی هستند؟ چمدانش را می بندد و شانه بالا می اندازد: زیاد نمی مانم... به سه سیب زمینی توی ظرف زل می زنم.نمی دانم با آنها که حتی یکدانه را هم نتوانسته ام، صاف و یک دست خلال کنم چه غذایی می شود درست کرد! پرنده من،آخر هفته با پرواز لوفتهانزا به چک می رود و نمی داند من زودتر از او ،تحقیق کرده ام که این چک چه جور جایی است. چک به نظر من اگر آبی ایده آلیستی و سبز رمانتیسمی نباشد مات است.با مردمانی که هر کدام از کشورهای دور،خیلی دور به آن سفر کرده اند و هیچ کدام زبان همدیگر را نمی فهمند و صبح به صبح که برای خرید چند بسته قهوه یا نان رول به استور می روند یا عصرها که جلوی میزهای بلند بار می نشینند و ویسکی سفارش می دهند با سودا،مثل فیلم ها یا وقتی کالسکه بچه هایشان را از روی پل معروف ترین خیابان هل می دهند،کلاه از سر بر می دارند و هر یک به زبان خود و به لبخند می گویند: وقت به خیر! دلم یک قهوه خانه زهوار در رفته می خواهد در پرت ترین نقطه چک.صبح ها برای مشتری ها،نیمروی شل درست کنم با قهوه تلخ و مربای تمشک و نان از استور. توی حیاط پشتی اش،رخت ها را روی بند پهن کنم و گرامافون را تنظیم کنم روی یک آهنگ قدیمی.ایرانی بودنم را به رخ بکشم و به جای پس دادن بقیه پول،آدامس خروس نشان تحویلشان دهم که هاج و واج نگاهم کنند. از حال و اخلاق مردم این شهر که هیچ جایش شبیه چک نیست ملولم. کودک درونم که طبق معمول،پستانکش را گم کرده،فریاد می زند: می روم.از این شهر می روم.اقدام کرده ام.حالا می بینی. از خودم می پرسم: راستی چرا به خبرنگارها به این راحتی ها ویزا نمی دهند؟ کسی از توی حیات خلوت، جواب بیمزه ای می دهد: چون چ چسبیده به را. به خودم می گویم از کی،در هر دوره ای از زندگی،چرا داشتم؟ مثل شاگرد حاضر جواب و سمجی فوری جواب خودم را می دهم: از وقتی یاد گرفتم تو را دوست داشته باشم و از وقتی این دوست داشتن تا کنار بندر همیشه،پهلو گرفت. اما چرا...؟!! می دانی چه شد؟ در میان تمام سنگ هایی که تو به سویم پرت کردی،من ذره ذره، عمارت کوچکی برای خود ساختم و در آن زندگی را جور دیگری ادامه دادم. در این عمارت،روی صندلی راحتی ام تاب خوردم و به چیزهای زیادی فکر کردم. چیزهایی را به دست آوردم و چیزهایی را زیر مهره های سفید تسبیح،از سر و دل گذراندم. در مهتابی اتاقش نشستم و جلوی سه پایه ای،یک پوزخند نقاشی کردم و با کفش دوزک کوچکی که مثل من بود، شیر قهوه خوردم. و هر بار که خوابیدم،سپیده دم، جای بوسه های خداوند را بر پیشانی ام حس کردم. اگر گوجه فرنگی یا تخم مرغ هم دم دست داری،به سویم پرتاب کن.دیگر حق و ناحقش هم برایم مهم نیست. مهم این است که می دانم از مجموع این ها هم،چیزهای بهتری خواهم ساخت. روبه روی مردی ایستاده ام که در تمام عمرم،هیچ وقت جز این جا ملاقاتش نکرده ام.صورتش آن قدر به من نزدیک است که بوی بد دهانش،حالم را به هم می زند. راست و مستقیم نگاه می کند و از من خیلی بلند قد تر است.می گوید: طرف کجاست؟ خفه خون گرفته ام.حتی قلبم هم نمی زند.نمی دانم از چه زنده هستم! نمی توانم کارش را پیش بینی کنم. جوری نگاهم می کند که امر به خودم هم مشتبه می شود که می دانم جای طرف کجاست! بعد به شکل ناگهانی،یاد چاقوی ضامن دارم می افتم که چند سال پیش از پیرمرد دوره گردی خریدمش و تا حالا نشده است،بدون آن جایی بروم. همان طور که دستم توی جیب یخ زده،دسته براق و قهوه ای چاقو را لمس میکنم.فکر می کنم اگر بفهمد چاقو دارم،از من می گیرتش و توی شکمم فرو می کند یا رگ یکی از دست هایم را می برد. از لای دندان های کلید شده فریاد می زند: طرف کجاست؟ مثل کسی که توی یک جمع ادرار کرده باشد،پاهایم را به هم فشار می دهم. آنقدر ترسیده ام که شعورم نمی رسد، بپرسم کدام طرف؟ دستش را پیش می آورد و دلم را توی مشتش می فشارد.حتی جیغ هم نمی زنم.تمام هم و غمم را جمع کرده ام که بفهمم طرف کجاست. دستی در خواب،شانه ام را تکان می دهد: بیدار شو آزاده. می نشینم و به تاریکی روبه رو خیره می شوم. زیر لب می گویم: اسم من مریم است. اوندین: اوه هانس! فقط یک چیز می خواهم بدانم.آیا موجودات دنیا همدیگر را ترک می کنند؟ شوالیه: چه می خواهی بگویی؟ اوندین: مثلا یک شاه و ملکه که عاشق همدیگرند از هم جدا می شوند؟ شوالیه: من اصلا مقصودت را نمی فهمم. اوندین: توی دریا،وقتی سگ های دریایی جفتشان را پیدا می کنند دیگر از هم جدا نمی شوند.و وقتی برای شنا میروند،فاصله اشان از هم به قدر یک انگشت است. وقتی از پشت سر نگاهشان می کنی انگار یک سر دارند... شوالیه: مشکل است.چون شاه و ملکه هر کدام،یک خانه،کالسکه و باغ خودشان را دارند. اوندین: چقدر این کلمه "هر کدام" دهشتناک است.چرا؟ شوالیه: چون آن ها هر کدام برای خودشان مشغولیات و تفریحاتی دارند... اوندین: آخر سگ های دریایی هم همین مشغولیات وحشتناک جدا از هم را می توانند داشته باشند!باید به دنبال خوراک بروند.باید شکار کنند و...آنها میلیاردها دلیل دارند که یکیشان به راست و یکیشان به چپ برود.اما تمام عمرشان،موازی و تنگ هم زندگی می کنند. شوالیه: این حرف می رساند که انسان ها و سگ های دریایی از دو نوع موجود متفاوت اند... پ.ن:این وبلاگ تحت هیچ شرایطی،بلندگوی حزب،گروه و جناح سیاسی خاصی نخواهد بود. نگارنده وبلاگ، در این پست،ضمن عذرخواهی فراوان از حذف برخی دیدگاه های سیاسی،لازم می دارد آزاد اندیشی و عدم اتکای خود از سیاست های منفعت طلبانه فعلی را اعلام و این نکته را گوشزد کند که این وبلاگ از وجه مصالحه قرار گرفتن میان دوستی ها و دسته بندی ها و دشمنی ها و اختلافات معذور است. سلام یک کسی جان! دیروز که روزی بود مثل روزهای دیگر جلوی آینه قدی اتاقی ایستادم که دیوارهایش آبی بود و به گوشه کتابخانه اش،پر طاوس یادگاری چسبانده شده بود. به شکل ناگهانی یاد بازی افتادم که در سال های کودکی با پدرم انجام می دادیم.مردی که همیشه موهایش سپید بود و به اصرارمن، بیشتر اوقات درخانه،یک پیرهن مردانه نخی یشمی تنش می کرد که جلویش جیب داشت. " دو تادست دارم تبانا،دو تا پا دارم،پویا،دو تا چشم دارم بینا،دو تا گوش دارم،شنبا" یک کسی جان! نیمه شب قبل از دیروز،من مسیجت را در تاریکی رختخواب بارها و بارها خواندم.دلم می خواست همان ساعت تلفن بزنم یا بروم روی سقف بیمارستان سجاد بایستم و فریاد بزنم که پیامت را گرفتم.بالاخره پیامت را گرفتم. (هر روز که تسلیم تقدیر رقم خورده باشی،عید است و مبارکت باشد) حرف هایت را دوست دارم. یک کسی جان! دیروز که روزی بود مثل روزهای دیگر،جلوی آینه قدی اتاقی ایستادم که دیوارهایش آبی بود و عکس چه گوارا روی آن جلوه می فروخت. من به حرف های دیگر تو هم فکر کردم.آنها را بارها در خود مرور کردم.با آنها در پیاده روهای خلوت قدم زدم.گره روسری ام را شل کردم و وقت عبور از تونل رسالت آنها را تجزیه تحلیل کرده ام. یک کسی جان! یک کسی جان! یک کسی جان! یک بار سوره نجم را خواندم امروز و دیشب دوبار.بی معنی.بار سوم فقط معنی. فهمیدم ریسمان های من طی این مدت،محکم تر از ریشه موهایم بوده است.فهمیدم من بی آن که کتاب ارتباط با خدا را بخوانم،با او مراوده دارم.خیلی چیزها را فهمیده ام که نمی توانم نه اینجا و هیچ جای دیگری به آنها اشاره کنم. یک کسی جان! این چیزها سطور پراکنده ای است که من با چشمان نمناک و قلبی پر امید نوشته ام. فکر کن! اگر آدمی می توانست هر آنچه از سر و برسرش می گذرد را برای دیگران که تازه اول راه ایستاده اند روایت کند چقدر خوب بود.اگر آدمی می توانست از رمز گونگی و لابیرنت خود برای دیگران بگوید چقدر خوب بود. فکر کن! اگر روزی آنهایی که در رنج بی حساب من کوشیدند و دور دیگری به حلقه خاکستری مردمک چشمانم افزودند،آنهایی که عید مرا دوست نداشتند،با من بر سر یک چهارراه تلاقی کنند،آیا بزرگواری بخشیدنشان در من هست؟! گمان نمی کنم. ( و ظلم نکردیم ایشان را و لیکن ظلم کردند به خودهاشان-آیه طود-جزء دوازدهم) روی وایت برد نوشته شده درگذشت مرحوم مغفور مجتبی تکین و خانواده اش را تسلیت عرض می نمایم. مدتی به خطوط روی تخته زل میزنم.میگم: هیچ حواست هست! شد یک هفته... بدون این که نگام کنه، دنبال حرفم میاد که همین پنج شنبه ای شب هفتشم گذشت. تلفن سیاه روی میز چند بار زنگ می خوره.اما کسی تمایلی به برداشتنش نشون نمی ده. یاد بابام می افتم که همیشه می گفت دو تا، فقط دوتا خورشید که غروب کنه،همه فراموش می کنند. این قدر این جمله "دنیا خیلی بی وفاست" با کارهاتون مغایرت داره و این قدر کلیشه اش کردین و به گند کشیدینش که آدم رغبت نمی کنه به زبون بیارتش. اما دیدی که بالاخره این کار رو کردم.مگه نه این که آدم ها بالاخره یک روز باید یک تصمیم مهم بگیرن؟تن پوش حالا گرچه ساده است و هیچ زرق و برقی ندارد،اما به جایش دیگه تنگ نیست برام. کاش یک روز همه آدم ها،پیرهن های تنگشون رو در بیارند.چون گاهی وقت ها،عریان بودن بهتر از پوشیدن یک لباس تنگه. چرا مثل دیوونه ها نگام می کنی؟!!
| Design By : Night Skin |

