تبليغاتX
سهم من




















سهم من

می دونی آخرین بار شباهت را کجا پیدا کردم؟

اون بالا روی سنی که پرده اش نقره ای نبود.ریکوردر یک دستم بود و خودکار و کاغذ توی یک دست دیگه م.

آماده باش بودم برای شکار یک لحظه بی شباهت.تا قبل از اون نمی دونستم می شود بین تناقض ها،شباهت را پیدا کرد.

ولی وقتی پرده سنگین و مخمل را زدم کنار، فقط با دهن باز به جایی خیره موندم و لب هامو این قدر به هم فشار دادم که حس کردم تموم چروک های زن های دنیا توی صورت من جمع شدند.

 و جواب یارو رو که مرتب ازم می پرسید،حالا سوال اولتون چی هست؟  به سکوت برگزار می کردم.

اون جا بود که فهمیدم چقدر لحظه های زندگی به هم شبیهند.اون جا بود که فهمیدم آدم نمی تونه بعضی لحظه های زندگی را بذاره زیر رادیکال و جذرش را بگیره.

این لحظه ها بیشتر از اونی که قبلا تشر زده بودی سخت می گیریشون،سخت بودند.

و به جای این که تقسیم بشوند و بشوند یک نقطه،ضرب می شدند و شکل نجومی به خودشون می گرفتند.

حالت بازیکنی توی چمن را داشتم که فقط توپ را به دروازه خودمون شوت کرده بودم و  یک نفر روی اسکوربورد،یک پوزخند بیمزه را نشون جمعیت می داد.

کسی که اون جا پشت اون ویلون سل براق قهوه ای نشسته بود، بیگناه و بدون این که خودش بدونه تموم لحظه های منو شکار کرده بود.

پیشونی اش از وسط جمعیت برق می زد و موهای کم پشتش که از توی گیجگاهش روییده بود، منو بی اختیار یاد چیزهایی می انداخت.

تیر خورده بود وسط پیشونی ام و از دماغم خون می آمد و یارو هی پشت هم می پرسید: پس چرا می خواستین منو ببینین؟ شما که سوالی ندارید.

آرشه که روی ویلون سل لرزید،موسیقی پخش شد و پیشونی قهوه ای که برق می زد و عرق کمرنگی از رستنگاه موهایش، اوریب شرابه می کرد، سرش را بالا پایین برد.

آره سرش را بالا پایین برد.انگار که داره به مرثیه غمناکی گوش می دهد.خواستم دعا کنم که معجزه شود و از روی سن،دود شوم توی هوا،نه یاسین یادم اومد و نه آیت الکرسی.

می دونی اولین بار شباهت را کجا پیدا کردم؟

توی یک پارک سنگی بودیم و بغل یکی از کفش هایم از چند جا،درز باز کرده بود.هوا سرد بود و دلم می خواست بشینم توی ماشینی که بخاری داشت.

مثل کسی که مستقیم در جهت باد بدود،توی بینی ام می سوخت و پلک چپم می پرید.

تازه فهمیده بودم من و شکارچی، هیچ وقت یک روح توی دو تا بدن نبودیم.

یک روح بودم توی یک بدن تنها که وسط بارون،تنها مونده بود و ته جیب پالتویش، یک دویست تومانی پاره و نفرت انگیز مونده بود.

نوشته شده در 88/06/31ساعت 17:56 توسط آزاده |

سهم من از تو نگاهت، سهم تو تمام من شد...
نوشته شده در 88/06/30ساعت 15:5 توسط آزاده |

بعد از هفت سال،دوباره رفتم سر وقت کتاب هایی که توی کتابخانه کوچکمان،عن قریب خاک می خوردند.

معانی بیان،دستور زبان،شاهنامه فردوسی،بوستان و گلستان،منطق الطیر،رساله قشیریه،مرصاد العباد،مسعود سعد سلمان،صائب تبریزی،سبک شناسی های نظم و نثر و انواع تست های کنکور.

این روزها خوشحالم و بی آن که متعلق به جناح خاصی باشم،سبزینگی مخصوصی در لحظاتم موج می زند.چیزی که در طول سال های پیش،تجربه اش نکرده بودم و پیش آمدنش حالا برام عجیبه.

باران که می بارد،توی پیاده روهای پر از برگ راه می روم و با خودم خلوت می کنم.

خلوت خودم را مثل لباس های زمستانی و پاییزی ام دوست دارم.سوار ماشین که می شوم،حسی پروازم می دهد.صدای موزیک را زیاد می کنم،گره روسری ام را شل تر می کنم و  با سرعت از خیابان ها و اتوبان ها رد می شم.

هر کدوم از کتاب ها را که یک بار دیگر ورق می زنم، یاد دوران خوش تحصیل در دانشکده ادبیات می افتم.

یاد تموم اون شب شعرها و عصر قصه ها.یاد داستان های کوتاهی که در نشریات دانشگاهی چاپ می شد و چقدر ذوق می کردم.

هرچند شاید زمان برای توقف در "سهم من" خیلی کم باشد و طی ماه های آتی این جا را هم ترک کنم،اما ترجیح می دهم تا زمانی که هستم بنویسم.دست کم از احساس خوبی که این روزها نصیبم شده بنویسم.

درست مثل بوی آش رشته ای که از پشت پنجره آشپزخانه همسایه،بینی ات را قلقلک می دهد.

 

 

نوشته شده در 88/06/29ساعت 13:53 توسط آزاده |

وصف الحال: آقای ب.ت.می گه وقتی ذات واقعی آدم هایی که یک روز می شناختیشون پیشت رو می شود چه حسی داری؟

سکوت می کنم و لبخند می زنم و توی دلم فکر می کنم: حتم دارم خدا از همیشه منو بیشتر دوست داره.

نوشته شده در 88/06/25ساعت 16:18 توسط آزاده |

این قدیمی ها هم چیزهای خوبی گفتن ها.مثلا این که میگن بی محلی کردن به آدم های کم ارزش از صد تا زخم شمشیر کاری تره.یا این که می گن جواب ابلهان خاموشی است...

نوشته شده در 88/06/23ساعت 22:43 توسط آزاده |

حالا شاید همه خارجکی ها هم ما رو به شکل تروریست و کله سیاه نگاه نکنند و  بذارند توی گوشه ای از دیترویت،یک مزرعه بسازیم.هر چند جای مزرعه پدری امون رو نمی گیره.

کی به کیه رفیق.

یک روزی داریوش می خوند: هجرت سرابی بود و بس

خوابی که تعبیری نداشت

امروز ما تحریف می کنیم: این جا سرابی بود و بس...

نوشته شده در 88/06/23ساعت 0:20 توسط آزاده |

می گه: یک طراحی سازه ای توپ کردم برای آینده.اگه بدونی...

جلوتر میام و به هاشورهای از سر عجله و پر تشویش زل میزنم.می گم :من که چیزی نمی بینم.این ها همه اش یک مشت خط خطیه.

و بلافاصله یاد دیالوگ سیده خانوم توی "دعوت" می افتم.نه! این نفس عمیق و سکوت تو هم نمی تونه کاری کنه نگاهم عوض بشه.

نوشته شده در 88/06/22ساعت 16:7 توسط آزاده |

آقا جان! امشب به دیدنت آمدم.اما لب به شیرهایی که تقسیم می کردند نزدم.گوشه ای در تاریکی نشستم و یک قرن،به در بسته رو به رو چشم دوختم.
نوشته شده در 88/06/22ساعت 1:51 توسط آزاده |

سر موجودی کیف دستی ام شرط می بندم تا حالا هیچ زنی رو مثل من کشته مرده پاییز ندیدی.

 امروز اولین بلوز پاییزی را پوشیدم.دیشب پنجره اتاق را نصفه کردم و عصر به راننده آژانس امر کردم شیشه ماشین را بالا بکشه.

می گی: فقط کم مونده بری اون پارک گم و گور که هیشکی توی تهران جایش رو بلد نیست و بشینی روی اون نیمکت زرد وسبز همیشگی.

نگات می کنم وسر تکان می دهم.میدونم توی پاییز، پارک من توی ارتفاعات زودتر رنگ می گیره و زیبا تر می شه.

زمستون رفتم اون جا.برف گوشه کنار پارک تلمبار شده بود و همه جا سر بود.نگاه کردم به نیمکته.باغبونه از اتاقکش سر کرد بیرون و گفت: با این کفش ها؟

بهش لج کردم.به خودم لج کردم.با اون کفش های مزخرف و پرپری سربالایی را یک نفس رفتم.دو بار خوردم زمین و کمرم درد گرفت.اشک توی چشمم جمع شد و به روی خودم نیاوردم.

خواستم روی خودمو کم کنم.نیمکت سبز و زرد شده بود کعبه آمال.باید میرفتم.باید می نشستم. وقتی روی نیمکت نشستم،کمرم هنوز جزجز می کرد و دستمال نداشتم آب بینی ام را خشک کنم.

روی نیمکت ننشستم.در واقع میان تلی از برف نشستم.یارو باغبونه از پررویی من مات مونده بود و از پشت پنجره اتاقکش نگام می کرد و چای می خورد.

اون وقت فقط توی یک لحظه غفلتش،برف ها رو کنار زدم و روی نیمکت را با چاقوم کندم.بعد مثل این که نوشته روی نیمکت،بچه ای باشه که خدا بعد از سال ها نازایی بهم داده باشدش،نازش کردم.

 می پرسی: گریه هم کردی؟

- من و گریه؟ هرگز!

و به پشتی مبل تکیه می دهم و لبخند میزنم و به قاب عکس روبه رو نگاه می کنم.حس میکنم چشمام تار شدند.

می گی: شرط می بندم اون نوشته هه الان پاک شده.

پوزخند میزنم و رویم را بر می گردونم.

- اووووووووه.تا حالا هفت تا کف هم پوسونده.

 و به شکل ناگهانی یاد نواری می افتم که چند روز پیش گوش می کردم.نطق مفصل و پر طمطراق خودم اول نوار و حدیث مجمل بعدش و سکوت کشدار و نشست ساعت های طولانی روی تاب و فکرکردن به دست هایی که بخشید هر چند نادیده گرفته شد.

راستی هیچ زنی را می شناسی که مثل من خط های کف دستش هیچ وقت به هم نرسیده باشند؟!!!

 

 

نوشته شده در 88/06/20ساعت 19:52 توسط آزاده |

یا علی شاه مردان...
نوشته شده در 88/06/20ساعت 0:52 توسط آزاده |

یادته یک روزی بهم می گفتی،"وقتی موفق می شوی و می تونی اون جوری که دلت می خواد زندگی کنی که مردم برات اهمیت نداشته باشند" و امروز درحالی به این نتیجه رسیدم که تاوان سختی را در ازای این فهمیدن پس دادم.

 لابد وقتی منم بخوام تجربه امو به دیگری منتقل کنم،مثل شیء گرانبهایی می ذارمش توی کف دستمو و توی گوشش میگم: حواست باشه چی دارم بهت می دهم.این تجربه حتی از سینه ریزی هم که گردنته،قیمتش بیشتره...

وصف الحال: ساقی بیا که هاتف غیبم بمژده گفت

              با درد صبر کن که دوا می فرستمت

نوشته شده در 88/06/18ساعت 23:39 توسط آزاده |

اگر با دیگرانش بود میلی...
نوشته شده در 88/06/17ساعت 13:52 توسط آزاده |

می گم: من دیگه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت پامو بام تهران نمی ذارم.حتی اگه دلم از تنگی بشه یک روزنه.حتی اگه از گرما له له بزنم دیگه بام تهران نمیرم.

دربند نمیرم.برف بازی نمی کنم.جلوی امامزاده عکس نمی گیرم.از شرشربارون هم بدم میاد.از جمشیدیه هم.از صدای دزدگیر احمقانه ماشینت هم همین طور.

 همون جوری که سالادت را می خوری پوزخند میزنی: پس کجا میری؟ خونه خاله؟

 سکوت هیولا میشه و زبونم را می خوره.

 شب، منو صدا می کنه: روتو بکن به من.به هیشکی گوش نکن.

یاد خودم می افتم که بچگی هام همیشه ازتنها خوابیدن می ترسیدم و موقع خواب به مادرم اصرار می کردم: روتتو بکن به من.روتتو.

 حالا دیگه،عاشق تنها خوابیدنم.

 چرا حس آدم ها مثل پلی استیشن،مرحله به مرحله عوض می شه؟

 وقتی ول کن نیستی میگم: لعنت به بام تهران و هوای خنک و جاده سلامتی.

می گی: به این حس ها میگن نوستالوژی های فرو خورده در جهان سوم.دنیای ما داره عوض میشه.باید اینو دید.

فریاد میزنم: پس تو هم همین راه رو برو.دنبال دنیایی که تعریفش می کنی.

 خوشم میاد یک جا ساکت بشینم و مثل زنی که هیشکی هیچ جا منتظرش نیست،کیف دستی امو بگیرم روی پام و دستک هایش رو محکم بچسبم و به شوخی تو که "این زن حرف نمی زند" نخندم.

چراغ های ریز هواپیماهای مسافربری توی خطوط هوایی چشمک میزنند.خوش به حال اون هایی که توی فرودگاه کار می کنند و شیفت وامی ایستن.از شب تا سحر.

شب شهر رو بلعیده و چراغ هایش به من پز می دهند و فخر می فروشند.

کودک درونم بهونه می گیره: بریم بام تهران...بریم بام تهران...بریم جمشیدیه.پاییز جمشیدیه قشنگه.تولو خدا.

- حرفشم نزن.

حالت یک  ناظم در دهه هفتاد رو دارم که در دبیرستان دخترانه از یک دانش آموز،رژ لب  می گیره و بهش تشر میاد. ولی درخفا بدش نمیاد رنگ رژ رو امتحان کنه.

 وقتی به خودم میام،سمندی از یک میلی متری ام رد میشه و من مثل شخصیت های کارتونی شیش بار دور خودم می چرخم و به قول محمود دولت آبادی هپکه می خورم.

 راننده انبوهی از لیچارهای چاله میدونی را نثارم می کنه.بدون این که گوشم بدهکار باشه از عرض خیابون رد میشم.

 و به یک نبرد تن به تن فکر می کنم.به سر بریدن بام تهران فکر می کنم و سلاخی جمشیدیه.به جهان سوم فکر می کنم و بعد جهان اول و جهان دوم.

کنار گوشم می خندی: فقط حیف که چاقوت یک کم کوچیکه.

توی دلم همه چیزهایی رو که دوست دارم رو از تیغ لعنت رد می کنم.به ترور یک دسته کلاغ توی پارک آب و آتش فکر می کنم. 

به نوستالوژی فکر می کنم و به شکل ناگهانی، صدای ناقاره های توی حرم مشهد از پس سرم غیژ می کشه.

 - گوشت با منه؟

دلم می خواد چشمامو ببندم و داد بزنم: نه! نه گوشم. نه فکرم. نه جسمم. نه روحم ....باید تو خودم باشم.

می خندی: مثل همون خره دیگه توی اون لطیفه بیمزه.اونم می خواست مثل تو،توی خودش باشه.جهان سومی...

 فال که میگیری این شعر میاد و چهچه تو جادوی شب را باطل می کنه.

 بیاد شخص نزارم که غرق خون دلست

هلال را از کنارافق کنید نگاه

دراز که می کشم، شب اون قدر پایین میاد که رویم می افته و کلید صبح را از روی پاتختی برمیداره و از توی بالکن پرت می کنه توی باغچه.

نوشته شده در 88/06/15ساعت 21:29 توسط آزاده |

هر چند به پیشنهاد "یک کسی"،پست "اسم شب" را سانسور کردم. اما هیچ وقت در طول این سه سال وبلاگ نویسی،از نوشتن چنین پستی احساس رضایت نکرده بودم.

صرف نظر از این مست و ملنگ شدن،دیدن واکنش ها جذاب بود برام.اغلب ترس خورده و لوده و بزدل و بی نام و نشون مثل همیشه.با انبوهی از نظرات بی منطق و استدلال و معلق در فضایی مملو از خصومت های شخصی.

به قول شمالی ها،"می خواین دعوا بگیرین"؟!!!

بعضی ها که اصلا پست را نفهمیده بودند.فقط یک چیزی پرونده بودند که ابراز وجودی باشه و بس.

یک نقطه نظر منطقی و راست و حسینی،من توی این نظرات ندیدم.همه اش مغرضانه و پرت و پلا و هیستریک.

برام عجیبه این به خود گرفتن و این تعصب نشون دادن الکی!!!

یادم میاد یکی از من خواسته بود، ایمانم را برایش تعریف کنم و من هر بار که آمدم چیزی بنویسم،در جا پشیمون شدم و خنده ام گرفته بود که برای آدمی توضیح بدهم که اصلا سر از ماجرای پست در نیاورده و متوجه اصل مطلب نشده.

نفهمیده دغدغه ما آدم ها این نیست که بشینیم و برای همدیگر رسم الخط اعتقاداتمان را ترسیم کنیم.

درد را اون هایی می شناسند که می دونند وقتی تظاهر با ایمان مختلط می شود چه تبعاتی برای فرد و یک جامعه به بار می آورد.

همه زندگیتون شده تظاهر کردن و جانماز آب کشیدن.سر موجودی کیف دستی ام شرط می بندم، از بین این همه کامنت، هیچ کدومتون اونی که باورتون بود را ننوشتید.

این که نگارنده آرزو داشته باشه یک روزی برسه که قلب و حقیقت از همدیگر جدا بشه شماها رو ناراحت می کنه؟!

این که نگارنده آرزو داشته باشه،ایمان آدم ها با ترازوهای ظاهری و سرسری سنجیده نشود، شماها را می رنجونه؟!

این که نگارنده آرزو داشته باشه،یک روزی برسه، روزه آدم ها تنها به نخوردن و ننوشیدن منحصر نشه و آدم ها توی هم چین ماهی، سراپا روزه دار حقیقی بشوند،قلب و حرمت کسی را جریحه دار نکنند.حقی ناحق نشود.انصاف را زیر پا نذاره،به وجدان و آدم بودن آراسته بشوند،شماها را عصبی و از جا به در می کنه؟!

یعنی شماهایی که این قدر هتاکی کردید نسبت به انتشار این پست، می خواهید بگویید،به آدم های ضد ارزش و سطحی نگر تبدیل شدید و دیگر روزنه ای برای بیرون آمدن از این لابیرنت توی شماها مشاهده نمی شود؟

یا می خواین بگین حرف زدن از وجدان و انسانیت و یکدلی نخ نما شده و  معیارهای جامعه ما،مثل دوست پسر گرفتن زن شوهر دار یا دوست دختر داشتن مرد زن دار از عرف به استثنی،تغییر مسیر داده؟!!

شماتتون نمی کنم! ما دیرگاهی است ایمان آورده ایم به آغاز فصل سرد.

 

 

 

 

نوشته شده در 88/06/14ساعت 18:14 توسط آزاده |

امروز زلزله شد

و بعد سیل

اول به شانه های تو

 و بعد به چشمان من

توضیح:

۱. اون هایی که باید از پست اسم شب چیزی دستگیرشون می شد،شده.تعاریف و معیارها هم مشخصه و توضیح واضحات بیهوده است.

۲.نگارنده به هیچ وجه قصد نداشته به ترسیم مختصات ایمان بپردازد.بلکه می خواست تظاهر آدم نماها رو در چند جمله به تصویر بکشه.

۳. یادتون باشه این روزها بایپس قلب،عمل پر هزینه ای است.پس مراقب سلامت خودتون باشید.انفارکتوس هم که شایع شده.بد.

۴. دوستانی که به خودشون میگیرند ولی خودشونو معرفی نمی کنند هم انصافا ایناف دیگه.حالمون به هم خورد.

نوشته شده در 88/06/13ساعت 14:55 توسط آزاده |

و سانسور شد...

توضیح: پست فوق به دلیل عدم وجود ظرفیت های موجود،پشت حصارها گم شد.

 

نوشته شده در 88/06/13ساعت 3:51 توسط آزاده |

از مدت ها پیش،سعی کردم با وجود علاقمندی که به صدای محسن چاووشی داشتم دیگه آهنگ هاشو گوش نکنم.حتی از دیدن دوباره اون فیلم، هر جا که بود،فرار کردم.

اما امروز ناخودآگاه یاد دیالوگ گلشیفته فراهانی در بخش پایانی "سنتوری" افتادم و دلم شکست.چقدر خوب گفته بود.چقدر به حق گفته بود.چقدر راست گفته بود.

بازم مثل همیشه،از ذهنم گذشت که فیلم ها رو از روی زندگی ها می سازند یا زندگی ها رو از روی فیلم ها؟

توضیح: ما که بدون تشکیل پرونده ودادگاه،متهم شدیم به هزار تا کار نکرده.این سانسورچی بودن و نادیده گرفتن اصول دموکراسی هم رویش.

خیالی نیست...

 

نوشته شده در 88/06/11ساعت 17:7 توسط آزاده |

وقتی توی راحتی قوز می کنم و زانوهایم را بالا می آورم، تو آن جا آن رو به رو نشسته ای و نگاهم می کنی.

لگویی را از زیر مبل پیدا میکنی و به طرفم پرت میکنی:

- باز چته گلابی؟!

و من خدایا چرا من،حوصله ندارم.نه برای توضیح دادن.نه برای نگاه کردن.نه برای مکث کردن و نه برای هیچ چیز دیگر.

می گویی: برای من حرف بزن.می زنی؟ حرف بزن.

این جدیدا می ترسم با تو حرف بزنم.می ترسم با کسی درباره درباره هایم صحبت کنم.مردم نمی فهمند و من حالا متوجه می شوم "هدایت" چقدر حق داشت که ادعا می کرد دردهایش پیش چشم مردم عادی،عجیب و مسخره به نظر می آید.بی آن که شباهتی میان من و او باشد.

می گویی: من مردم نیستم.

برایت از این طرف اتاق نشیمن،نامه ای به آن طرف اتاق نشیمن می نویسم و با شرمساری فراوان روی میز می گذارم.

نامه را بر می داری و می خوانی.عضلات صورتت در هم می شوند.دهانم خشک می شود.توی دلم می گویم: زودتر بخوان.کسی درمن، مثل کودک خجالتی فریاد می زند: نخوان.

توی نامه نوشته ام احساس می کنم اذیت کردن من برای دیگران یک تفریح است و دیگران از این راحت اذیت کردن به خلسه عمیقی فرو می روند.خر کیف میشوند و کسی چه می داند شاید به پهلوی دستشان می گویند: ....

 از آن طرف اتاق نشیمن نگاهم می کنی.دست های بزرگت چلیپای صورت و مردمک هایت غوطه ور در آب.

دیگر لگو را به طرفم پرت نمی کنی.کنارم می نشینی و رگ آبی پیشانی ام را لمس می کنی.چه چیزهایی در من هست که حتی نمی توانم به تو بگویم.

می گویی: این طور نیست.

می گویم: هست.این طور است.حتی اگر این توهم من باشد، همین است.اذیت می شوم.به سادگی.در حالی که من به این آدم ها کاری ندارم.حتی با این که خیلی هایشان را دوست ندارم،عقب تاکسی که می نشینم خودم را به در ماشین می چسبانم و به آنها جا می دهم.

چانه ام از بغض جمع می شود.می گویی: قورباغه ات را قورت بده دختر.

می گویم: اینجام مانده.این جای گلویم مانده.این قورباغه پایین برو نیست.نکند خفه ام کند؟ نکند...

انگشت های داغت مثل کسی که بخواهد یک آمپول عضلانی را با  پنبه الکلی،جذب بدن کند،سیب گلویم را به نوسان می اندازد.

اول داغ می شوم.بعد یخ می زنم.انگار توی دی پر برفی گیر کرده ام.

نوشته شده در 88/06/10ساعت 0:39 توسط آزاده |

زین پس کامنت های بی نام و نشون، هر چند محبت آمیز،هر چند به حق،هر چند مهربانانه،هر چند بیطرف و هزار هرچند دیگر ،در "سهم من" منتشر نخواهد شد.

باقی بقایتان

بعد التحریر: کامنت دونی به احترام بازدیدکنندگان باز است.

نوشته شده در 88/06/09ساعت 20:17 توسط آزاده |

سر عصری که با عجله برای کاری از تونل رسالت رد می شدم،به شکل ناگهانی چشمم به آسمون افتاد.یک ابر چاق، شبیه  هوایپما اون بالا بود.

یاد یک برگه سبز افتادم  و بوی مهاجرت پیچید توی دماغم.حس کردم زمان، زودتر از اونی که قولش را داده بود،جلو جلو می دود.

ونیکادی که جلوی ماشین آویزون کرده بودم،به شیشه خورد و جینگ جینگ صدا کرد.فکر کردم،حالا که قلم دست منه،چرا خط خطی نکنم!!

بعد التحریر: زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم

نوشته شده در 88/06/08ساعت 20:40 توسط آزاده |

نه.من نخواهم رفت.این بار دیگر از این جا نخواهم رفت.همچون تائبی که روحش را عریان می کند و آن را از خزه ای که عشق نام دارد باز می پوشاند.

به همان عریانی!

این خزه را هیچ چیز نمی تواند بتراشد.این خزه آنقدر به قطرش افزوده می شود تا هیچ اثری از زندگی باقی نماند.این خزه برای آن به وجود می آید که یا سلامت ببخشد یا لعنت ابدی را نصیب روح آدمی کند.فرقی نمی کند...

در هر حال این خزه می بندد و به وجود می آید.

بیرون،خروس ها می خواندند.

( بخش هایی از رمان خزه-نوشته هربر لوپوریه-ترجمه احمد شاملو)

نوشته شده در 88/06/07ساعت 10:54 توسط آزاده |

کتاب حافظم را گم کردم.زیر تخت.پشت کمد.جلوی آینه میزتوالت،لابلای کتاب ها،زیر ورق ها،توی داشبورد ماشین،توی کشوی میزم توی روزنامه. همه جا رو می گردم ولی پیدایش نمی کنم.

عصر میرم روی پل رودخونه خواجه عبدالله وامی ایستم و مدتی به آب خروشانش نگاه می کنم.اسم پل را گذاشتم "معبر".حس می کنم بوی پاییز می یاد.

به خودم می گم: چیزی نیست بابا.خسته ای.یک دوش بگیر.آروم شو.آروم باش.

حتی تماشای معاشقه دختر و پسر هفده هجده ساله ای توی کوچه تنگ روی به روی معبر هم سرحالم نمی یاره.

دوستم که مدرس انرژی درمانیه،پیغام می فرسته: امشب بین دوازده تا دوازده و ربع ریلکس کن.برات انرژی بفرستم.پیدا میشه.چیزی که زیاده کتاب حافظ !!

شب که از گشتن نا امید می شم، لگد محکمی به میز می زنم.پایم جز جز می کنه و اشک توی چشمم جمع میشه.صدایی بلند می شود.

و کسی خواب آلود و ترس خورده، از اتاق بغلی تقریبا فریاد می زنه: چی بود؟ کی بود؟

 ساعت دو و نیم شب،مسیج که میاد،"کتاب را من با خودم بردم سفر.دنبالش نگردی"،بلند می شوم و توی تختم می شینم و آهی به بلندی تمام آه هایی که توی این مدت کشیدم می کشم.

به تاریکی رو به رو خیره می شوم.نمی دونم چرا بی اختیار یاد این بیت می افتم:

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس...

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 21:45 توسط آزاده |

دلم می خواد یک مهمونی بزرگ بدهم از شام  و همه کسانی را که می شناسم رو دعوت کنم.یک پیراهن بپوشم که همه از صورتی اش متعجب بشوند.

دلم می خواد یک پارچه بزرگ،جلوی در آویزون کنم و رویش بنویسم: ""لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان از سیاست حرف بزنه".
نوشته شده در 88/06/03ساعت 0:2 توسط آزاده |

عاشق بشیم،دعا کنیم، شاید از دولت عشق

یک روز بیاد که روزگار، دوباره روزگار بشه...

پ.ن: خب! من الان باید با این کامنت های خصوصی و بی نشون چیکار کنم؟!!

نوشته شده در 88/06/01ساعت 23:50 توسط آزاده |


Design By : Night Skin