تبليغاتX
سهم من




















سهم من

به احترام بودنتان بودم و به احترام بودنتان،مدتی شاید زیاد نخواهم بود.
نوشته شده در 88/07/24ساعت 9:42 توسط آزاده |

بهار از دستای من پر زد و رفت
نوشته شده در 88/07/23ساعت 19:1 توسط آزاده |

همین پارسالی ایگرگ خان، همسایه امون که سرعمر درس خونده است و پز روشنفکری می آید و دم به دم از ما کتاب های آنچنانی قرض می گیره،رفت مکه.یک ماه اون جا بود تا مطمئن شد تمام گناهان صغیره و کبیره اش پاک شده و همه حلالش کردند.

اولین بار کشتن یک گاو را از نزدیک وقتی ایگرگ خان از مکه برگشت از توی بالکنی که به حیاطشون مشرف بود دیدم.سر گاوه را که بریدند همه صلوات فرستادند و حاجی را بوسیدند.

بوی اسفند و گوشت کز داده و وراجی و سالوس و چاپلوسی قاطی شده بود و زیر ریسه های رنگی،گاوی که برای حاجی کشته بودند،خس خس می کرد.

ایگرگ خان،مومن و تحصیل کرده و شیک پوش و  معتمد محله.هر کسی پولی بخواد می تونه بهش قرض بده.هر کسی با دیگری اختلاف داشته باشه،این وسط ایگرگ خان واسطه باشی خوبیه.

اصلا از انتخاب رشته تا خریدن یک تخته فرش می تونی رویش حساب کنی.

ایگرگ خان،یک هفته است صاحب یک دختر شده.دیشب که روی بالکن  وایستاده بودم و چای می خوردم،دیدم دختر قد بلند و سفید رویی با یک موبایل در گوشش عرض کوچه را میره و میاد.

شاخک های زنانه ام تحریک شدند.گوش خواباندم ببینم جریان چیه.بعد از ده دقیقه این پا و اون پا کردن، ایگرگ خان با شلوار ورزشی و لخ لخ دمپایی آهسته در را بر ای دختر باز کرد و با همدیگر رفتند تو.

قبول کن توی این مملکت هرچقدرم بخوای فمینیست نباشی و خودتو با شرایط اجتماعی وفق بدهی،این پازل بدجوری توی ذوقت می زنه و کاسه کوزه مختصات آرمان هایت را در هم می ریزه.

نگو معیارها عوض شده که دیگه حالم از شنیدن این توجیهات به هم می خوره.نگو ببین چی می شود که آدم ها به هم چین مرحله ای می رسن که اصلا برام قابل قبول نیست.

نگو فقط یک سری از مردها این طورین که مجبورم برای تجدید نظر کردن توی آمارت،اطلاعات علمی بیشتری را دراختیارت بگذارم.

یادتونه می گفتین ازدواج استقلاله.تکامله،شراکته.صرف نظر از همبستری با یک غریبه،همدردی و تیمارداریه.

ازداوج های تو ایران چیه.تمام رخت خواب هاشون آغشته به خیانته.از این سر تا اون سر میز ناهارخوری اشون دروغ و آش مالیه.

لابلای شکاف های اون حلقه های طلایی اشون،پیچوندن و خمیازه و دور زدن و تحقیر کردنه.

عملکردهایشون به لجن کشیدن مولفه های یک زندگی سالم و زیر سوال بردن تمام مناسک وموارد شرعی و مذهبی است.

همه اشون دست شیطون رو از پشت بستند و با اون قیافه های اتوکشیده به حیوون می گن زکی!مگه منتهای هوسبازی آدم ها تا کجاست؟ مگه دامنه تنوع طلبی آدم ها نقطه پایان نداره؟

این جا کجاست که آدم هایش برای تمام معیارهای اخلاقی فاتحه خوندند و به کانون زندگی و زناشویی سالم،یک انگشت شصت خاتم کاری نشون دادند.

نوشته شده در 88/07/22ساعت 11:39 توسط آزاده |

وقتی بهنود شجاعی پس از هفت بار متوقف کردن حکم اعدام،بالاخره طی روزهای گذشته به چوبه دار آویخته شد،باز هم مثل همیشه این جا و آن جا زمزمه هایی مبنی براین که آیا زمان آن فرا نرسیده است تا مجازات اعدام از میان برداشته شود شنیده شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،آسمان هنوز آبی بود و گاه باران تند و ریزی بر تهران می بارید.همه پیتزا و ساندویچ و چلوکباب می خوردند و با دهان های پر از دوغ و پیاز و آروغ از کمپین یک میلیون امضاء و سازمان ملل می گفتند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان در اتاق های فکر قضایی این تردید در کانال کولرها جاری بود که باید یا نباید!

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هنوز جوانانی در پارک باباییان مواد می زدند و در برابر حرف های زیادی بچه محل ها،دست به تیزی می بردند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا هنوز محل گذر بود.آدم ها هنوز آن قدر احمق بودند که خودشان و دیگران را گول بزنند،با همدیگر روبوسی کنند و در برابر هر عکس العملی دست بر روی سینه بگذارند که ای بابا،لذتی که در عفو است درانتقام نیست.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان همه چیز از اهدای جایزه نوبل به هرتا مولر تا گران شدن رنگ موی اورئال در بازار رنگ و بوی سیاسی داشت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،یک بار دیگر حرف های شعار زده و تکراری "جواب خون را که با خون نمی دهند" رو سیاه شد و انتقام بر اوضاع مسلط شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،اهمیت معلول ها در دایره بسته بازجویی مثل بخار درون یک لیوان چای،رنگ می باخت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا جای کوچک تری نشد.زمان متوقف  نشد و عادت از تکرار باز نایستاد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،این آرزوی دیرینه مثل شهابی از اذهان گذشت که ای کاش زمانی برسد تا قانون،راه حل بهتری را جایگزین اعدام و سنگسار کند.

 وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،همه چیز پشت درهای سرد و بسته اوین مکتوم ماند و بوق خاموش آمبولانسی که جنازه را به درون حفره تاریکی راهنمایی کرد،تا فرسنگ ها گوش ها را کر کرد و دل ها را مالش داد.

 

نوشته شده در 88/07/20ساعت 19:28 توسط آزاده |

بیشتر از یک هفته دوام نیاوردم.یک هفته نه.شش روزم کمتر.

نوشته شده در 88/07/20ساعت 11:46 توسط آزاده |

جملات زیر را جدی بگیرید و بعد از جدی گرفتن،صورت مسئله را پاک کنید.

۱.بخشش،لازم نیست اعدامش کنید.

۲.بخشش لازم نیست،اعدامش کنید.

۳. در فلق بود که پرسید سوار

۴. در زندگی زخم هایی هست که گاه روح را مثل خوره در انزوا می خورد و می تراشد.

۵. به جامعه مدنی،چیز بیاموزید.

۶. گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

۷. افعی ها خودکشی می کنند.

۸.یاد روز حافظ گرامی.

نوشته شده در 88/07/18ساعت 18:57 توسط آزاده |

گاهی بزرگ ترین کادوی دنیا می تونه بولوتوث کردن یک آهنگ باشه.

درست مثل وقتی که ماشین آروم، توی اولین پیچ هراز تاب می خوره و یکهو صدای ویدنی هستون مثل کسی که از پشت دستش رو روی شونه ات بذاره،غافلگیرت کنه.

Will always love you

لب هامو به زانوهام می چسبونم . بیشتر قوز می کنم و چشمامو می بندم و به شکل ناگهانی یاد سکانس پایانی فیلم بادی گارد می افتم و شونه های پهن و سرگردان کوین کاستنر وسط باند خیس فرودگاه.

 خدا رو شکر که تکنولوژی اختراع شده.خدا رو شکر که تو مثل دیگران نمیگی توی ماشین درست بشین.مگه برنامه" شوک" را  نمی بینی؟

خدا رو شکر که هنوز دریا هست که اشک های منو قایم کنه و هیشکی داد نزنه جلو نرو.

 خدا رو شکر که هنوز می تونم توی مسابقه جیغ زدن با مرغ های دریایی کورس بذارم و برنده شم.

 خدا رو شکر به آب دادم.بندها رو به آب دادم.یک دسته گل گنده با گل های ریز و بنفش فراموشم نکن رو به آب دادم .

 دلم را با بیست کیلو اضافه بار به آب دادم  و از این بخشش زیر پوستم خارشم گنگی حس کردم.

 و چه بد که من هنوز بلد نیستم کد این آهنگ رو توی وبلاگ بذارم تا همون مخاطبانی که از لحاظ ملنگی دست کمی از من ندارند بتونند توی خلسه این نوستالوژی فرو بروند.

 مثل من توی رختخواب قوز کنند و با بالاترین وولوم ممکن آهنگه رو گوش بدهند و اگه کسی نبیندشون،چشمای نمناکشون رو پاک کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت 5:9 توسط آزاده |

آیا این خصوصیت سفر است که همه چیز، پیش چشم من این طور رنگ باخته است؟

دیگر نه حوصله ای برای گردگیری اتاق،نه احساس انضباطی برای مرتب کردن تختخواب،نه انگیزه ای برای به روز کردن،نه توانی برای خداحافظی،نه حالی برای احوال پرسی.نه وسواسی برای اسکاچ کشیدن سینک دو قلوی آشپزخانه.

این چمدان قرمز بسته شده کنار اتاق که چند سال پیش خریدمش،مرا می ترساند و این جمله که وقتی سراسیمه از بیرون می آیی بی درنگ می پرسی: آماده ای؟

سر تکان می دهم و در چارچوب در خاموش می مانم و از خود می پرسم: برای چه چیز آماده هستم!

چیزی دستگیرم نمی شود.

حالت تنها بازمانده از یک خانواده جنگ زده را دارم که می خواهند به جای دوری،دورتر از جایی که می شناستش اعزامش کنند.حالا این جا چه اردوگاه کار اجباری باشد یا هر چیز دیگر.مهم نیست.

چمدان در یک دست و اگر آسمان بارانی باشد،چتر در دست دیگر و من،خدایا چرا من هیچ وقت از خیس شدن لذت نبرده ام.

حفره ای که در آینه است مرا دچار سوء تعبیر می کند.حتما اشتباهی شده است.

اول چشم هایم را به شکل سوراخ مخوفی نشان می دهد،بعد لب هایم،بعد گلویم و بعد...

یک لحظه صبر کن ببینم، آن اصل کاری که در سمت چپم،چنبره زده بود سرجایش نیست.

باید قبل از رفتن نگاهی داخل دستشویی بیندازم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/11ساعت 16:6 توسط آزاده |

حسرت گلوله با منه

وقتی که دست تو می خواد تیر خلاص را بزنه

نوشته شده در 88/07/10ساعت 22:43 توسط آزاده |

وقتی می دیدم بچه های همسن اون با شرایط مشابه دارند کار می کنند،خیلی غصه می خوردم.یاد اون شبی افتادم که می گفت می خوام بیام بیرون و من خیلی گریه کردم. 

به خودم  می گفتم، بچه ای مثل اون حق داره شغل خوب داشته باشه.حق داره مثل بچه اعیون ها که با پاترول های سه در و چهار در می رفتند باشگاه انقلاب،توی جاده سلامتی شکمش را کوچک کنه.

 به خودم می گفتم بچه ای مثل اون حق داره ماشینی که می خواد رو سوار شود.پیراهنی که شیکه رو بخره.حقوقی که حقشه رو بگیره.

من برای اون بچه غصه خوردم.برای قربانی شدنمون توی اختلاف طبقاتی غصه خوردم.برای تحلیل رفتن آمال هایمون توی نداشته ها غصه خوردم.برای تک تک اون موها غصه خوردم. 

برای نداشتن رهن کامل یک خونه یک خوابه غصه خوردم.برای بیکاری اش غصه خوردم.برای دونه دونه اسکناس هایی که پای وینستون های آبی می رفت غصه خوردم.برای کشمکش هایش با رییس و مرئوس غصه خوردم.

اون قدر غصه اش رو خورده ام که غصه های خودم،رنگ باختند و طوسی شدند.اون قدر غصه اش رو خورده ام که توی دهلیزهای قلبم،حفره ای اندازه یک چاه باز شده که با ماکارونی و همبرگر و پیتزا و باقالی پلو پر نمی شود.

 این تقصیر من نیست که پرنده غمخورکی شدم که اون نفرت داره.این اشکال از مادر منه که منو این جوری زاییده.

این اشکال منه که سفره پاره کن و نمکدون شکن نیستم.هیچ وقت نبودم.این اشکال منه.

 

 

نوشته شده در 88/07/07ساعت 0:45 توسط آزاده |

زیر یک ناکامی،هزار گنج است.(کشف الاسرار-ص ۶۳)

نوشته شده در 88/07/06ساعت 13:4 توسط آزاده |

به سایت تیکت مهاجرت به کانادا که رسید،دیگه مثل همیشه دیلیتش نکرد.نفس عمیقی کشید.

به پشتی صندلی اش تکیه داد و به اندازه یک قرن به صفحه سرخ رنگ سایت چشم دوخت.

نوشته شده در 88/07/05ساعت 13:2 توسط آزاده |

سرم چون گوی در میدان بگردد

دلم از عهد و از پیمان نگردد

اگر دوران ز نامردان باشد

نشینم تا که این دوران بگردد

نوشته شده در 88/07/02ساعت 23:17 توسط آزاده |


Design By : Night Skin