سهم من
تغییر استراتژی و نقطه جغرافیایی برای من فقط توی این برهه، می تونه یک گام باشه. بلند یا کوتاهش هم بماند. حتی اگه پلیس ترکیه پشت سیم های خاردار مرز، شونه ام را لمس کنه و با خشونت بگه: پاساپورت. من به جایی فکر می کنم که روی نقشه دیوار هیچ کدومتون نیست و از این شهر هفده ساعت فاصله داره. صد در صد، همه اتون بهتر به نظر می آین وقتی نمی بینمتون. یک بار نوشتم و نود ونه بار دیگه هم می نویسم، هر کی فکر می کنه سهم من تلخه مزه اش نکنه.هر کی فکر می کنه این جا چنینه و صاحبش چنان،زحمت بکشه دکمه ضرب در رو بزنه و بره بیرون. بعد از هشت سال و چهارماه کار کردن توی مطبوعات،تجربه بهم نشون داد هر وقت تا آخرین قطره زیر بارون موندم،رنگین کمون زیباتری توی پس و پشت افق نصیبم شد. خوشحالم که سهم من دیوار داره.حریم و چارچوب داره.مقررات و کشک و دوغ داره و هر ننه قمر و ناکسی نمی تونه کمپلکس های خونوادگی اش رو این جا تخلیه کنه. خوشحالم که تا آخرین قطره بارون را تجربه کردم و سرمایش تا مغز استخوانم رو لرزوند.خوشحالم که یک بار مردم و زنده شدم و حالا دیگه نوبت چنگ انداختن به زندگیه. خوشحالم که نوشتن من این جا،باعث عصبانیت بعضی ها می شود.خوشحالم که کرگدن شدم و توی بدترین شرایط،دشمنامو شناختم. خوشحالم که هر کسی،نون قلبش رو می خوره و این مصداق رد خور نداره. من حتما،حتما،حتما می بایست در سال های گذشته کار خوبی کرده باشم که خدا هر شب که از روزنامه برمی گردم،در حاشیه خیابون با من قدم میزنه. و همیشه عاشقش باقی موندم.حتی توی لحظه هایی که حقم بود شاد باشم.حتی توی روزهایی که تحقیرش مثل بارون خیسم کرد.حتی توی مواقعی که فکر می کردم یک صدم هم به فکر سیاهی های من نیست. همیشه عاشقش باقی موندم.همیشه اون کوچه را دوست داشتم.دارم هنوز.بعضی از شب ها دزدکی از اون خیابون ها رد می شم.به میوه فروشی دم بازارش نگاه می کنم و یادم میاد یک روز که مریض بود،براش لیمو شیرین خریدم.یک غرور خاصی داشتم. از مغازه های اطراف اون خونه که سیم و شلنگ و طناب و مفتول می فروشند خوشم میاد.گاهی از اون جاها رد می شم.انگار برگشتم خونه خودم. وقتی نگام به اون مسجد می افته خیلی چیزها از نظرم می گذره.سبزی نور مناره ها باعث می شوند میخکوب شم و از راننده تاکسی های چاروادار،لیچار بشنوم. خوبه! حس هامو دوست دارم! اون طرف ها رو دوست دارم.اونو دوست دارم.اون اتاق رو کامپیوتر و آرشیو و دوست دارم.اون پتوهای قهوه ای را دوست دارم. وقتی میگی: خوش به حال اون که بی اون که بدونه یکی هست که خیلی دوستش داره، دوست دارم. هرچند از صدای سقوطم،مورمورم میشه.از دیدن این تصویر توی آینه رنج می برم.دلم برای خندیدن و خوشبختی تنگ می شه.حسرت خیلی چیزها به دلم مونده.اما بوی موهای اونو با نم اشک های خودم روی بالش دوست دارم. دلم می خواد برگردم اون خونه. یک روز از حافظ نون سنگگ بخرم و از بهشت،خامه. در نیمه باز را هل بدم و یکراست برم تو.دلم میخواد برگردم خونه. پ.ن: شخصا برای این مریض روحی-جنسی-روانی که یک مثقال شهامت نداره تا اسم حقیقی خودشو بگه و ساعت ها چشم انتظار می مونه تا بتونه یک پیغام بگذاره آرزوی شفا می کنم. متاسفم که عنوان روزنامه نگار را یدک می کشه.اما می شه به این نتیجه رسید که دچار کمبودهای زیادی است و خواهرهایش مشکلات زیادی داشتند و متاسفم که دستش مثل همیشه رو شده است. بازدید کنندگان محترم و محترمه،شما هم لطفا آرزوی شفا کنید برای این جانور. جواب اس ام اس نمی داد. آدم رو به خرج می انداخت. آدم رو وادار می کرد که کاری که نمی خواد رو انجام بده.مثل همین حالا که اصرار کرده این سکوت سرد رو بشکنم و لابلای این خط خطی ها بنویسمش. قسم راستش به جون سید بود.ولی هیچوقت رویم نشد ازش بپرسم کدوم سید؟ یک گوشه می نشستیم و صدای گرام و تصنیف قدیمی قدیمی را گوش می دادیم. بعد از هم بی خبر موندیم.من زندگیم رو ادامه دادم.از آدم هایی که اطرافش بودند خوشم نمی اومد.فکر کردم اون قدر حالش خوب است که به من احتیاجی نداره و خودش می تونه از پس خودش بربیاد. نمی تونم بگم تا قبل از اون فکر می کردم آدم خوبیه.چون نمی شناختمش.یعنی خوب نمی شناختمش.اون فقط بلد بود یک جور طراحی عجیب غریب کنه و من ادایش رو در می آوردم : بینی و بین اللهی و اون سرش رو تکون می داد و می خندید. هشت هشت هشتاد وهشت رفتم دیدنش.خیلی نشستم روی نیمکت راهروهای بیمارستان تا همه رفتند.حس می کردم دلم می خواد تنها باشم یا باشیم. مثل هیولا نفس می کشید.صدایش مثل نفیر باد که توی جنگل هوهو کنه از توی یک دستگاه پیچ در پیچ به من مخابره می شد.رزیدنت سال سومی یادم داده بود چیکار کنم که باهاش ارتباط بگیرم. باید دکمه سبز رو فشار می دادم. اون می نوشت و من می خوندم.گفت خبرنگار بازی در نیاری.نه دلم می خواد کسی بدونه این جا بودم و نه خبر مرگم رو مخابره کن. دوس ندارم. وقتی از پیشش برگشتم خواستم دست نویسش رو بذارم این جا که همه ببینند چه خط قشنگی داشت.بعد فکر کردم شاید راضی نباشه.تمایلی به تجاوز نداشتم. حس کردم یک چیزی کمه وقتی دستش را یک ثانیه گذاشت روی لباسم و لب هایش رو دیدم که تکون خورد: دارم نفرین پس می دهم. صدا از توی دستگاه پیچ پیچی مخابره می شد تا خیسی بارونی من.از اون ماجرا پنج سال گذشته بود. یکهو شک کردم نکنه داره هذیون می گه. گفتم :ترکه روز عروسی اش دو تا کراوات رو هم میزنه،ازش می پرسند چرا این طوری می کنی؟ می گه آخه عقد و عروسی با همه. به جای اون، رزیدنت سال سومی که سرم عوض می کرد، به بیمزگی ام خندید. گفت: بد کردم بهش آزاده.بد کردم بهشون آزاده.بد کردم.بد کردم.بد بودم.بد کردم.بد دیدم.حالمم بده. عضله دست چپم پرید.همیشه با این چیزها مخالف بود.به خودش که می گفتیم لب هاشو جمع می کرد: وجود نداره.خرافاته.مدرن شو. مثل علم وایستاده بودم بالای سرش و نمی دونستم باید ازش بدم بیاد یا نه. برای تغییر حسم،مقدمه لازم داشتم. هشت هشت هشتاد و هشت بود.دامن بارونی منو با محراب انگاری اشتباه گرفته بود،سفت چسبیده بودش.می گفت،نفرین دو سر داره که یقه اشو چسبیده و ول نمی کنه. من هیچوقت نپرسیدم ازش که چی شد که این طوری شد.می گفتم اگه خودش بخواد برام ازجزییاتش می گه. اون ماجرا که پاییز پنج سال پیش اتفاق افتاد،من بازم پیشش بودم.داد می زد و دست چپش می لرزید.مادرش با یک کاسه انار دون کرده وسط اتاق سرگردون بود: مادربترس از آه مردم! هشت هشت هشتاد و هشت آخرین لوکیشنش بود.بی دوربین،بی نور،بی حرکت.برداشت سی و سوم.دراز به دراز با پاهای گچی و لب های کبود. صدای شادی یک کاروان عروسی پسزمینه سکانس پایانی.این جا بیمارستان هدایت است.میدون هدایت.طبقه دوم.اتاق دویست و سه. نمی دونم چرا بالای سرش به جای این که گریه ام بگیره،یکهو یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شمع و چراغ ها رو روشن کنید.امشب عروسی داریم...
| Design By : Night Skin |
