تبليغاتX
سهم من




















سهم من

نه دیگه این تو بمیری  از اون تو بمیریا نیست که بخوام با حرف هر آش کشکی، خم به ابروم بیارم.

یک بار نوشتم و نود ونه بار دیگه هم می نویسم، هر کی فکر می کنه سهم من تلخه مزه اش نکنه.هر کی فکر می کنه این جا چنینه و صاحبش چنان،زحمت بکشه دکمه ضرب در رو بزنه و بره بیرون.

بعد از هشت سال و چهارماه کار کردن توی مطبوعات،تجربه بهم نشون  داد هر وقت تا آخرین قطره زیر بارون موندم،رنگین کمون زیباتری توی پس و پشت افق نصیبم شد.

خوشحالم که سهم من دیوار داره.حریم و چارچوب داره.مقررات و کشک و دوغ داره و هر ننه قمر و ناکسی نمی تونه کمپلکس های خونوادگی اش رو این جا تخلیه کنه.

خوشحالم که تا آخرین قطره بارون را تجربه کردم و سرمایش تا مغز استخوانم رو لرزوند.خوشحالم که یک بار مردم و زنده شدم و حالا دیگه نوبت چنگ انداختن به زندگیه.

خوشحالم که نوشتن من این جا،باعث عصبانیت بعضی ها می شود.خوشحالم که کرگدن شدم و توی بدترین شرایط،دشمنامو شناختم.

خوشحالم که هر کسی،نون قلبش رو می خوره و این مصداق رد خور نداره.

من حتما،حتما،حتما می بایست در سال های گذشته کار خوبی کرده باشم که خدا هر شب که از روزنامه برمی گردم،در حاشیه خیابون با من قدم میزنه.

نوشته شده در 88/08/23ساعت 20:41 توسط آزاده |

بعد از اون، نه تونستم عاشق یکی دیگه بشم و نه گذاشتم یکی دیگه عاشقم بشه.دورشدم و دور موندم.

 و همیشه عاشقش باقی موندم.حتی توی لحظه هایی که حقم بود شاد باشم.حتی توی روزهایی که تحقیرش مثل بارون خیسم کرد.حتی توی مواقعی که فکر می کردم یک صدم هم به فکر سیاهی های من نیست.

همیشه عاشقش باقی موندم.همیشه اون کوچه را دوست داشتم.دارم هنوز.بعضی از شب ها دزدکی از اون خیابون ها رد می شم.به میوه فروشی دم بازارش نگاه می کنم و یادم میاد یک روز که مریض بود،براش لیمو شیرین خریدم.یک غرور خاصی داشتم.

 از مغازه های اطراف اون خونه که سیم و شلنگ و طناب و مفتول می فروشند خوشم میاد.گاهی از اون جاها رد می شم.انگار برگشتم خونه خودم.

 وقتی نگام به اون مسجد می افته خیلی چیزها از نظرم می گذره.سبزی نور مناره ها باعث می شوند میخکوب شم و از راننده تاکسی های چاروادار،لیچار بشنوم.

خوبه! حس هامو دوست دارم!

اون طرف ها رو دوست دارم.اونو دوست دارم.اون اتاق رو کامپیوتر و آرشیو و دوست دارم.اون پتوهای قهوه ای را دوست دارم.

وقتی میگی: خوش به حال اون که بی اون که بدونه یکی هست که خیلی دوستش داره، دوست دارم.

هرچند از صدای سقوطم،مورمورم میشه.از دیدن این تصویر توی آینه رنج می برم.دلم برای خندیدن و خوشبختی تنگ می شه.حسرت خیلی چیزها به دلم مونده.اما بوی موهای اونو با نم اشک های خودم روی بالش دوست دارم.

دلم می خواد برگردم اون خونه. یک روز از حافظ نون سنگگ بخرم و از بهشت،خامه.

در نیمه باز را هل بدم و یکراست برم تو.دلم میخواد برگردم خونه.

نوشته شده در 88/08/20ساعت 22:36 توسط آزاده |

من از هوای عشق تو....

پ.ن: شخصا برای این مریض روحی-جنسی-روانی که یک مثقال شهامت نداره تا اسم حقیقی خودشو بگه و ساعت ها چشم انتظار می مونه تا بتونه یک پیغام بگذاره آرزوی شفا می کنم.

متاسفم که عنوان روزنامه نگار را یدک می کشه.اما می شه به این نتیجه رسید که دچار کمبودهای زیادی است و خواهرهایش مشکلات زیادی داشتند و متاسفم که دستش مثل همیشه رو شده است.

بازدید کنندگان محترم و محترمه،شما هم لطفا آرزوی شفا کنید برای این جانور.

 

نوشته شده در 88/08/15ساعت 23:6 توسط آزاده |

تا وقتی همدیگر رو می شناختیم،قسم راستمون بینی و بین اللهی بود.یعنی اون اولش این رو باب کرد ومن ازش تقلید می کردم و اون می خندید و سر تکون می داد.

جواب اس ام اس نمی داد. آدم رو به خرج می انداخت. آدم رو وادار می کرد که کاری که نمی خواد رو انجام بده.مثل همین حالا که اصرار کرده این سکوت سرد رو بشکنم و لابلای این خط خطی ها بنویسمش.

قسم راستش به جون سید بود.ولی هیچوقت رویم نشد ازش بپرسم کدوم  سید؟ یک گوشه می نشستیم و صدای گرام و تصنیف قدیمی قدیمی را گوش می دادیم.

بعد از هم بی خبر موندیم.من زندگیم رو ادامه دادم.از آدم هایی که اطرافش بودند خوشم نمی اومد.فکر کردم اون قدر حالش خوب است که به من احتیاجی نداره و خودش می تونه از پس خودش بربیاد.

نمی تونم بگم تا قبل از اون فکر می کردم آدم خوبیه.چون نمی شناختمش.یعنی خوب نمی شناختمش.اون فقط بلد بود یک جور طراحی عجیب غریب کنه و من ادایش رو در می آوردم : بینی و بین اللهی و اون سرش رو تکون می داد و می خندید.

هشت هشت هشتاد وهشت رفتم دیدنش.خیلی نشستم روی نیمکت راهروهای بیمارستان تا همه رفتند.حس می کردم دلم می خواد تنها باشم یا باشیم.

 مثل هیولا نفس می کشید.صدایش مثل نفیر باد که توی جنگل هوهو کنه از توی یک دستگاه پیچ در پیچ به من مخابره می شد.رزیدنت سال سومی یادم داده بود چیکار کنم که باهاش ارتباط بگیرم. باید دکمه سبز رو فشار می دادم.

اون می نوشت و من می خوندم.گفت خبرنگار بازی در نیاری.نه دلم می خواد کسی بدونه این جا بودم و نه خبر مرگم رو مخابره کن. دوس ندارم.

وقتی از پیشش برگشتم خواستم دست نویسش رو بذارم این جا که همه ببینند چه خط قشنگی داشت.بعد فکر کردم شاید راضی نباشه.تمایلی به تجاوز  نداشتم.

 

حس کردم یک چیزی کمه وقتی دستش را یک ثانیه گذاشت روی لباسم و لب هایش رو دیدم که تکون خورد: دارم نفرین پس می دهم.

 صدا از توی دستگاه پیچ پیچی مخابره می شد تا خیسی بارونی من.از اون ماجرا پنج سال گذشته بود. یکهو شک کردم نکنه داره هذیون می گه.

گفتم :ترکه روز عروسی اش دو تا کراوات رو هم میزنه،ازش می پرسند چرا این طوری می کنی؟ می گه آخه عقد و عروسی با همه.

به جای اون، رزیدنت سال سومی که سرم عوض می کرد، به بیمزگی ام خندید.

گفت: بد کردم بهش آزاده.بد کردم بهشون آزاده.بد کردم.بد کردم.بد بودم.بد کردم.بد دیدم.حالمم بده.

عضله دست چپم پرید.همیشه با این چیزها مخالف بود.به خودش که می گفتیم لب هاشو جمع می کرد: وجود نداره.خرافاته.مدرن شو.

 مثل علم وایستاده بودم بالای سرش و نمی دونستم باید ازش بدم بیاد یا نه. برای تغییر حسم،مقدمه لازم داشتم.

هشت هشت هشتاد و هشت  بود.دامن بارونی منو با محراب انگاری اشتباه گرفته بود،سفت چسبیده بودش.می گفت،نفرین دو سر داره که یقه اشو چسبیده و ول نمی کنه.

من هیچوقت نپرسیدم ازش که چی شد که این طوری شد.می گفتم اگه خودش بخواد برام ازجزییاتش می گه.

اون ماجرا که پاییز پنج سال پیش اتفاق افتاد،من بازم پیشش بودم.داد می زد و دست چپش می لرزید.مادرش با یک کاسه انار دون کرده وسط اتاق سرگردون بود: مادربترس از آه مردم!

 هشت هشت هشتاد و هشت آخرین لوکیشنش بود.بی دوربین،بی نور،بی حرکت.برداشت سی و سوم.دراز به دراز با پاهای گچی و لب های کبود.

صدای شادی یک کاروان عروسی پسزمینه سکانس پایانی.این جا بیمارستان هدایت است.میدون هدایت.طبقه دوم.اتاق دویست و سه.

 نمی دونم چرا بالای سرش به جای این که گریه ام بگیره،یکهو یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شمع و چراغ ها رو روشن کنید.امشب عروسی داریم...

نوشته شده در 88/08/11ساعت 0:41 توسط آزاده |

به احترام بودنتان بودم و به احترام بودنتان،مدتی شاید زیاد نخواهم بود.
نوشته شده در 88/07/24ساعت 9:42 توسط آزاده |

بهار از دستای من پر زد و رفت
نوشته شده در 88/07/23ساعت 19:1 توسط آزاده |

همین پارسالی ایگرگ خان، همسایه امون که سرعمر درس خونده است و پز روشنفکری می آید و دم به دم از ما کتاب های آنچنانی قرض می گیره،رفت مکه.یک ماه اون جا بود تا مطمئن شد تمام گناهان صغیره و کبیره اش پاک شده و همه حلالش کردند.

اولین بار کشتن یک گاو را از نزدیک وقتی ایگرگ خان از مکه برگشت از توی بالکنی که به حیاطشون مشرف بود دیدم.سر گاوه را که بریدند همه صلوات فرستادند و حاجی را بوسیدند.

بوی اسفند و گوشت کز داده و وراجی و سالوس و چاپلوسی قاطی شده بود و زیر ریسه های رنگی،گاوی که برای حاجی کشته بودند،خس خس می کرد.

ایگرگ خان،مومن و تحصیل کرده و شیک پوش و  معتمد محله.هر کسی پولی بخواد می تونه بهش قرض بده.هر کسی با دیگری اختلاف داشته باشه،این وسط ایگرگ خان واسطه باشی خوبیه.

اصلا از انتخاب رشته تا خریدن یک تخته فرش می تونی رویش حساب کنی.

ایگرگ خان،یک هفته است صاحب یک دختر شده.دیشب که روی بالکن  وایستاده بودم و چای می خوردم،دیدم دختر قد بلند و سفید رویی با یک موبایل در گوشش عرض کوچه را میره و میاد.

شاخک های زنانه ام تحریک شدند.گوش خواباندم ببینم جریان چیه.بعد از ده دقیقه این پا و اون پا کردن، ایگرگ خان با شلوار ورزشی و لخ لخ دمپایی آهسته در را بر ای دختر باز کرد و با همدیگر رفتند تو.

قبول کن توی این مملکت هرچقدرم بخوای فمینیست نباشی و خودتو با شرایط اجتماعی وفق بدهی،این پازل بدجوری توی ذوقت می زنه و کاسه کوزه مختصات آرمان هایت را در هم می ریزه.

نگو معیارها عوض شده که دیگه حالم از شنیدن این توجیهات به هم می خوره.نگو ببین چی می شود که آدم ها به هم چین مرحله ای می رسن که اصلا برام قابل قبول نیست.

نگو فقط یک سری از مردها این طورین که مجبورم برای تجدید نظر کردن توی آمارت،اطلاعات علمی بیشتری را دراختیارت بگذارم.

یادتونه می گفتین ازدواج استقلاله.تکامله،شراکته.صرف نظر از همبستری با یک غریبه،همدردی و تیمارداریه.

ازداوج های تو ایران چیه.تمام رخت خواب هاشون آغشته به خیانته.از این سر تا اون سر میز ناهارخوری اشون دروغ و آش مالیه.

لابلای شکاف های اون حلقه های طلایی اشون،پیچوندن و خمیازه و دور زدن و تحقیر کردنه.

عملکردهایشون به لجن کشیدن مولفه های یک زندگی سالم و زیر سوال بردن تمام مناسک وموارد شرعی و مذهبی است.

همه اشون دست شیطون رو از پشت بستند و با اون قیافه های اتوکشیده به حیوون می گن زکی!مگه منتهای هوسبازی آدم ها تا کجاست؟ مگه دامنه تنوع طلبی آدم ها نقطه پایان نداره؟

این جا کجاست که آدم هایش برای تمام معیارهای اخلاقی فاتحه خوندند و به کانون زندگی و زناشویی سالم،یک انگشت شصت خاتم کاری نشون دادند.

نوشته شده در 88/07/22ساعت 11:39 توسط آزاده |

وقتی بهنود شجاعی پس از هفت بار متوقف کردن حکم اعدام،بالاخره طی روزهای گذشته به چوبه دار آویخته شد،باز هم مثل همیشه این جا و آن جا زمزمه هایی مبنی براین که آیا زمان آن فرا نرسیده است تا مجازات اعدام از میان برداشته شود شنیده شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،آسمان هنوز آبی بود و گاه باران تند و ریزی بر تهران می بارید.همه پیتزا و ساندویچ و چلوکباب می خوردند و با دهان های پر از دوغ و پیاز و آروغ از کمپین یک میلیون امضاء و سازمان ملل می گفتند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان در اتاق های فکر قضایی این تردید در کانال کولرها جاری بود که باید یا نباید!

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هنوز جوانانی در پارک باباییان مواد می زدند و در برابر حرف های زیادی بچه محل ها،دست به تیزی می بردند.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا هنوز محل گذر بود.آدم ها هنوز آن قدر احمق بودند که خودشان و دیگران را گول بزنند،با همدیگر روبوسی کنند و در برابر هر عکس العملی دست بر روی سینه بگذارند که ای بابا،لذتی که در عفو است درانتقام نیست.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان همه چیز از اهدای جایزه نوبل به هرتا مولر تا گران شدن رنگ موی اورئال در بازار رنگ و بوی سیاسی داشت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،یک بار دیگر حرف های شعار زده و تکراری "جواب خون را که با خون نمی دهند" رو سیاه شد و انتقام بر اوضاع مسلط شد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،اهمیت معلول ها در دایره بسته بازجویی مثل بخار درون یک لیوان چای،رنگ می باخت.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا جای کوچک تری نشد.زمان متوقف  نشد و عادت از تکرار باز نایستاد.

وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،این آرزوی دیرینه مثل شهابی از اذهان گذشت که ای کاش زمانی برسد تا قانون،راه حل بهتری را جایگزین اعدام و سنگسار کند.

 وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،همه چیز پشت درهای سرد و بسته اوین مکتوم ماند و بوق خاموش آمبولانسی که جنازه را به درون حفره تاریکی راهنمایی کرد،تا فرسنگ ها گوش ها را کر کرد و دل ها را مالش داد.

 

نوشته شده در 88/07/20ساعت 19:28 توسط آزاده |

بیشتر از یک هفته دوام نیاوردم.یک هفته نه.شش روزم کمتر.

نوشته شده در 88/07/20ساعت 11:46 توسط آزاده |

جملات زیر را جدی بگیرید و بعد از جدی گرفتن،صورت مسئله را پاک کنید.

۱.بخشش،لازم نیست اعدامش کنید.

۲.بخشش لازم نیست،اعدامش کنید.

۳. در فلق بود که پرسید سوار

۴. در زندگی زخم هایی هست که گاه روح را مثل خوره در انزوا می خورد و می تراشد.

۵. به جامعه مدنی،چیز بیاموزید.

۶. گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

۷. افعی ها خودکشی می کنند.

۸.یاد روز حافظ گرامی.

نوشته شده در 88/07/18ساعت 18:57 توسط آزاده |

گاهی بزرگ ترین کادوی دنیا می تونه بولوتوث کردن یک آهنگ باشه.

درست مثل وقتی که ماشین آروم، توی اولین پیچ هراز تاب می خوره و یکهو صدای ویدنی هستون مثل کسی که از پشت دستش رو روی شونه ات بذاره،غافلگیرت کنه.

Will always love you

لب هامو به زانوهام می چسبونم . بیشتر قوز می کنم و چشمامو می بندم و به شکل ناگهانی یاد سکانس پایانی فیلم بادی گارد می افتم و شونه های پهن و سرگردان کوین کاستنر وسط باند خیس فرودگاه.

 خدا رو شکر که تکنولوژی اختراع شده.خدا رو شکر که تو مثل دیگران نمیگی توی ماشین درست بشین.مگه برنامه" شوک" را  نمی بینی؟

خدا رو شکر که هنوز دریا هست که اشک های منو قایم کنه و هیشکی داد نزنه جلو نرو.

 خدا رو شکر که هنوز می تونم توی مسابقه جیغ زدن با مرغ های دریایی کورس بذارم و برنده شم.

 خدا رو شکر به آب دادم.بندها رو به آب دادم.یک دسته گل گنده با گل های ریز و بنفش فراموشم نکن رو به آب دادم .

 دلم را با بیست کیلو اضافه بار به آب دادم  و از این بخشش زیر پوستم خارشم گنگی حس کردم.

 و چه بد که من هنوز بلد نیستم کد این آهنگ رو توی وبلاگ بذارم تا همون مخاطبانی که از لحاظ ملنگی دست کمی از من ندارند بتونند توی خلسه این نوستالوژی فرو بروند.

 مثل من توی رختخواب قوز کنند و با بالاترین وولوم ممکن آهنگه رو گوش بدهند و اگه کسی نبیندشون،چشمای نمناکشون رو پاک کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت 5:9 توسط آزاده |

آیا این خصوصیت سفر است که همه چیز، پیش چشم من این طور رنگ باخته است؟

دیگر نه حوصله ای برای گردگیری اتاق،نه احساس انضباطی برای مرتب کردن تختخواب،نه انگیزه ای برای به روز کردن،نه توانی برای خداحافظی،نه حالی برای احوال پرسی.نه وسواسی برای اسکاچ کشیدن سینک دو قلوی آشپزخانه.

این چمدان قرمز بسته شده کنار اتاق که چند سال پیش خریدمش،مرا می ترساند و این جمله که وقتی سراسیمه از بیرون می آیی بی درنگ می پرسی: آماده ای؟

سر تکان می دهم و در چارچوب در خاموش می مانم و از خود می پرسم: برای چه چیز آماده هستم!

چیزی دستگیرم نمی شود.

حالت تنها بازمانده از یک خانواده جنگ زده را دارم که می خواهند به جای دوری،دورتر از جایی که می شناستش اعزامش کنند.حالا این جا چه اردوگاه کار اجباری باشد یا هر چیز دیگر.مهم نیست.

چمدان در یک دست و اگر آسمان بارانی باشد،چتر در دست دیگر و من،خدایا چرا من هیچ وقت از خیس شدن لذت نبرده ام.

حفره ای که در آینه است مرا دچار سوء تعبیر می کند.حتما اشتباهی شده است.

اول چشم هایم را به شکل سوراخ مخوفی نشان می دهد،بعد لب هایم،بعد گلویم و بعد...

یک لحظه صبر کن ببینم، آن اصل کاری که در سمت چپم،چنبره زده بود سرجایش نیست.

باید قبل از رفتن نگاهی داخل دستشویی بیندازم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/07/11ساعت 16:6 توسط آزاده |

حسرت گلوله با منه

وقتی که دست تو می خواد تیر خلاص را بزنه

نوشته شده در 88/07/10ساعت 22:43 توسط آزاده |

وقتی می دیدم بچه های همسن اون با شرایط مشابه دارند کار می کنند،خیلی غصه می خوردم.یاد اون شبی افتادم که می گفت می خوام بیام بیرون و من خیلی گریه کردم. 

به خودم  می گفتم، بچه ای مثل اون حق داره شغل خوب داشته باشه.حق داره مثل بچه اعیون ها که با پاترول های سه در و چهار در می رفتند باشگاه انقلاب،توی جاده سلامتی شکمش را کوچک کنه.

 به خودم می گفتم بچه ای مثل اون حق داره ماشینی که می خواد رو سوار شود.پیراهنی که شیکه رو بخره.حقوقی که حقشه رو بگیره.

من برای اون بچه غصه خوردم.برای قربانی شدنمون توی اختلاف طبقاتی غصه خوردم.برای تحلیل رفتن آمال هایمون توی نداشته ها غصه خوردم.برای تک تک اون موها غصه خوردم. 

برای نداشتن رهن کامل یک خونه یک خوابه غصه خوردم.برای بیکاری اش غصه خوردم.برای دونه دونه اسکناس هایی که پای وینستون های آبی می رفت غصه خوردم.برای کشمکش هایش با رییس و مرئوس غصه خوردم.

اون قدر غصه اش رو خورده ام که غصه های خودم،رنگ باختند و طوسی شدند.اون قدر غصه اش رو خورده ام که توی دهلیزهای قلبم،حفره ای اندازه یک چاه باز شده که با ماکارونی و همبرگر و پیتزا و باقالی پلو پر نمی شود.

 این تقصیر من نیست که پرنده غمخورکی شدم که اون نفرت داره.این اشکال از مادر منه که منو این جوری زاییده.

این اشکال منه که سفره پاره کن و نمکدون شکن نیستم.هیچ وقت نبودم.این اشکال منه.

 

 

نوشته شده در 88/07/07ساعت 0:45 توسط آزاده |

زیر یک ناکامی،هزار گنج است.(کشف الاسرار-ص ۶۳)

نوشته شده در 88/07/06ساعت 13:4 توسط آزاده |

به سایت تیکت مهاجرت به کانادا که رسید،دیگه مثل همیشه دیلیتش نکرد.نفس عمیقی کشید.

به پشتی صندلی اش تکیه داد و به اندازه یک قرن به صفحه سرخ رنگ سایت چشم دوخت.

نوشته شده در 88/07/05ساعت 13:2 توسط آزاده |

سرم چون گوی در میدان بگردد

دلم از عهد و از پیمان نگردد

اگر دوران ز نامردان باشد

نشینم تا که این دوران بگردد

نوشته شده در 88/07/02ساعت 23:17 توسط آزاده |

می دونی آخرین بار شباهت را کجا پیدا کردم؟

اون بالا روی سنی که پرده اش نقره ای نبود.ریکوردر یک دستم بود و خودکار و کاغذ توی یک دست دیگه م.

آماده باش بودم برای شکار یک لحظه بی شباهت.تا قبل از اون نمی دونستم می شود بین تناقض ها،شباهت را پیدا کرد.

ولی وقتی پرده سنگین و مخمل را زدم کنار، فقط با دهن باز به جایی خیره موندم و لب هامو این قدر به هم فشار دادم که حس کردم تموم چروک های زن های دنیا توی صورت من جمع شدند.

 و جواب یارو رو که مرتب ازم می پرسید،حالا سوال اولتون چی هست؟  به سکوت برگزار می کردم.

اون جا بود که فهمیدم چقدر لحظه های زندگی به هم شبیهند.اون جا بود که فهمیدم آدم نمی تونه بعضی لحظه های زندگی را بذاره زیر رادیکال و جذرش را بگیره.

این لحظه ها بیشتر از اونی که قبلا تشر زده بودی سخت می گیریشون،سخت بودند.

و به جای این که تقسیم بشوند و بشوند یک نقطه،ضرب می شدند و شکل نجومی به خودشون می گرفتند.

حالت بازیکنی توی چمن را داشتم که فقط توپ را به دروازه خودمون شوت کرده بودم و  یک نفر روی اسکوربورد،یک پوزخند بیمزه را نشون جمعیت می داد.

کسی که اون جا پشت اون ویلون سل براق قهوه ای نشسته بود، بیگناه و بدون این که خودش بدونه تموم لحظه های منو شکار کرده بود.

پیشونی اش از وسط جمعیت برق می زد و موهای کم پشتش که از توی گیجگاهش روییده بود، منو بی اختیار یاد چیزهایی می انداخت.

تیر خورده بود وسط پیشونی ام و از دماغم خون می آمد و یارو هی پشت هم می پرسید: پس چرا می خواستین منو ببینین؟ شما که سوالی ندارید.

آرشه که روی ویلون سل لرزید،موسیقی پخش شد و پیشونی قهوه ای که برق می زد و عرق کمرنگی از رستنگاه موهایش، اوریب شرابه می کرد، سرش را بالا پایین برد.

آره سرش را بالا پایین برد.انگار که داره به مرثیه غمناکی گوش می دهد.خواستم دعا کنم که معجزه شود و از روی سن،دود شوم توی هوا،نه یاسین یادم اومد و نه آیت الکرسی.

می دونی اولین بار شباهت را کجا پیدا کردم؟

توی یک پارک سنگی بودیم و بغل یکی از کفش هایم از چند جا،درز باز کرده بود.هوا سرد بود و دلم می خواست بشینم توی ماشینی که بخاری داشت.

مثل کسی که مستقیم در جهت باد بدود،توی بینی ام می سوخت و پلک چپم می پرید.

تازه فهمیده بودم من و شکارچی، هیچ وقت یک روح توی دو تا بدن نبودیم.

یک روح بودم توی یک بدن تنها که وسط بارون،تنها مونده بود و ته جیب پالتویش، یک دویست تومانی پاره و نفرت انگیز مونده بود.

نوشته شده در 88/06/31ساعت 17:56 توسط آزاده |

سهم من از تو نگاهت، سهم تو تمام من شد...
نوشته شده در 88/06/30ساعت 15:5 توسط آزاده |

بعد از هفت سال،دوباره رفتم سر وقت کتاب هایی که توی کتابخانه کوچکمان،عن قریب خاک می خوردند.

معانی بیان،دستور زبان،شاهنامه فردوسی،بوستان و گلستان،منطق الطیر،رساله قشیریه،مرصاد العباد،مسعود سعد سلمان،صائب تبریزی،سبک شناسی های نظم و نثر و انواع تست های کنکور.

این روزها خوشحالم و بی آن که متعلق به جناح خاصی باشم،سبزینگی مخصوصی در لحظاتم موج می زند.چیزی که در طول سال های پیش،تجربه اش نکرده بودم و پیش آمدنش حالا برام عجیبه.

باران که می بارد،توی پیاده روهای پر از برگ راه می روم و با خودم خلوت می کنم.

خلوت خودم را مثل لباس های زمستانی و پاییزی ام دوست دارم.سوار ماشین که می شوم،حسی پروازم می دهد.صدای موزیک را زیاد می کنم،گره روسری ام را شل تر می کنم و  با سرعت از خیابان ها و اتوبان ها رد می شم.

هر کدوم از کتاب ها را که یک بار دیگر ورق می زنم، یاد دوران خوش تحصیل در دانشکده ادبیات می افتم.

یاد تموم اون شب شعرها و عصر قصه ها.یاد داستان های کوتاهی که در نشریات دانشگاهی چاپ می شد و چقدر ذوق می کردم.

هرچند شاید زمان برای توقف در "سهم من" خیلی کم باشد و طی ماه های آتی این جا را هم ترک کنم،اما ترجیح می دهم تا زمانی که هستم بنویسم.دست کم از احساس خوبی که این روزها نصیبم شده بنویسم.

درست مثل بوی آش رشته ای که از پشت پنجره آشپزخانه همسایه،بینی ات را قلقلک می دهد.

 

 

نوشته شده در 88/06/29ساعت 13:53 توسط آزاده |

وصف الحال: آقای ب.ت.می گه وقتی ذات واقعی آدم هایی که یک روز می شناختیشون پیشت رو می شود چه حسی داری؟

سکوت می کنم و لبخند می زنم و توی دلم فکر می کنم: حتم دارم خدا از همیشه منو بیشتر دوست داره.

نوشته شده در 88/06/25ساعت 16:18 توسط آزاده |

این قدیمی ها هم چیزهای خوبی گفتن ها.مثلا این که میگن بی محلی کردن به آدم های کم ارزش از صد تا زخم شمشیر کاری تره.یا این که می گن جواب ابلهان خاموشی است...

نوشته شده در 88/06/23ساعت 22:43 توسط آزاده |

حالا شاید همه خارجکی ها هم ما رو به شکل تروریست و کله سیاه نگاه نکنند و  بذارند توی گوشه ای از دیترویت،یک مزرعه بسازیم.هر چند جای مزرعه پدری امون رو نمی گیره.

کی به کیه رفیق.

یک روزی داریوش می خوند: هجرت سرابی بود و بس

خوابی که تعبیری نداشت

امروز ما تحریف می کنیم: این جا سرابی بود و بس...

نوشته شده در 88/06/23ساعت 0:20 توسط آزاده |

می گه: یک طراحی سازه ای توپ کردم برای آینده.اگه بدونی...

جلوتر میام و به هاشورهای از سر عجله و پر تشویش زل میزنم.می گم :من که چیزی نمی بینم.این ها همه اش یک مشت خط خطیه.

و بلافاصله یاد دیالوگ سیده خانوم توی "دعوت" می افتم.نه! این نفس عمیق و سکوت تو هم نمی تونه کاری کنه نگاهم عوض بشه.

نوشته شده در 88/06/22ساعت 16:7 توسط آزاده |

آقا جان! امشب به دیدنت آمدم.اما لب به شیرهایی که تقسیم می کردند نزدم.گوشه ای در تاریکی نشستم و یک قرن،به در بسته رو به رو چشم دوختم.
نوشته شده در 88/06/22ساعت 1:51 توسط آزاده |

سر موجودی کیف دستی ام شرط می بندم تا حالا هیچ زنی رو مثل من کشته مرده پاییز ندیدی.

 امروز اولین بلوز پاییزی را پوشیدم.دیشب پنجره اتاق را نصفه کردم و عصر به راننده آژانس امر کردم شیشه ماشین را بالا بکشه.

می گی: فقط کم مونده بری اون پارک گم و گور که هیشکی توی تهران جایش رو بلد نیست و بشینی روی اون نیمکت زرد وسبز همیشگی.

نگات می کنم وسر تکان می دهم.میدونم توی پاییز، پارک من توی ارتفاعات زودتر رنگ می گیره و زیبا تر می شه.

زمستون رفتم اون جا.برف گوشه کنار پارک تلمبار شده بود و همه جا سر بود.نگاه کردم به نیمکته.باغبونه از اتاقکش سر کرد بیرون و گفت: با این کفش ها؟

بهش لج کردم.به خودم لج کردم.با اون کفش های مزخرف و پرپری سربالایی را یک نفس رفتم.دو بار خوردم زمین و کمرم درد گرفت.اشک توی چشمم جمع شد و به روی خودم نیاوردم.

خواستم روی خودمو کم کنم.نیمکت سبز و زرد شده بود کعبه آمال.باید میرفتم.باید می نشستم. وقتی روی نیمکت نشستم،کمرم هنوز جزجز می کرد و دستمال نداشتم آب بینی ام را خشک کنم.

روی نیمکت ننشستم.در واقع میان تلی از برف نشستم.یارو باغبونه از پررویی من مات مونده بود و از پشت پنجره اتاقکش نگام می کرد و چای می خورد.

اون وقت فقط توی یک لحظه غفلتش،برف ها رو کنار زدم و روی نیمکت را با چاقوم کندم.بعد مثل این که نوشته روی نیمکت،بچه ای باشه که خدا بعد از سال ها نازایی بهم داده باشدش،نازش کردم.

 می پرسی: گریه هم کردی؟

- من و گریه؟ هرگز!

و به پشتی مبل تکیه می دهم و لبخند میزنم و به قاب عکس روبه رو نگاه می کنم.حس میکنم چشمام تار شدند.

می گی: شرط می بندم اون نوشته هه الان پاک شده.

پوزخند میزنم و رویم را بر می گردونم.

- اووووووووه.تا حالا هفت تا کف هم پوسونده.

 و به شکل ناگهانی یاد نواری می افتم که چند روز پیش گوش می کردم.نطق مفصل و پر طمطراق خودم اول نوار و حدیث مجمل بعدش و سکوت کشدار و نشست ساعت های طولانی روی تاب و فکرکردن به دست هایی که بخشید هر چند نادیده گرفته شد.

راستی هیچ زنی را می شناسی که مثل من خط های کف دستش هیچ وقت به هم نرسیده باشند؟!!!

 

 

نوشته شده در 88/06/20ساعت 19:52 توسط آزاده |

یا علی شاه مردان...
نوشته شده در 88/06/20ساعت 0:52 توسط آزاده |

یادته یک روزی بهم می گفتی،"وقتی موفق می شوی و می تونی اون جوری که دلت می خواد زندگی کنی که مردم برات اهمیت نداشته باشند" و امروز درحالی به این نتیجه رسیدم که تاوان سختی را در ازای این فهمیدن پس دادم.

 لابد وقتی منم بخوام تجربه امو به دیگری منتقل کنم،مثل شیء گرانبهایی می ذارمش توی کف دستمو و توی گوشش میگم: حواست باشه چی دارم بهت می دهم.این تجربه حتی از سینه ریزی هم که گردنته،قیمتش بیشتره...

وصف الحال: ساقی بیا که هاتف غیبم بمژده گفت

              با درد صبر کن که دوا می فرستمت

نوشته شده در 88/06/18ساعت 23:39 توسط آزاده |

اگر با دیگرانش بود میلی...
نوشته شده در 88/06/17ساعت 13:52 توسط آزاده |

می گم: من دیگه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت پامو بام تهران نمی ذارم.حتی اگه دلم از تنگی بشه یک روزنه.حتی اگه از گرما له له بزنم دیگه بام تهران نمیرم.

دربند نمیرم.برف بازی نمی کنم.جلوی امامزاده عکس نمی گیرم.از شرشربارون هم بدم میاد.از جمشیدیه هم.از صدای دزدگیر احمقانه ماشینت هم همین طور.

 همون جوری که سالادت را می خوری پوزخند میزنی: پس کجا میری؟ خونه خاله؟

 سکوت هیولا میشه و زبونم را می خوره.

 شب، منو صدا می کنه: روتو بکن به من.به هیشکی گوش نکن.

یاد خودم می افتم که بچگی هام همیشه ازتنها خوابیدن می ترسیدم و موقع خواب به مادرم اصرار می کردم: روتتو بکن به من.روتتو.

 حالا دیگه،عاشق تنها خوابیدنم.

 چرا حس آدم ها مثل پلی استیشن،مرحله به مرحله عوض می شه؟

 وقتی ول کن نیستی میگم: لعنت به بام تهران و هوای خنک و جاده سلامتی.

می گی: به این حس ها میگن نوستالوژی های فرو خورده در جهان سوم.دنیای ما داره عوض میشه.باید اینو دید.

فریاد میزنم: پس تو هم همین راه رو برو.دنبال دنیایی که تعریفش می کنی.

 خوشم میاد یک جا ساکت بشینم و مثل زنی که هیشکی هیچ جا منتظرش نیست،کیف دستی امو بگیرم روی پام و دستک هایش رو محکم بچسبم و به شوخی تو که "این زن حرف نمی زند" نخندم.

چراغ های ریز هواپیماهای مسافربری توی خطوط هوایی چشمک میزنند.خوش به حال اون هایی که توی فرودگاه کار می کنند و شیفت وامی ایستن.از شب تا سحر.

شب شهر رو بلعیده و چراغ هایش به من پز می دهند و فخر می فروشند.

کودک درونم بهونه می گیره: بریم بام تهران...بریم بام تهران...بریم جمشیدیه.پاییز جمشیدیه قشنگه.تولو خدا.

- حرفشم نزن.

حالت یک  ناظم در دهه هفتاد رو دارم که در دبیرستان دخترانه از یک دانش آموز،رژ لب  می گیره و بهش تشر میاد. ولی درخفا بدش نمیاد رنگ رژ رو امتحان کنه.

 وقتی به خودم میام،سمندی از یک میلی متری ام رد میشه و من مثل شخصیت های کارتونی شیش بار دور خودم می چرخم و به قول محمود دولت آبادی هپکه می خورم.

 راننده انبوهی از لیچارهای چاله میدونی را نثارم می کنه.بدون این که گوشم بدهکار باشه از عرض خیابون رد میشم.

 و به یک نبرد تن به تن فکر می کنم.به سر بریدن بام تهران فکر می کنم و سلاخی جمشیدیه.به جهان سوم فکر می کنم و بعد جهان اول و جهان دوم.

کنار گوشم می خندی: فقط حیف که چاقوت یک کم کوچیکه.

توی دلم همه چیزهایی رو که دوست دارم رو از تیغ لعنت رد می کنم.به ترور یک دسته کلاغ توی پارک آب و آتش فکر می کنم. 

به نوستالوژی فکر می کنم و به شکل ناگهانی، صدای ناقاره های توی حرم مشهد از پس سرم غیژ می کشه.

 - گوشت با منه؟

دلم می خواد چشمامو ببندم و داد بزنم: نه! نه گوشم. نه فکرم. نه جسمم. نه روحم ....باید تو خودم باشم.

می خندی: مثل همون خره دیگه توی اون لطیفه بیمزه.اونم می خواست مثل تو،توی خودش باشه.جهان سومی...

 فال که میگیری این شعر میاد و چهچه تو جادوی شب را باطل می کنه.

 بیاد شخص نزارم که غرق خون دلست

هلال را از کنارافق کنید نگاه

دراز که می کشم، شب اون قدر پایین میاد که رویم می افته و کلید صبح را از روی پاتختی برمیداره و از توی بالکن پرت می کنه توی باغچه.

نوشته شده در 88/06/15ساعت 21:29 توسط آزاده |

هر چند به پیشنهاد "یک کسی"،پست "اسم شب" را سانسور کردم. اما هیچ وقت در طول این سه سال وبلاگ نویسی،از نوشتن چنین پستی احساس رضایت نکرده بودم.

صرف نظر از این مست و ملنگ شدن،دیدن واکنش ها جذاب بود برام.اغلب ترس خورده و لوده و بزدل و بی نام و نشون مثل همیشه.با انبوهی از نظرات بی منطق و استدلال و معلق در فضایی مملو از خصومت های شخصی.

به قول شمالی ها،"می خواین دعوا بگیرین"؟!!!

بعضی ها که اصلا پست را نفهمیده بودند.فقط یک چیزی پرونده بودند که ابراز وجودی باشه و بس.

یک نقطه نظر منطقی و راست و حسینی،من توی این نظرات ندیدم.همه اش مغرضانه و پرت و پلا و هیستریک.

برام عجیبه این به خود گرفتن و این تعصب نشون دادن الکی!!!

یادم میاد یکی از من خواسته بود، ایمانم را برایش تعریف کنم و من هر بار که آمدم چیزی بنویسم،در جا پشیمون شدم و خنده ام گرفته بود که برای آدمی توضیح بدهم که اصلا سر از ماجرای پست در نیاورده و متوجه اصل مطلب نشده.

نفهمیده دغدغه ما آدم ها این نیست که بشینیم و برای همدیگر رسم الخط اعتقاداتمان را ترسیم کنیم.

درد را اون هایی می شناسند که می دونند وقتی تظاهر با ایمان مختلط می شود چه تبعاتی برای فرد و یک جامعه به بار می آورد.

همه زندگیتون شده تظاهر کردن و جانماز آب کشیدن.سر موجودی کیف دستی ام شرط می بندم، از بین این همه کامنت، هیچ کدومتون اونی که باورتون بود را ننوشتید.

این که نگارنده آرزو داشته باشه یک روزی برسه که قلب و حقیقت از همدیگر جدا بشه شماها رو ناراحت می کنه؟!

این که نگارنده آرزو داشته باشه،ایمان آدم ها با ترازوهای ظاهری و سرسری سنجیده نشود، شماها را می رنجونه؟!

این که نگارنده آرزو داشته باشه،یک روزی برسه، روزه آدم ها تنها به نخوردن و ننوشیدن منحصر نشه و آدم ها توی هم چین ماهی، سراپا روزه دار حقیقی بشوند،قلب و حرمت کسی را جریحه دار نکنند.حقی ناحق نشود.انصاف را زیر پا نذاره،به وجدان و آدم بودن آراسته بشوند،شماها را عصبی و از جا به در می کنه؟!

یعنی شماهایی که این قدر هتاکی کردید نسبت به انتشار این پست، می خواهید بگویید،به آدم های ضد ارزش و سطحی نگر تبدیل شدید و دیگر روزنه ای برای بیرون آمدن از این لابیرنت توی شماها مشاهده نمی شود؟

یا می خواین بگین حرف زدن از وجدان و انسانیت و یکدلی نخ نما شده و  معیارهای جامعه ما،مثل دوست پسر گرفتن زن شوهر دار یا دوست دختر داشتن مرد زن دار از عرف به استثنی،تغییر مسیر داده؟!!

شماتتون نمی کنم! ما دیرگاهی است ایمان آورده ایم به آغاز فصل سرد.

 

 

 

 

نوشته شده در 88/06/14ساعت 18:14 توسط آزاده |

امروز زلزله شد

و بعد سیل

اول به شانه های تو

 و بعد به چشمان من

توضیح:

۱. اون هایی که باید از پست اسم شب چیزی دستگیرشون می شد،شده.تعاریف و معیارها هم مشخصه و توضیح واضحات بیهوده است.

۲.نگارنده به هیچ وجه قصد نداشته به ترسیم مختصات ایمان بپردازد.بلکه می خواست تظاهر آدم نماها رو در چند جمله به تصویر بکشه.

۳. یادتون باشه این روزها بایپس قلب،عمل پر هزینه ای است.پس مراقب سلامت خودتون باشید.انفارکتوس هم که شایع شده.بد.

۴. دوستانی که به خودشون میگیرند ولی خودشونو معرفی نمی کنند هم انصافا ایناف دیگه.حالمون به هم خورد.

نوشته شده در 88/06/13ساعت 14:55 توسط آزاده |

و سانسور شد...

توضیح: پست فوق به دلیل عدم وجود ظرفیت های موجود،پشت حصارها گم شد.

 

نوشته شده در 88/06/13ساعت 3:51 توسط آزاده |

از مدت ها پیش،سعی کردم با وجود علاقمندی که به صدای محسن چاووشی داشتم دیگه آهنگ هاشو گوش نکنم.حتی از دیدن دوباره اون فیلم، هر جا که بود،فرار کردم.

اما امروز ناخودآگاه یاد دیالوگ گلشیفته فراهانی در بخش پایانی "سنتوری" افتادم و دلم شکست.چقدر خوب گفته بود.چقدر به حق گفته بود.چقدر راست گفته بود.

بازم مثل همیشه،از ذهنم گذشت که فیلم ها رو از روی زندگی ها می سازند یا زندگی ها رو از روی فیلم ها؟

توضیح: ما که بدون تشکیل پرونده ودادگاه،متهم شدیم به هزار تا کار نکرده.این سانسورچی بودن و نادیده گرفتن اصول دموکراسی هم رویش.

خیالی نیست...

 

نوشته شده در 88/06/11ساعت 17:7 توسط آزاده |

وقتی توی راحتی قوز می کنم و زانوهایم را بالا می آورم، تو آن جا آن رو به رو نشسته ای و نگاهم می کنی.

لگویی را از زیر مبل پیدا میکنی و به طرفم پرت میکنی:

- باز چته گلابی؟!

و من خدایا چرا من،حوصله ندارم.نه برای توضیح دادن.نه برای نگاه کردن.نه برای مکث کردن و نه برای هیچ چیز دیگر.

می گویی: برای من حرف بزن.می زنی؟ حرف بزن.

این جدیدا می ترسم با تو حرف بزنم.می ترسم با کسی درباره درباره هایم صحبت کنم.مردم نمی فهمند و من حالا متوجه می شوم "هدایت" چقدر حق داشت که ادعا می کرد دردهایش پیش چشم مردم عادی،عجیب و مسخره به نظر می آید.بی آن که شباهتی میان من و او باشد.

می گویی: من مردم نیستم.

برایت از این طرف اتاق نشیمن،نامه ای به آن طرف اتاق نشیمن می نویسم و با شرمساری فراوان روی میز می گذارم.

نامه را بر می داری و می خوانی.عضلات صورتت در هم می شوند.دهانم خشک می شود.توی دلم می گویم: زودتر بخوان.کسی درمن، مثل کودک خجالتی فریاد می زند: نخوان.

توی نامه نوشته ام احساس می کنم اذیت کردن من برای دیگران یک تفریح است و دیگران از این راحت اذیت کردن به خلسه عمیقی فرو می روند.خر کیف میشوند و کسی چه می داند شاید به پهلوی دستشان می گویند: ....

 از آن طرف اتاق نشیمن نگاهم می کنی.دست های بزرگت چلیپای صورت و مردمک هایت غوطه ور در آب.

دیگر لگو را به طرفم پرت نمی کنی.کنارم می نشینی و رگ آبی پیشانی ام را لمس می کنی.چه چیزهایی در من هست که حتی نمی توانم به تو بگویم.

می گویی: این طور نیست.

می گویم: هست.این طور است.حتی اگر این توهم من باشد، همین است.اذیت می شوم.به سادگی.در حالی که من به این آدم ها کاری ندارم.حتی با این که خیلی هایشان را دوست ندارم،عقب تاکسی که می نشینم خودم را به در ماشین می چسبانم و به آنها جا می دهم.

چانه ام از بغض جمع می شود.می گویی: قورباغه ات را قورت بده دختر.

می گویم: اینجام مانده.این جای گلویم مانده.این قورباغه پایین برو نیست.نکند خفه ام کند؟ نکند...

انگشت های داغت مثل کسی که بخواهد یک آمپول عضلانی را با  پنبه الکلی،جذب بدن کند،سیب گلویم را به نوسان می اندازد.

اول داغ می شوم.بعد یخ می زنم.انگار توی دی پر برفی گیر کرده ام.

نوشته شده در 88/06/10ساعت 0:39 توسط آزاده |

زین پس کامنت های بی نام و نشون، هر چند محبت آمیز،هر چند به حق،هر چند مهربانانه،هر چند بیطرف و هزار هرچند دیگر ،در "سهم من" منتشر نخواهد شد.

باقی بقایتان

بعد التحریر: کامنت دونی به احترام بازدیدکنندگان باز است.

نوشته شده در 88/06/09ساعت 20:17 توسط آزاده |

سر عصری که با عجله برای کاری از تونل رسالت رد می شدم،به شکل ناگهانی چشمم به آسمون افتاد.یک ابر چاق، شبیه  هوایپما اون بالا بود.

یاد یک برگه سبز افتادم  و بوی مهاجرت پیچید توی دماغم.حس کردم زمان، زودتر از اونی که قولش را داده بود،جلو جلو می دود.

ونیکادی که جلوی ماشین آویزون کرده بودم،به شیشه خورد و جینگ جینگ صدا کرد.فکر کردم،حالا که قلم دست منه،چرا خط خطی نکنم!!

بعد التحریر: زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم

نوشته شده در 88/06/08ساعت 20:40 توسط آزاده |

نه.من نخواهم رفت.این بار دیگر از این جا نخواهم رفت.همچون تائبی که روحش را عریان می کند و آن را از خزه ای که عشق نام دارد باز می پوشاند.

به همان عریانی!

این خزه را هیچ چیز نمی تواند بتراشد.این خزه آنقدر به قطرش افزوده می شود تا هیچ اثری از زندگی باقی نماند.این خزه برای آن به وجود می آید که یا سلامت ببخشد یا لعنت ابدی را نصیب روح آدمی کند.فرقی نمی کند...

در هر حال این خزه می بندد و به وجود می آید.

بیرون،خروس ها می خواندند.

( بخش هایی از رمان خزه-نوشته هربر لوپوریه-ترجمه احمد شاملو)

نوشته شده در 88/06/07ساعت 10:54 توسط آزاده |

کتاب حافظم را گم کردم.زیر تخت.پشت کمد.جلوی آینه میزتوالت،لابلای کتاب ها،زیر ورق ها،توی داشبورد ماشین،توی کشوی میزم توی روزنامه. همه جا رو می گردم ولی پیدایش نمی کنم.

عصر میرم روی پل رودخونه خواجه عبدالله وامی ایستم و مدتی به آب خروشانش نگاه می کنم.اسم پل را گذاشتم "معبر".حس می کنم بوی پاییز می یاد.

به خودم می گم: چیزی نیست بابا.خسته ای.یک دوش بگیر.آروم شو.آروم باش.

حتی تماشای معاشقه دختر و پسر هفده هجده ساله ای توی کوچه تنگ روی به روی معبر هم سرحالم نمی یاره.

دوستم که مدرس انرژی درمانیه،پیغام می فرسته: امشب بین دوازده تا دوازده و ربع ریلکس کن.برات انرژی بفرستم.پیدا میشه.چیزی که زیاده کتاب حافظ !!

شب که از گشتن نا امید می شم، لگد محکمی به میز می زنم.پایم جز جز می کنه و اشک توی چشمم جمع میشه.صدایی بلند می شود.

و کسی خواب آلود و ترس خورده، از اتاق بغلی تقریبا فریاد می زنه: چی بود؟ کی بود؟

 ساعت دو و نیم شب،مسیج که میاد،"کتاب را من با خودم بردم سفر.دنبالش نگردی"،بلند می شوم و توی تختم می شینم و آهی به بلندی تمام آه هایی که توی این مدت کشیدم می کشم.

به تاریکی رو به رو خیره می شوم.نمی دونم چرا بی اختیار یاد این بیت می افتم:

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس...

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 21:45 توسط آزاده |

دلم می خواد یک مهمونی بزرگ بدهم از شام  و همه کسانی را که می شناسم رو دعوت کنم.یک پیراهن بپوشم که همه از صورتی اش متعجب بشوند.

دلم می خواد یک پارچه بزرگ،جلوی در آویزون کنم و رویش بنویسم: ""لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان از سیاست حرف بزنه".
نوشته شده در 88/06/03ساعت 0:2 توسط آزاده |

عاشق بشیم،دعا کنیم، شاید از دولت عشق

یک روز بیاد که روزگار، دوباره روزگار بشه...

پ.ن: خب! من الان باید با این کامنت های خصوصی و بی نشون چیکار کنم؟!!

نوشته شده در 88/06/01ساعت 23:50 توسط آزاده |

دستش رو می ذاره روی زانوم. می گه: سی سالگی چه شکلیه؟

می پرسد: یعنی منظورم اینه وقتی مثل من نوزده سالت بود و به سی سالگی فکر می کردی چه جوری بود؟ اصلا فکر میکردی بهش؟

بعضی از سوال ها می دونی مثل چیه؟انگار که کسی ناغافل یک آینه قدی را گرفته باشد جلوی قیافه حموم نرفته و آرایش نکرده و زار و مریضت.

 پرش تندی را  توی عضله دست ر استم حس می کنم.

وقتی نوزده سالم بود،اول آرزو داشتم نویسنده بشم.تمام فامیل این رو می دونستند و بیشتر ناشرا و کتابفروشایی که سراغشون می رفتم و جلوی کتابفروشی ها یا خونه هاشون با سماجت مجبورشون می کردم کارامو بخونند و نظرشون را بگن.

یک عالمه دست نوشته داشتم که شب های امتحان به هوای درس خوندن توی دفترهای کاهی قدیمی دویست برگ می نوشتم و بابام که می اومد تو،کتاب رو می ذاشتم رویشون.

هر کدوم یک داستان بلند.هنوزم دارمشون و جز خودم و ناشر هیشکی نخوندش.

وقتی نوزده سالم بود آرزو داشتم خواننده بشم.تموم آهنگ های گوگوش رو حفظ بودمو و توی حموم یا حیاط با صدای بلند می خوندم.

الان دیگه ظرفیت گوش کردن یک دونه آهنگش رو تا آخر هم ندارم.اذیت می شم و اشکم در میاد.

وقتی نوزده سالم بود،فکر می کردم سی سالم که بشه چند تا کتاب چاپ کردم.

نوزده سالم که بود بابام به خنده های بلندم سر تکون میداد و می گفت:هیچ مردی خوشش نمیاد زنش این جوری بخنده.

وقتی نوزده سالم بود یک چمدون آرمان داشتم.حالا این واژه شده سنگ و کلوخ که هر جا باشم، از شنیدنش،مهره های کمرم تیر می کشه و از آدم هایی که بهش منسوبند فرار می کنم.

نشسته رو به روی من و با این چشمای درشت و زبیای قهوه ای، ول کن معامله نیست.اون هم مثل بچه های هم نسلش،همه فرمول های زندگی رو توی یک جمله و یک کلمه می خواد.

مثل فشار دادن دکمه ریسور یا فرستادن یک مسیج یا حتی گرم کردن سی ثانیه ای یک ساندویچ توی مایکروفر.نه بیشتر.نه کمتر.

می گم: خب! توی سی سالگی آدم دیگه گول نمی خوره.خیلی پخته می شود و کمتر دستخوش احساسات قرار میگیره.دیگه اون جوری مثل نوزده سالگی آرزومند نیست.یک جور نمی دونم چه جوری بگم، ولی عاقل.خیلی عاقل...

بدون این که دستش رو از روی زانوم برداره،با چشمای درشت شده،سرش را چند بار تکون می دهد.انگار که چیز مهمی بعد از مدت ها برایش کشف شده باشه.

می گه:الان توی این موقعیت خوشحالی؟

گلویم می گیره.حس می کنم آبروم تو خطره اگه جوابش رو ندهم.ولی انگار از خودم خجالت بکشم،با صدای خیلی یواش میگم: آره.آره فکر کنم خوشحالم.

یک چیزی از درونم داد می زنه: بهش دروغ نگو و یکی با آرنجش به پهلوم سقلمه می زنه: دروغ بگو.

یک چیزی توی من،دستم می اندازه و هوم می کنه: بابا تکامل! بابا عاقل! بابا زرنگ! بابا رو دست نخور.ارواح عمه ات....

خودم را میزنم به نشنیدن.پروگی می کنم و به روی خودم نمی یارم.

بعد به شکل ناگهانی،می ترسم بپرسه حالا نوزده سالگی بهتره یا سی سالگی؟ از جا می پرم و قبل از این که دهنشو باز کنه،مانتوشو می دهم دستش و جلوی در می ایستم: برای این جلسه بسه.دیگه برو خونه.نگرانت می شوند.

 و وقتی در رو پشت سرش می بندم،حس می کنم دروغم شده یک هیولا و حاضره برای جویدن قلبم،تموم سوراخ سنبه های خونه را دنبالم بگرده.

بعد التحریر: دوست ناشناسی نسبت به پست "ویران می آیی" ابراز لطف کرده بود که همین جا ازش سپاسگزاری میکنم و همین طور دوستای ناشناس دیگه ای که ظاهرا همو می شناسیم و مایل به معرفی نیستند با پست های خصوصی،منو شرمنده کردن.

باقی بقایتان

نوشته شده در 88/05/30ساعت 18:11 توسط آزاده | |

توی فیلم  "کازینو رویال" که شیر گلدن مایر افتتاحش می کنه،دو صفر هفت از طرف ماتیس ماموریت دارد تا رد یک پول گنده رو از طریق شینفل نامی که تصادفا قمار باز قهاریه دنبال کنه.

به جز سکانس هایی که توی هتل ها و کازینوهای بزرگ و اعیونی سیسیل و گاه میامی به بازی پوکر می گذره ،صحنه های اکشن و رویین تن بودن دانیل گریک، یک جورایی روی اعصاب آدم بدو بدو می کنه.

با این که به روال فیلم های جیمز باند،فیلم مملو از دخترای زیبا رو و زیبا اندامه اما می تونم شرط ببندم،دانیل گریک نصف دستمزدش را داده تا دوربین هی از چشمای آبی اش کلوزآپ بگیره.

توی کازینو رویال،دو صفر هفت،فرستنده را با سرنگ توی یکی از رگ های دستش فرو می کنه!!

و وقتی سر میز قمار با کنیاک مسمومش می کنند،ادوکلن می خوره تا توی توالت استفراغ کنه.بعدم توی ماشینش به خودش شوک می دهد و زنده می مونه!!

برمی گرده سر میز و به شینفل که خون خونشو می خوره با لبخند می گه: متاسفم یک کم چاییدم.

بخش های میانی و پایانی فیلم که تماما در ونیز رویایی و ناپل می گذره،کارگردان سه رخی از نمای زیبای هتل ها،خیابان ها،میز و صندلی رستوران ها روی سنگ فرش ها،آدم ها با لباس های رنگی و یک جور بازی قمار که با تاس هست رو به نمایش می گذاره.

و درست وقتی که همه چیز داره خوب پیش می ره  و از زمین و آسمون برای دو صفر هفت،گل و بوسه و نوشابه می باره،معشوق مو مشکی اش که لباس قرمز هوس انگیزی تنشه،کیف پول ها را برمیدارده و فلنگو می بنده.

( این جاست که باید دست فردوسی را به خاطر این شعر بوسید.

درخت مکر زن صد ریشه دارد   فلک از دست زن اندیشه دارد)

فیلم یک جور رکب روی رکبه و منو  یاد اون کارتون پلنگ صورتی می اندازه که توی یک جزیره گیر کرده بود و از شدت گرسنگی به یک استخون بر خورده بود.

مارمولک گنده ای استخون رو از پلنگ صورتی می دزده و مارمولک گنده تری به همین ترتیب. یک جور تقلا برای زنده موندن به گمونم.

سکانس آخر "کازینو رویال" که به جای کازینو توی آب همراه با زد و خورد می گذره،دختره می میره و ماتیس به دو صفر هفت می گه: نشونی ماموریت بعدی روی صفحه مونیتور ماشینته.

و در جواب منفی دو صفر هفت می پرسد: چته پسر؟دیگر به من اطمینان نداری؟

دو صفر هفت با همون چشمای آبی سرد سرد جواب می دهد: به هیچ کس اطمینان ندارم و صدای اون طرف خط ادامه می دهد:خوشحالم که درست رو خوب یاد گرفتی.

این فقط یک ذره از اقیانوس صنعت فیلمسازی هالیووده که جذابیتش تا جاییه که جهان سومی ندید بدیدی مثل من،یادش میره دو ساعت و نیمه دستشویی نرفته.

نوشته شده در 88/05/29ساعت 1:48 توسط آزاده | |

دستش را می ذاره روی سرم و انگار که بخواد حیوون کوچک خانگی را لمس کنه با مهربونی می گه: چقدر آروم شدی این روزها.

می خوام بهش بگم،هیچ می دونی توی این آرامش به چه نتیجه ای رسیدم! به این که آدم ها یک روز حالشون خوبه و یک روز بد.دقیقا یک روز در میون.خدا مساوات را خیلی خوب رعایت کرده.

می خوام بهش بگم،اما این بد بودن و خوب بودن مهم نیست.مهم اینه که آدم چطوری یاد بگیره که توی این حالت رشد کنه.

می خوام بهش بگم، مدت هاست شاید که دیگه به قبل و بعد فکر نمی کنم.توی لحظه لی لی می کنم.تا خونه هشت می رم و  وقت برگشتن دقت می کنم پام روی خط نرود.

می خوام بهش بگم. اما اون بازم پیشدستی کرده و حرفامو  از توی مردمک های مرموز چشمام فهمیده.

دستی روی سرم می کشه.نگاهم قیلی ویلی میره.با این که اهل سرخ شدن نیستم،کف دستام داغ میشه و برای نفس کشیدن بینی ام را منقبض می کنم.

می گم:عادت می کنند آدم ها.باور کن.

می گه: نه.آدم ها بزرگ می شوند.اینو باور می کنم.

نوشته شده در 88/05/28ساعت 17:19 توسط آزاده | |

یک روزی وقتی فامیلم که بهترین شاگرد دبیرستان البرز و ممتازترین دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک بود،اثاثش را جمع می کرد که بره اونور آب، پسته خندونی را که خریده بودم گذاشتم توی چمدانش و به پوزخند گفتم: داری میری زیر آسمون کیا نفس بکشی؟!

 نگاهی خوابونده بود توی چشمام و خندیده بود که برات دعوتنامه می فرستم.به امید دیدار .اون ور.

 توی دلم هزار بار مسخره اش کرده بودم.به خودم گفتم عمرا اگه تن بدم به دیش واشری و میک بیبی و کار کردن توی گس استیشن های اون جهنم دره ها.

عرق ملی یقه ام را چسبیده بود دو دستی و دلم برای موی سپید مام وطن می سوخت.

حالا، بعد از گذشت چند سال،پیش خودم از آرمانی که شکست خورده شرمنده ام.ولی نه! اون قدر ها هم غد نیستم که نخوام اعتراف کنم.

این روزها به چیزهای مختلفی فکر می کنم.به این همه سایت ایکس و ایگرگ نیوز و تجاوزی که شده توپ فوتبال و بعضی ها تکذیب و بعضی ها تائیدش می کنند.

همه اش تقصیر خودمه که انواع و اقسام نامه ها رو پرینت می گیرم،فونتش رو می کنم هجده و برای خوندنشون دقیق می شوم.

همه اش تقصیر خودمه که با دخترایی که دختر نیستند،با زن هایی که شاید دیگه مادر نشوند و با مادرایی که هیچ وقت زن نبودند،هم ذات پنداری می کنم.

وقتی از روزنامه برمی گردم خونه،به جای این که از حال وهوای ماه رمضون لذت ببرم،از پشت شیشه تاکسی به این فکر می کنم که دخترایی که دروغ یا راست زیر چراغ سقفی اون اتاقک ها، مورد ظلم واقع شدند،حق دارند که بیان و غروب به غروب،زیر پل صدر و جلوی بیمارستان دی و... سوار هر دویست و شیشی که براشون بوق زد شوند.

هیشکی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره و بگه چرا ! انگار که خودشو کنف کرده باشه. هیشکی نمی تونه لب هایش را با تحقیر جمع کنه و با نچ نچ سر تکون بده.

می دونی این روزها به چی فکر می کنم! به تمام چیزهایی که یک روز برام ضد ارزش بودن و حالا بدم نمیاد خودمو توی این لابیرنتش گم و گور کنم.

بعد از مدت ها که می شینم پای یک کانال تازه تاسیس فارسی،نه تنها عشق بازی ها و شادی ها و بوسه ها و سرخوشی ها و تفریحاتشون به نظرم جالب و محرک نیست که حس می کنم،دست دراز کردم تا دورترین ستاره را لمس کنم.بیخودی.

فکر می کنم چقدر همه چیزهای طبیعی پیش چشمم رنگ باخته و حرکات اینها برام غیر ملموسه.

فکر  می کنم چیه این آدمیزاد که باید توی این به قول شماها دو روز دنیا،دائم روی ویبره باشه، پدر جدش از استرس بلرزه و هی وسط ابرو و پیشونی اش خط های عمیق بیفته.

می گم حالا شاید این دیش واشری زیادم سخت نباشه...
نوشته شده در 88/05/24ساعت 22:53 توسط آزاده |

قند مکرر لب و دندان توست.ای عزیز...........................................م.

 

نوشته شده در 88/05/24ساعت 0:39 توسط آزاده |

خیلی دلم می خواد بدونم،این هایی که توی مسابقات کشتی کژ همو می زنند به قصد کشت،چه فکری با خودشون می کنن؟!!

به قول انگلیسی ها (سو،وات؟؟)

 

نوشته شده در 88/05/22ساعت 13:30 توسط آزاده |

روزی که خواستم اینجا رو درست کنم،خندیدی که حالا چی می خوای بریزی توش؟

گفتم می خوام قانونمند باشه اول از همه.چیزی رو بنویسم که خودم می خوام.گفتم نمی خوام "سهم من" بشه توالت عمومی و خصوصی.هر کی  هر چی خواست و هر چی روی دلش سنگینی می کرد و می کنه رو خالی کنه رویش.

گفتم می خوام برای "سهم من"،دیوار بسازم که هیشکی نتونه بهش دست درازی کنه.عینک بذارم که هیشکی نتونه نگاه چپ بهش بیندازه.

رگ های غیرتم را ماساژ دادی و گفتی: آروم باش بابا جون.

آروم نبودم.گفتم "سهم من" شده یک ویرونه.کمکم می کنی دوباره بسازمش؟

همون روز بود یا بعدش،این جا رو دوباره ساختی.دستمو گرفتی و گفتی اینجا خونه اته.حالا برو خودت پرش کن.

همون روز بود یا بعدش که حین تمیز کاری و رفت و روب، جد و آباد همه اتون را گرفتم به ناسزا.می خواستین منو گول بزنین یا خودتونو دلداری بدین که می گفتین بساز.بخند.زندگی کن.ببخش؟

اون حاتم طایی ابله رو لولو برد.

خیلی وقت ها نتونستم و تو به دادم رسیدی.دستگاه فشارت دائم به مچم آویزون بود و صدایت شیش بار توی گوشم کشیده می شد، وقتی می گفتی: می تونی.شرط می بندم که می تونی.

برام خودکار عطری خریدی.یک آبی و یک قرمز.گفتی رمان نیمه کاره و مجوز نگرفته رو دوباره بنویسم و رنگ و لعابش بدم.گفتی این خط چشم خشک شده رو بیندازم دور تا یک بهترشو بخرم.

ادوکلن تلخت تمام راه پله رو پر می کرد وقتی میرفتی و از پنجره نگات می کردم.دست تکون می دادی و می گفتی: می تونی.شرط می بندم که می تونی.

جون سگ داشتما.موافقی؟ هزار بار نتونستم و یک نصفه بار تونستن مگه ساده بود؟!

یک روز که اومدی،مرغ همسایه نه تنها غاز نبود،بلکه گربه خورده بودش و پرهای خونینش روی دیوار و جلوی قفس ریخته بود.

گفتم اگه یک بار دیگه بگی تو می تونی،خودمو از طبقه همکف پرت می کنم پایین که بیفتم توی باغچه و هیچی ام نشود.

داد زدم: اگه بدم سراغم نیاین.اگه سهم من تلخه.مزه اش نکنین.داد و قال نکنین.حکم ندین.شعار ندین.کامنت های پر از نصیحت نذارین.رد شین و رد شین.بذارین استخونام به حال خودشون باشن.

گفتی چاره اش یک ملافه است و ملافه را پهن کردی روی این همه جراحت.گفتی: ببین بچه جون، تر دستی که نیست.یک روزی جراحت بود.حالا دیگه نیست.

و هر بار که به مویی رسیدم،تو اومدی و برای من چیزی آوردی.گره خوردم و تاب آوردم.زخم خوردم و خندیدم.یا ودود خوندم و توکل کردم.هر دوشون مزه خیار می دادند.

برای "سهم من" دیوار درست کردم.دائم بهش سر زدم و تیمارش کردم.دست به پرستاری ام خوب بود آخه.

"سهم من" شد یک حسن یوسف کوچیک.یا یک بوته شاه پسند یا محبوبه شب.دور تا دورشو حصار کشیدم.می کشم هنوز.

منتهای آرزوم این بود که خودم باشم بین این حصار و این یکی رو تونستم.ادای هیشکی رو درنیاوردم.

خودم بودم و خودم موندم.

حالا نشستی پشت میز آشپزخونه و زل زدی به من که چی؟ آدم بی مقدمه و بی پیش بینی یعنی من.مگه نه!

دیشب یک کامنت خیلی اذیتم کرد.بااین که طولانی نبود،یکی دوبار خوندمش.

حذفش کردم.هیچ وقت هم منتشرش نمی کنم.فضای این آشپزخونه کوچیک و بامزه رو با باز گو کردنش خراب نمی کنم.

فقط وقتی مطمئن شدم،خوابیدی میرم در اون اتاق تاریک و باز می کنم و ملافه را لمس می کنم.

می خوام خیالم راحت شه که هنوز اون جراحت،زیر اون ملافه است.نه مرده و نه خوب شده.نه مورد بخشش قرار گرفته و نه فراموش شده،فقط کهنه شده و بفهمی نفهمی رنگ باخته.

از یک چیزی مطمئنم.کامنت آقا یا خانوم "نی" را منتشر نمی کنم.توی دلم برایش هزار و یک دلیل دارم.

هر چند برای تموم عابرهایی که میان و میرن احترام قائلم.شناخته و نشناخته.اما سانسورچی می شم.

با خودکار عطری و با یک دنیا پوزش،خط بطلان می کشم روی این کامنت ها و شب وقتی قرآن هدیه بهاء الدین خرمشاهی رو می خونم و می ذارم بالای سرم به این فکر می کنم این آدم ها تقصیری ندارن.از کجا بدونن زیر اون ملافه هه چیه.از کجا بدونن.

نوشته شده در 88/05/19ساعت 23:2 توسط آزاده |

گفت میره انگشترو بیاره و زود برگرده.
نوشته شده در 88/05/18ساعت 0:19 توسط آزاده |

چطور می تونم، وقتی این ریسه های رنگی توی کوچه و خیابونا را می بینم یا این ماشین های بوق بوق گل زده را خوشحال باشم!

دلم می خواست همین شبونه،می رفتم توی وبلاگ کسی که هیچوقت آدرس وبلاگش را بهم نداد تا برایش پیغام بذارم:حق داری که اصلا یادت نیاد و حواله ام بدهی به هرجا و هر کی.

چون هیچ وقت کسی با لگد، ناغافل توی شکمت نکوبیده و از درد توی خودت نشکستی و پشت دستت را گاز نگرفتی.

هیچ وقت مثل من،جنین آرزوهات سقط شده؟!جنین آرزوهای من سقط شد.

دکتر، عکس جنین رو توی نور بالا بر د و لب زیرنش را گاز گرفت و به من که پشت پاراوان  سبز،ساکت دراز کشیده بودم و دستامو گذاشته بودم روی صورتم گفت: شاید بعد از این جنین آرزو،شاید،شاید،شاید،یعنی،می خوام بگم،می خوام بگم،احتمال باروری آرزوهای بعدی...شاید هیچی.

بدبخت حق داشت.مگه آدم ها توی زندگیشون چقدر فرصت دارند که  آرزوهاشونو باردار بشوند؟ غیر از یک بار؟

 منو ببین.منو همین جوری ببین،منو تنهایی ببین،منو یک روز توی تنهایی هات،نه، یک شب توی تنهایی هات،روی زرورق وینستون آبی ات ببین.

منو توی یک آینه ببین یا توی یک قاب خیلی کوچیک.

این بغض ماسیده توی گلو،این سوزش خنجر وسط قفسه سینه،این خنده رنگ پریده و خط چشم نیمه کاره و لب های به هم فشرده.

من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،مادر خوبی برای آرزوها بودم.نبودم؟

 من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،من اگه هر چی نبودم،دست کم الهه جوونی که بودم...نبودم؟!

نوشته شده در 88/05/15ساعت 22:22 توسط آزاده |


Design By : Night Skin