تبليغاتX
سهم من - آخرین قطار گانهیل




















سهم من

چرا  همِیشه توی تونل رسالت صدای هواکش می یاد؟ چرا  وقتی به" ایلیا" نگاه می کنم می گه نه نه نگاه نکن؟ چرا شب ها توی خواب  عرق می کنم؟

چرا اتوبان شیخ فضل الله غروب ها می شود عینهو کف دست و بوی شمال می ده؟ چرا گربه ها نصفه شب ها یادشون میاد با هم معاشقه و دعوا کنند؟

چرا قشنگ ترین قرآن ها و اذان ها از مصلا پخش می شود؟ چرا نوستالوژی پنجره منو خبرنگارای پر جار و جنجال ورزشی دزدیدند؟

چرا پلیس راهنمایی رانندگی، پس دادن و چک کردن گواهی نامه را این قدر طول می دهد؟

چرا من دیگه هیچ وقت لب به مربای توت فرنگی نزدم؟ چرا  من توی ذل آفتاب،عینکم را می ذارم روی موهام و اون قدر به نور خیره می شوم تا اشک از چشام بیاد؟

چرا من دیگه بادبادک بازی توی پارک پردیسان رو دوست ندارم و می ترسم بادبادک هام ناغافل گیر کنند به سیم های بلند خاردار و پاره پوره بشوند؟

چرا من مثل همه،آدم نیستم و هر کی موبایلش را کنارم میذاره روی زانوش و می ره توی بولوتوث تا سکانس پایانی ندا رو ببینه،دهنم خشک می شود و با دماغ تیغ کشیده طوری از جلویش فرار می کنم که طرف فکر می کنه جنون بهم دست داده؟

 چرا توصیه ام نمی کنی دوباره شروع کنم به خوندن هزار و صد بار یا ودود؟ چرا ساختمون بیمارستان شریعتی مثل بختک می افته روی  تل استار دوازده سگ مصب ؟

 چرا  تا شیشه شیر  "ایلیا " را می دهم دستش، پشت تخت قایم می شود و میگه نه نه نگام نکن.نگام نکن....؟

نوشته شده در 88/04/03ساعت 20:48 توسط آزاده |


Design By : Night Skin