سهم من
حس کردم خالی شدم.بعد حس کردم پر شدم.بعد خالی.دوباره پر.شاید باید این جا می بودی و دستت را می ذاشتی روی سرم تا توازن دوباره برقرار شود. می تونستم چشمامو روی هم بذارم و سکوت کنم.یک سکوت طولانی یا جا شکری روی میز آشپزخونه را از خجالتم جلو و عقب بکشم.
امروز بعد از مدت ها دوباره مسیجت رو خوندم: "بیا و کمتر خطوط قلبت را اشغال کن.شاید خداوند پشت خط باشه"....
نوشته شده در 88/04/09ساعت
21:8 توسط آزاده |
| Design By : Night Skin |

