<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سهم من   </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 19:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هم پیاله</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;من از هوای عشق تو....&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن: شخصا برای این مریض روحی-جنسی-روانی که یک مثقال شهامت نداره تا اسم حقیقی خودشو بگه و ساعت ها چشم انتظار می مونه تا بتونه یک پیغام بگذاره آرزوی شفا می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;متاسفم که عنوان روزنامه نگار را یدک می کشه.اما می شه به این نتیجه رسید که دچار کمبودهای زیادی است و خواهرهایش مشکلات زیادی داشتند و متاسفم که دستش مثل همیشه رو شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بازدید کنندگان محترم و محترمه،شما هم لطفا آرزوی شفا کنید برای این جانور.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستان می تونند به آدرس جدید وبلاگ که قبلا ارسال شده مراجعه کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان پنجره و دیدن</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;تا وقتی همدیگر رو می شناختیم،قسم راستمون بینی و بین اللهی بود.یعنی اون اولش این رو باب کرد ومن ازش تقلید می کردم و اون می خندید و سر تکون می داد.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جواب اس ام اس نمی داد. آدم رو به خرج می انداخت. آدم رو وادار می کرد که کاری که نمی خواد رو انجام بده.مثل همین حالا که اصرار کرده این سکوت سرد رو بشکنم و لابلای این خط خطی ها بنویسمش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قسم راستش به جون سید بود.ولی هیچوقت رویم نشد ازش بپرسم کدوم  سید؟ یک گوشه می نشستیم و صدای گرام و تصنیف قدیمی قدیمی را گوش می دادیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از هم بی خبر موندیم.من زندگیم رو ادامه دادم.از آدم هایی که اطرافش بودند خوشم نمی اومد.فکر کردم اون قدر حالش خوب است که به من احتیاجی نداره و خودش می تونه از پس خودش بربیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمی تونم بگم تا قبل از اون فکر می کردم آدم خوبیه.چون نمی شناختمش.یعنی خوب نمی شناختمش.اون فقط بلد بود یک جور طراحی عجیب غریب کنه و من ادایش رو در می آوردم : بینی و بین اللهی و اون سرش رو تکون می داد و می خندید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هشت هشت هشتاد وهشت رفتم دیدنش.خیلی نشستم روی نیمکت راهروهای بیمارستان تا همه رفتند.حس می کردم دلم می خواد تنها باشم یا باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; مثل هیولا نفس می کشید.صدایش مثل نفیر باد که توی جنگل هوهو کنه از توی یک دستگاه پیچ در پیچ به من مخابره می شد.رزیدنت سال سومی یادم داده بود چیکار کنم که باهاش ارتباط بگیرم. باید دکمه سبز رو فشار می دادم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون می نوشت و من می خوندم.گفت خبرنگار بازی در نیاری.نه دلم می خواد کسی بدونه این جا بودم و نه خبر مرگم رو مخابره کن. دوس ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی از پیشش برگشتم خواستم دست نویسش رو بذارم این جا که همه ببینند چه خط قشنگی داشت.بعد فکر کردم شاید راضی نباشه.تمایلی به تجاوز  نداشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حس کردم یک چیزی کمه وقتی دستش را یک ثانیه گذاشت روی لباسم و لب هایش رو دیدم که تکون خورد: دارم نفرین پس می دهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; صدا از توی دستگاه پیچ پیچی مخابره می شد تا خیسی بارونی من.از اون ماجرا پنج سال گذشته بود. یکهو شک کردم نکنه داره هذیون می گه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم :ترکه روز عروسی اش دو تا کراوات رو هم میزنه،ازش می پرسند چرا این طوری می کنی؟ می گه آخه عقد و عروسی با همه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به جای اون، رزیدنت سال سومی که سرم عوض می کرد، به بیمزگی ام خندید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت: بد کردم بهش آزاده.بد کردم بهشون آزاده.بد کردم.بد کردم.بد بودم.بد کردم.بد دیدم.حالمم بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عضله دست چپم پرید.همیشه با این چیزها مخالف بود.به خودش که می گفتیم لب هاشو جمع می کرد: وجود نداره.خرافاته.مدرن شو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; مثل علم وایستاده بودم بالای سرش و نمی دونستم باید ازش بدم بیاد یا نه. برای تغییر حسم،مقدمه لازم داشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هشت هشت هشتاد و هشت  بود.دامن بارونی منو با محراب انگاری اشتباه گرفته بود،سفت چسبیده بودش.می گفت،نفرین دو سر داره که یقه اشو چسبیده و ول نمی کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هیچوقت نپرسیدم ازش که چی شد که این طوری شد.می گفتم اگه خودش بخواد برام ازجزییاتش می گه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون ماجرا که پاییز پنج سال پیش اتفاق افتاد،من بازم پیشش بودم.داد می زد و دست چپش می لرزید.مادرش با یک کاسه انار دون کرده وسط اتاق سرگردون بود: مادربترس از آه مردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; هشت هشت هشتاد و هشت آخرین لوکیشنش بود.بی دوربین،بی نور،بی حرکت.برداشت سی و سوم.دراز به دراز با پاهای گچی و لب های کبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدای شادی یک کاروان عروسی پسزمینه سکانس پایانی.این جا بیمارستان هدایت است.میدون هدایت.طبقه دوم.اتاق دویست و سه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; نمی دونم چرا بالای سرش به جای این که گریه ام بگیره،یکهو یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شمع و چراغ ها رو روشن کنید.امشب عروسی داریم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 21:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبانه</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;به احترام بودنتان بودم و به احترام بودنتان،مدتی شاید زیاد نخواهم بود.&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاویل</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;بهار از دستای من پر زد و رفت&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدام استقلال؟ !!کدام پیروزی</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;همین پارسالی ایگرگ خان، همسایه امون که سرعمر درس خونده است و پز روشنفکری می آید و دم به دم از ما کتاب های آنچنانی قرض می گیره،رفت مکه.یک ماه اون جا بود تا مطمئن شد تمام گناهان صغیره و کبیره اش پاک شده و همه حلالش کردند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین بار کشتن یک گاو را از نزدیک وقتی ایگرگ خان از مکه برگشت از توی بالکنی که به حیاطشون مشرف بود دیدم.سر گاوه را که بریدند همه صلوات فرستادند و حاجی را بوسیدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بوی اسفند و گوشت کز داده و وراجی و سالوس و چاپلوسی قاطی شده بود و زیر ریسه های رنگی،گاوی که برای حاجی کشته بودند،خس خس می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ایگرگ خان،مومن و تحصیل کرده و شیک پوش و  معتمد محله.هر کسی پولی بخواد می تونه بهش قرض بده.هر کسی با دیگری اختلاف داشته باشه،این وسط ایگرگ خان واسطه باشی خوبیه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اصلا از انتخاب رشته تا خریدن یک تخته فرش می تونی رویش حساب کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ایگرگ خان،یک هفته است صاحب یک دختر شده.دیشب که روی بالکن  وایستاده بودم و چای می خوردم،دیدم دختر قد بلند و سفید رویی با یک موبایل در گوشش عرض کوچه را میره و میاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاخک های زنانه ام تحریک شدند.گوش خواباندم ببینم جریان چیه.بعد از ده دقیقه این پا و اون پا کردن، ایگرگ خان با شلوار ورزشی و لخ لخ دمپایی آهسته در را بر ای دختر باز کرد و با همدیگر رفتند تو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قبول کن توی این مملکت هرچقدرم بخوای فمینیست نباشی و خودتو با شرایط اجتماعی وفق بدهی،این پازل بدجوری توی ذوقت می زنه و کاسه کوزه مختصات آرمان هایت را در هم می ریزه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگو معیارها عوض شده که دیگه حالم از شنیدن این توجیهات به هم می خوره.نگو ببین چی می شود که آدم ها به هم چین مرحله ای می رسن که اصلا برام قابل قبول نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگو فقط یک سری از مردها این طورین که مجبورم برای تجدید نظر کردن توی آمارت،اطلاعات علمی بیشتری را دراختیارت بگذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادتونه می گفتین ازدواج استقلاله.تکامله،شراکته.صرف نظر از همبستری با یک غریبه،همدردی و تیمارداریه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ازداوج های تو ایران چیه.تمام رخت خواب هاشون آغشته به خیانته.از این سر تا اون سر میز ناهارخوری اشون دروغ و آش مالیه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;لابلای شکاف های اون حلقه های طلایی اشون،پیچوندن و خمیازه و دور زدن و تحقیر کردنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عملکردهایشون به لجن کشیدن مولفه های یک زندگی سالم و زیر سوال بردن تمام مناسک وموارد شرعی و مذهبی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه اشون دست شیطون رو از پشت بستند و با اون قیافه های اتوکشیده به حیوون می گن زکی!مگه منتهای هوسبازی آدم ها تا کجاست؟ مگه دامنه تنوع طلبی آدم ها نقطه پایان نداره؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این جا کجاست که آدم هایش برای تمام معیارهای اخلاقی فاتحه خوندند و به کانون زندگی و زناشویی سالم،یک انگشت شصت خاتم کاری نشون دادند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوگ سیاووشون</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی پس از هفت بار متوقف کردن حکم اعدام،بالاخره طی روزهای گذشته به چوبه دار آویخته شد،باز هم مثل همیشه این جا و آن جا زمزمه هایی مبنی براین که آیا زمان آن فرا نرسیده است تا مجازات اعدام از میان برداشته شود شنیده شد. &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،آسمان هنوز آبی بود و گاه باران تند و ریزی بر تهران می بارید.همه پیتزا و ساندویچ و چلوکباب می خوردند و با دهان های پر از دوغ و پیاز و آروغ از کمپین یک میلیون امضاء و سازمان ملل می گفتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان در اتاق های فکر قضایی این تردید در کانال کولرها جاری بود که باید یا نباید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هنوز جوانانی در پارک باباییان مواد می زدند و در برابر حرف های زیادی بچه محل ها،دست به تیزی می بردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا هنوز محل گذر بود.آدم ها هنوز آن قدر احمق بودند که خودشان و دیگران را گول بزنند،با همدیگر روبوسی کنند و در برابر هر عکس العملی دست بر روی سینه بگذارند که ای بابا،لذتی که در عفو است درانتقام نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،هم چنان همه چیز از اهدای جایزه نوبل به هرتا مولر تا گران شدن رنگ موی اورئال در بازار رنگ و بوی سیاسی داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،یک بار دیگر حرف های شعار زده و تکراری &quot;جواب خون را که با خون نمی دهند&quot; رو سیاه شد و انتقام بر اوضاع مسلط شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،اهمیت معلول ها در دایره بسته بازجویی مثل بخار درون یک لیوان چای،رنگ می باخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،دنیا جای کوچک تری نشد.زمان متوقف  نشد و عادت از تکرار باز نایستاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،این آرزوی دیرینه مثل شهابی از اذهان گذشت که ای کاش زمانی برسد تا قانون،راه حل بهتری را جایگزین اعدام و سنگسار کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; وقتی بهنود شجاعی به چوبه دار آویخته شد،همه چیز پشت درهای سرد و بسته اوین مکتوم ماند و بوق خاموش آمبولانسی که جنازه را به درون حفره تاریکی راهنمایی کرد،تا فرسنگ ها گوش ها را کر کرد و دل ها را مالش داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 15:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داشتن یا نداشتن </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;بیشتر از یک هفته دوام نیاوردم.یک هفته نه.شش روزم کمتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 08:16:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صحنه جرم،ورود ممنوع </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;جملات زیر را جدی بگیرید و بعد از جدی گرفتن،صورت مسئله را پاک کنید.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱.بخشش،لازم نیست اعدامش کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۲.بخشش لازم نیست،اعدامش کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۳. در فلق بود که پرسید سوار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۴. در زندگی زخم هایی هست که گاه روح را مثل خوره در انزوا می خورد و می تراشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۵. به جامعه مدنی،چیز بیاموزید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۶. گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۷. افعی ها خودکشی می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۸.یاد روز حافظ گرامی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...برای بوسه ای در</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;گاهی بزرگ ترین کادوی دنیا می تونه بولوتوث کردن یک آهنگ باشه.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;درست مثل وقتی که ماشین آروم، توی اولین پیچ هراز تاب می خوره و یکهو صدای ویدنی هستون مثل کسی که از پشت دستش رو روی شونه ات بذاره،غافلگیرت کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;Will always love you&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;لب هامو به زانوهام می چسبونم . بیشتر قوز می کنم و چشمامو می بندم و به شکل ناگهانی یاد سکانس پایانی فیلم بادی گارد می افتم و شونه های پهن و سرگردان کوین کاستنر وسط باند خیس فرودگاه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خدا رو شکر که تکنولوژی اختراع شده.خدا رو شکر که تو مثل دیگران نمیگی توی ماشین درست بشین.مگه برنامه&quot; شوک&quot; را  نمی بینی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدا رو شکر که هنوز دریا هست که اشک های منو قایم کنه و هیشکی داد نزنه جلو نرو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خدا رو شکر که هنوز می تونم توی مسابقه جیغ زدن با مرغ های دریایی کورس بذارم و برنده شم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خدا رو شکر به آب دادم.بندها رو به آب دادم.یک دسته گل گنده با گل های ریز و بنفش فراموشم نکن رو به آب دادم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; دلم را با بیست کیلو اضافه بار به آب دادم  و از این بخشش زیر پوستم خارشم گنگی حس کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; و چه بد که من هنوز بلد نیستم کد این آهنگ رو توی وبلاگ بذارم تا همون مخاطبانی که از لحاظ ملنگی دست کمی از من ندارند بتونند توی خلسه این نوستالوژی فرو بروند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; مثل من توی رختخواب قوز کنند و با بالاترین وولوم ممکن آهنگه رو گوش بدهند و اگه کسی نبیندشون،چشمای نمناکشون رو پاک کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 01:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آری این چنین بود ای برادر</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;آیا این خصوصیت سفر است که همه چیز، پیش چشم من این طور رنگ باخته است؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگر نه حوصله ای برای گردگیری اتاق،نه احساس انضباطی برای مرتب کردن تختخواب،نه انگیزه ای برای به روز کردن،نه توانی برای خداحافظی،نه حالی برای احوال پرسی.نه وسواسی برای اسکاچ کشیدن سینک دو قلوی آشپزخانه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این چمدان قرمز بسته شده کنار اتاق که چند سال پیش خریدمش،مرا می ترساند و این جمله که وقتی سراسیمه از بیرون می آیی بی درنگ می پرسی: آماده ای؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سر تکان می دهم و در چارچوب در خاموش می مانم و از خود می پرسم: برای چه چیز آماده هستم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیزی دستگیرم نمی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالت تنها بازمانده از یک خانواده جنگ زده را دارم که می خواهند به جای دوری،دورتر از جایی که می شناستش اعزامش کنند.حالا این جا چه اردوگاه کار اجباری باشد یا هر چیز دیگر.مهم نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چمدان در یک دست و اگر آسمان بارانی باشد،چتر در دست دیگر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من،خدایا چرا من هیچ وقت از خیس شدن لذت نبرده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حفره ای که در آینه است مرا دچار سوء تعبیر می کند.حتما اشتباهی شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;ول چشم هایم را به شکل سوراخ مخوفی نشان می دهد،بعد لب هایم،بعد گلویم و بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک لحظه صبر کن ببینم، آن اصل کاری که در سمت چپم،چنبره زده بود سرجایش نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید قبل از رفتن نگاهی داخل دستشویی بیندازم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 12:35:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
