<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سهم من   </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 20:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خانوم فیلسوف شده!!</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;ماشین ها عین حیوون های افسار گسیخته از روی سر و کول هم ویراژ می دادند.بخاری ماشین روشن بود و از گرمایش نفسم می گرفت.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرش را جلو آورد و با تعجب گفت: ساکت شدی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دهنش بوی خیار می داد.تازه اون موقع بود که فهمیدم خیلی وقته همدیگر رو ندیدیم.من ساکت شده بودم و سکوتم تاریخ مصرف نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; دست چپم تا کجا بریده بود و به جای همه چی یک چمدون کهنه و سنگین داشتم که دستک هایش رو چنان چسبیده بودم انگار که گرون قیمت ترین شی زندگیم اون تو بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; مچ پوک دستم رو گرفت.پرسید چرا نمی نویسم؟ چشمم به ولوله ماشین ها بود، بی اون که ببینمشون. چقدر دلم می خواست داستانم رو تموم کنم و کار اون وکیله رو یکسره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یخ دستم زیر گرمای مطبوع دستش آب شد.گفتم شب ها خوابم نمی بره بس که فکر می کنم از طیاره جا موندم.خندید و ادای رشتی ها رو درآورد که اووووووو حالا کو...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم مشکل فلسفی پیدا کردم.اما حاضر نیستم برم پیش کسی و حلش کنم.چند تا سوال،چند تا پرسش عجیب غریب دم به دقیقه توی ذهنم مثل کرم می لوله.می ترسم نتونم جواباش رو پیدا کنم و مثل گاو نه من شیر به همه چیز لگد بزنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عقیق سبزش که با پیرهنش هارمونی داشت، حالمو جا می آورد.من آروم نفس می کشیدم.نکنه از بازدم خودم نفسم بگیره.بیرون بوی سیب زمینی سرخ کرده می اومد و من ویار کاهگل و خاک داشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستش رو روی فرمون قفل کرد.اول سرش را کج کرد.بعد یک اخم گنده سایه شد توی چشماش.پرسید: مشکل فلسفی؟ چی هست؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فکر کردم حتی اگه اون یک قدیس بود یا یک روحانی بازم بهش نمی گفتم مشکلم چیه.فکر کردم توی یک جوی ام که هیشکی نمی فهمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; انگشترش رو در آوردم و کردم توی انگشتم. زل زدم به پیتزا فروشی اون ور خیابون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت پیتزا بخوریم؟ گفتم برام قدغن شده.گفت پس بستنی! دستم رو گذاشتم روی دستگیره فلزی در.حتی پیش اون هم ذهنم درگیر هجرت بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; آب توی فکم جمع شد.حس کردم حتما این اواخر ویاره که دلم می خواد،تموم برف ها و خاک باغچه ها رو با صدای بلند بجوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه از قفس پرید</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این روزها خواب آلوده ام.فشارم دائما روی پنج است و دست هایم مثل پاهای مرغ یخی داخل فریزر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در سکوت اسباب می کشم و عجله ای هم برای این اسباب کشی ندارم.قدم به قدم کارهایم را انجام می دهم.طوری که هیچ کس نمی تواند باور کند پیش از این چقدر عجول بوده ام.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه عجله ای نیست! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کارها خود به خود جلو می رود.درونم مملو از حس های مختلفی است که توضیحش آسان نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; از رفتن خوشحالم.شاید خداحافظی هم نکردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نانوشته ها </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;توی چشمم زل می زنه و مدت زیادی سکوت می کنه.می گه: تو خوش شانسی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو خوش شانسی.چون تیر از کنارت رد شد و به تو نخورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 07:50:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلنجار</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;P class=subtitle&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=subtitle&gt;&lt;FONT size=4&gt;من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از پله صدای دف می آید</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قول گیرون! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قول می دهم مال تو باشم.قول بده مال من بشی! مال کسی بودن! مال! جد و آبادته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دور تا دور اتاق یک سری آدم های اتو کشیده و عصا قورت داده که دقیق شدن به هر زنگ موبایل و تک سرفه ای.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سه تا سینی و ای بابا چقدر گل می ذارین تویش! عموها با کت و شلوار و پا روی پا و یک دونه عمه بالای مجلس با اون عینک ذره بینی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; خنده ام می گیره.بعد گریه ام می گیره.از شیرینی یک تکه کیک به سرفه می افتم.اما سرخ نمی شوم.فقط رگ آبی بالای پیشونی ام برجسته تر میشود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; لباس،خفتم کرده.یقه اش را به جلو می کشم.ریسه گردنبند بی هوا پاره می شود و مهره هایش روی کاشی می ریزد.همه از پشتی صندلی خم می شوند جلو و ه.....بلندی می کشند و دوباره می روند توی لک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;باز سکوت می شود.حالا نوبت جمع کردن امضاهاست.زیرچشمی همه اشون رو نگاه می کنم.اگر یکیشون از امضا کردن دفتر عقب بیفتند،فردا توی فامیل، تئاتر قادسیه راه می اندازند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه امضاء می کنند.نوبت باید رعایت شود.گل سرت کج شده! یقه اتو صاف کن.موهاتو از توی صورتت بزن کنار.قوز نکن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی کنار گوشم می گه یک لحظه کفشت رو بدون این که کسی بفهمه درآر من بپوشم! این کار را می کنیم.یواشکی از زیر میز.می خوام بگم از رسم و رسومتون حالم به هم می خوره.ولی نگام که به چشماش می افته می گم: ببخشید پام عرق کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;رنگ باز پیرهنم اذیتم می کنه.کسی توی کیفش احیانا مرکب نداره؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیله ها، بدون پرواز</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;شاید یک روزی فراموش کنم ولی هیچ وقت نمی بخشم.&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاخته</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;شیطونه می گه حاکمو پیش همه فلک کنم...&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 07:20:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرق بنفشه </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این جماعت چشم و ابرو مشکی و فارسی زبان،فوق تخصص به لجن کشیدن تکنولوژی هستن خدا وکیلی.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فقط بلدن بپرسن شونزده آذر چی کار میکنی؟ انگار چهارشنبه سوریه.همه چی براشون تفریحه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شک نکن اگه تلویزیون رو خودم نخریده بودم لیوان چای امو پرت می کردم طرف تبلیغ تهوع آور همراه اول.نمی دونم کی این تخم لق رو توی دهن این ها شکسته که هیچ کس تنها نیست.بابا این همه تنها.چشم دل داشته باشین آخه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خسته شدم از این 0935 هایی که هیشکی تویش نیست.از این 0936 هایی هایی که پشتشون یک دنیا سکوته و علامت سوال.از این 0919 هایی که یک دفعه ساعت یک شب اس ام اس می زنند: خوبی؟ و حالا بپرس شما،مگه جواب میده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازگی ها با هزار و یک بدبختی تمرین خواب می کنم بلکه بخوابم برای یک صبح پر از ماراتن .ساعت دوازده و نیم شب موبایلم زنگ می زنه.ا....کی از خارج با من کار داره؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک 0938 لعنتی.آهان اینم دستپخت تازه همراه اوله.لابد بعدشم نوبت 0940 و 0941 و این هاست دیگه. یک صدای پر از غمزه، رضا رو می خواد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواب از سرم پریده.دلم می خواد خودمو رضا و اونو رو دار بزنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ملتفتش می کنم که اشتباه گرفته و گوشی را می ذارم.از اون جایی که زنه و زن جماعت به این زودی از رو برو نیست دوباره زنگ می زنه.می گه: این خط مال رضاست.واگذار کرده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلم می خواد ازکسی که تمرین خواب رو بهم یاد داده بپرسم توی این مواقع باید چیکار کنم! سعی می کنم برای یک بار هم که شده توی عمرم مودب باشم.پس بهش توضیح می دهم که ما این جا رضا نداریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ازش خوشم میاد. تا سه نصفه شب به عناوین مختلف زنگ می زنه و خواسته اش رو تکرار می کنه: این خط مال رضاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گوشی را خاموش می کنم و توی تخت به تاریکی زل می زنم.احساس می کنم روزگار با من سر شوخی گذاشته.خیلی وقت ها به سرم زده خطم را برای همیشه خاموش کنم.شاید زود زود این کار رو کردم.مثل کاری که با موهام کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاش یک آدم بدوی بودم. مطمئنم بدون موبایل و ایمیل و فیس بوک می تونستم زنده بمونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاش  یک زن عامی بودم توی ابیانه که وقت رد شدن از یک کوچه خیلی تنگ،یک عکاس یک عکس ازم می گرفت.طوری که بعدش خودمم خودمو نشناسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزار پله به دریا مانده</title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;شما مداد دارین؟&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کرکرخنده از اون طرف اتاق بلند می شه و یک سری آدم هایی که اولین باره می بینمشون سی و دو تا دندونشون رو بهم نشون می دهند و ریسه می روند و به هم می گن شما مداد دارین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; هرچی فکر می کنم نمی فهمم اشکال کار کجاست؟ یکی اشون بلند می شه و رو به جماعت دور تا دور اتاق می گه: بابا توی این خراب شده یک مداد پیدا نمی شه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; کسی که پهلوی دستم نشسته به اون یکی می گه: مث این که دوزاری اش کجه و بعد سقلمه محکمی توی پهلوم می زنه و حالیم می کنه جمله شما مداد دارین دیالوگ میانی سنتوریه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; بلند می شم کنار پنجره می ایستم و به شب شیشه ای خیره می شم.دلم می خواد روی تمام شهربالا بیارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; یا اشکال از منه که این قدر بیغم یا از اینها که این قدر بی نمکن.یا از سنتوری که ول کن ما نیست با سکانس ها و دیالوگ ها و این محسن چاووشی لامسب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; برمی گردم نگاشون می کنم که هنوز دارن تکرار می کنند و از خنده جلو و عقب می روند یا محکم روی شونه هم می زنند.دلم برای تک تک آدم های این نسل می سوزه که سندروم کمبود خنده دارن و از همه بیشتر برای خودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; شاید واسه همینه یک دفعه روی صندلی آرایشگر می شینم و رد پای تیغش رو روی تموم موهای به این بلندی حس می کنم و صدام در نمی یاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; وقتی از روی صندلی بلند می شم،قیافه ام مثل سربازیه که از خدمت در رفته و اومده خونه تا مادرش براش قرمه سبزی بپزه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه می فهمم با من من چیکار شده و چی می شه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه دارم می فهمم و لابد چون نمی تونم این لکه های زشت رو پاک کنم،اول می افتم به جون موها و بعد خدا می دونه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 19:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از من تا من  </title>
<link>http://morddaddi.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;حتما لازمه برای عکس گرفتن،گوش هام از روسری بیرون بمونه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; من همین جوری هم از زیر روسری،دنگ دنگ ناقوس غربت را می شنوم و صدای پاهای افتان و خیزان خودمو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی خواستم روسری امو سر کنم،از توی آینه نگاه درازی به خودم انداختم.انگار اولین بار بود خودمو می دیدم و تموم راه پشت برف پاک کن ماشینی که خیسی رو می روفت، به حرف عکاس فکر کردم که می گفت نگاهتون مورد داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:45:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=morddaddi&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>morddaddi</dc:creator>
<guid>http://morddaddi.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
